ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
UFO
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

اول که نزدیک شد فکر کردند حتما دوباره یک جرم آسمانی بی پدر مادر است که زمین را نشانه گرفته است ولی بعد که خیلی نزدیک شد همه دیدند که نه! یک سفینه ی گرد و تپل است با کلی چراغ و نور رنگ و وارنگ اطرافش که مثل چراغانی های جشن های ملی مرتبا چشمک می زند . خبر به سرعت از طریق بی بی سی از نوع فارسی و انگلیسی ، سی ان ان و حتی بلومبرگ پخش شد و آن وقت بود که ساکنان زمین کمی احساس وحشت کردند چرا که فقط یک سفینه نبود . هم نوعان چینی از یک طرف ، سیاهان آمریکای لاتین ، حتی خبر از قطب جنوب و برادر ناتنی اش شمال نیز مخابره شد . یک عالمه سفینه های گرد و تپلی با کلی نور عجیب غریب کل زمین را محاصره کرده بودند و مرتبا با سرعت هایی نفس گیر حرکت می کردند و از آنجاییکه همه شبیه هم بودند هیچ کس نمی توانست تشخیص دهد این همان قبلی است یا یکی جدید . پیام ها در سراسر جهان به سرعت مخابره شد . کشورهای دوست و همسایه بیش از پیش با هم دوست و همسایه شدند و سران کشورهای دشمن طی یک نشست فوری شلپ شلپ لپ همدیگر را بوسیدند و به زور با هم دست دادند و هی برای همدیگر خط و نشان می کشیدند که فقط تا پایان این ماجرا و همان موقع بود که دنیا ساکت ساکت شد و دیگر هیچ کس برای دیگری شاخ و شانه نکشید و تنها صداهایی که می آمد صدای هو هوی موتور و شاید هم فن تهویه سفینه ها بود . لیگ های فوتبال در سراسر دنیا تعطیل شدند و دیگر برای کسی مهم نبود کدام تیم در صدر است و کدام یکی در قعر . سازمان ملل سلسله نشست های فوری و انواع و اقسام کنفرانس ها را مثل اولین کنفرانس بین المللی راهکارهای تعامل با موجودات بیگانه ، اولین کنفرانس بین المللی چالش های پیش رو در تغذیه مناسب کودکان موجودات بیگانه ، اولین نشست بین المللی سران همه ی کشورها به منظور مکان یابی مناسب برای فرود سفینه های موجودات بیگانه را برگزار کرد و مجلات علمی پژوهشی از مقاله هایی مثل بررسی رابطه ی میان مصرف روزانه ی هویج و سوی چشم موجودات بیگانه ، بررسی چالش کودک موجودات بیگانه امروز و بازی های کامپیوتری ، بررسی رابطه ی بین هوش هیجانی و رضایت شغلی کارکنان موتورخانه سفینه های موجودات بیگانه پر شدند . دنیا در تب و تاب عجیبی فرو رفت و سفینه ها هنوز آن بالا ایستاده بودند . نمی دانم چند روز یا چند شب گذشت چون دیگر زمان معنی نداشت و آدم ها دیگر به کف خیابان برای یافتن سکه ای چیزی نگاه نمی کردند بلکه همه سر به هوا شده بودند و مرتبا نگران تا اینکه فرمان حمله به موجودات بیگانه از سوی سران کشورها صادر شد و نیروهای دوست و برادر ، دشمن و حتی سربازان گمنام و بعضا بدون نام نیز در این بسیج جهانی شریک شدند و به سمت سفینه ها شروع به شلیک و بمب پراکنی و موشک اندازی کردند . بسیج مردمی تشکیل شد و به کودکان کلت کمری ، به مردان آر پی جی دادند و زن ها نیز در پشت جبهه ها طبق معمول مشغول طبخ غذاهای مختلف برای ذائقه های مختلف شدند ولی بعد از چند روز بمب افکنی و خمپاره اندازی و جاخالی دادن سفینه ها کارخانه های تسهیلات سازی اعلام کردند که توانایی پاسخگویی به تقاضای جهان را ندارند و قیمت به شدت بالا رفت . هنگامی که همه چیز تمام شد دوباره دنیا ساکت شد و اینبار مردم از ترس بی دفاعی ساکت به بالا نگاه می کردند و منتظر برقراری تعامل یا ارتباط شدند . زبان شناسان مختلف همگی در قطب شمال جمع شدند و با زبان های زنده ، مرده و نیمه مرده با سفینه ها سخن گفتند و بید بید لرزیدند و این تلاش بی وقفه ادامه داشت تا بالاخره باز کسی نمی داند پس از چند شبانه روز یکی از سفینه ها در قطب جنوب به صدا در آمد . زبان شناسان به سرعت هرچه تمامتر خودشان را به قطب جنوب رساندند و بید بید لرزیدند و به صحبت های نامفهوم سفینه گوش دادند . هزاران نفر ساعت وقت صرف شد تا پیام رمز سفینه کشف شد . یکی می گفت گفته اند جنگ جنگ تا پیروزی ، آن یکی می گفت گفته اند سلام و درود بر شما زمینی های عزیز ، یکی دیگر می گفت پرسیده اند دستشویی کجاست و هزاران حرف و حدیث . پیام مخابره شده از سوی سفینه ها این بود : شما به آتش بازی تان ادامه بدهید ما فقط آمده ایم سیزده به در !


 
به اعتقاد من !
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

زندگی شیرین است

به اعتقاد من

همچون خرمالوی کیلویی فقط دوهزار و پانصد تومان!

و هستی چون بختکی به ساق پایمان نچسبیده است

به اعتقاد من

و ساق پای من لخت لخت است ، لخت

تورم را نمی شناسیم

به اعتقاد من

و هر روز شکوفا تر از پیشین بر ارابه های زرین زمین را متر می کنیم

به اعتقاد من

برای لقمه ای نان ، شاید !

غمت نباشد بنزین لیتری ایکس تومان را که بهای پیشرفت همین است

به اعتقاد من

و حالا هی برو مکتب و مشتق بگیرو مساوی صفر قرار بده

که ای برادر ، خواهر

ثروت بهتر از علم است

به اعتقاد من

سلسله مراتب نیازهای مازلو کیلویی چند ؟

که در زیر سطح اول شکوفایی و نوآوری موج می زند

و ایرانی این است

به اعتقاد من

تمام دوستانم رفته اند به ناکجاآبادهایی که مهندس و دکتر شوند

و من هنوز اینجا در پی اثبات برابری زن و مرد ماست می خورم !

هوا سرد است و برف نمی بارد ، قرص هایم را نخورده ام

باید بروم

به اعتقاد من !


 
کک در تنبان
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

از ایزاک بیشویس سینگر* پرسیدند که آیا او به اراده آزادانه اعتقاد دارد یا به قضا و قدر ؟ او چنین پاسخ داد " ما باید به اراده آزادانه اعتقاد داشته باشیم ؛ ما هیچ چاره ای نداریم .

* نویسنده آمریکایی ، برنده جایزه نوبل ادبیات سال 1978 .


 
غرواره
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٥ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

گاهی وقت ها لازم نیست دستت را دراز کنی تا چیزی را بدست آوری ، گاهی وقت ها حتی لازم نیست برای دوست بودن یا دوست ماندن تلاش کنی ، گاهی وقت ها باید بنشینی و بشمری تعداد نفس هایی را که از موقعی که تصمیم گرفتی خودت را پیدا کنی بی هدف یا با هدف کشیده ای و آن گاه است که به این نتیجه می رسی که مرگ هم عادی خواهد شد .از آخرین تجربه ی کلاس داستان نویسی ام که یکشنبه همین هفته بود مرتبا به این فکر می کنم که ادامه بدهم یا نه ؟! با دوستان صاحب نظر هم صحبت کرده ام امیدواری می دهند و با منطق سعی می کنند همه چیز را زیبا نشان دهند . شاید عیب شوکا این است که زیاد دوست ندارد آن زیبایی فانتزی کادو پیچ شده ای که همه دوست دارند ببینند را نشان بدهد . با طرحی نصفه و نیمه از داستانی تحت عنوان حتی مرگ هم عادی می شود دارم سروکله می زنم . از یکشنبه به این طرف احساس می کنم که مخاطب از نوع خاص چقدر کمیاب شده است و بهتر است برای روز مبادا چند نفرش را توی کمدم پنهان کنم .

 

 

پی نوشت :

غر زدم از نوع چرت و پرت .


 
لبخند و گلوله
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

گاهی باید لحظه ای درنگ کرد

لبخندی زد

و تنها ، تنها با یک گلوله

با لبخندی شیرین

شاهکاری فراموش نشدنی آفرید .


 
امتحان (2)
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

تکه کاغذ را به هزار بدبختی از جیب پالتو اش در می آورد . احساس می کند فشارش افتاده است و در آن سالن گرم حسابی سردش است . شش تا سئوال اگر فقط چهارتاش هم جواب می داد می توانست این درس را پاس کند . کاغذ را مچاله در دست چپش نگه می دارد و ناشیانه وضعیت مراقب ها را دید می زند . با خودش می گوید با شماره سه کاغذ را زیر برگه می گذارد و تند تند از رویش یادداشت می کند . یک نفس عمیقی می کشد دو سعی می کند بر خودش مسلط شود  سه ... خانم ببخشید خانم قلبش فرو می ریزد یعنی از کجا فهمیده بود آن هم به این سرعت ؟! حالا از امتحان محرومش می کنند و یک یک خوشگل توی کارنامه اش یادگاری می ماند . حتی ذهنش یاری نمی کرد که چه جوابی باید بدهد ببخشید خانم . با خودش می گوید هرکه خربزه می خورد پای لرزش هم می نشیند . نگاهی به مراقب می اندازد . این هزاری مال شماست افتاده زمین ؟ فکر کنم از جیبتون افتاده . نگاهی به هزاری وامانده و ولو شده روی زمین می اندازد . با تشکر هزاری و کاغذ را ته جیبش می چپاند و ترم بعد شاید با یک استاد بهتر .


 
امتحان
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

به عقیده ی من شوکا هیچ وقت آدم نمی شود . باور ندارید ؟ خب دوباره به عقیده ی من بهتر است باور کنید چرا که من بیست و پنج سال هست که با این آدم زندگی می کنم و شاید کمی بیشتر از شما بشناسمش . حالا اگر بپرسید مگر چه شده است همین جا خدمتتون عرض می کنم . واقعیت این است که به نظر من آدم های نرمال و صد البته عاقل وقتی می بینند یک عادت بد دارند سعی در رفع و تصحیح آن عادت می کنند و البته موجوداتی همچون شوکا هم وجود دارند که علیرغم اینکه می دانند چه عاداتی دارند باز دست بردار نیستند و بهت همان روند گذشته ادامه می دهند. می پرسید چطور خدممتون عرض می کنم.هشت ترم و هر ترم سه ماه البته تقریبی می شود بیست و چهار ماه یعنی دو سال خالص و سه ترم هر کدام مجددا سه ماه می شود نه ماه که روی هم می شوند دو سال و نه ماه به صورت خالص که به عقیده ی من برای یک آدم کافی است تا بفهمد که درسهایش را برای شب امتحان نگذارد و کمی درس بخواند ولی خب شوکا هر ترم اول ترم قول می دهد و دوباره آخر ترم عاشورا داریم تا همه چیز تمام شود. حالا شما به من حق می دهید یا نه ؟! الان هم که اینارو می نویسم آن طرف نشسته است و مشغول نوشیدن چای با کیک خانگی است و به بیخودش هم نیست که مثلا امتحانات نزدیک است . شما بگید من چه کنم ؟

 

 


 
بیخودی
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

زمان که ایستاد

ایستادم تا نفسی تازه کنم

و قطارها می آمدند و می رفتند

راستی

سوار کدامین بودی

که یادت رفت

زمان نیز ایستاده است ؟!

 


 
آگهی
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

دوباره آگهی روزنامه را خواند. باورش نمی شد . انگار یک دفعه شانس بهش روی آورده بود . با آرامش سرش را از توی روزنامه در آورد , عینکش را از روی چشمانش برداشت و پاهایش را روی میز دراز کرد . نگاهی به زنش که در آشپزخانه مشغول سابیدن یک قابلمه و احتمالا بعد آن یک ماهیتابه بود انداخت و از سر رضایت لبخندی بر گوشه ی لبش نشست . همیشه ی خدا بوی پیاز داغ می داد و ناخن های دست و پاهایش هیچ وقت مرتب و لاک زده نبود و موهایش آه امان از این موهای زرد که تا پنج سانت از ریشه های مشکی اش در نمی آمد هیچ وقت رنگ آرایشگاه را به خود نمی دید . با خوشحالی نفس عمیقی کشید و بلند خندید . با خودش فکر کرد صد و هفتاد و پنج سانت قد , کمر باریک با موهای مشکی , هیکل تراشیده ، پاهای کشیده , چشمان درشت و لبهای قلوه ای . دوباره عینکش را زد و آگهی را خواند . می خواست مطمئن شود.

" طرح تعویض همسران اسقاطی به مناسبت نوروز 88 به مدت یک هفته - فقط برای آقایان "

لبخندی زد و چشمانش را برای هم آغوشی در رویا بست .


 
میانگین
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۸ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- امروز بچه دوباره مریض بود . همش اسهال داشت . بردمش دکتر , ساعت ده . رئیسم گفت اگه اینقدر مرخصی بگیرم ممکنه اوضاع ناجور بشه .

- غلط کرد مرتیکه ی الدنگ .

- راستی سرایدار اومد . گفت مثل اینکه شوفاژ خونه مشکل داره . باید نمی دونم چی چیش عوض شه . سهم هر واحد می شه پنجاه تومن .

- به ما چه . واللا

- مامانت زنگ زد . نمی دونم چی کارت داشت .

- خب

- فردا سررسید قسط ماشینه . پول بذار برم بدم . مردم بس که این ضامنه هی زنگ می زنه یادآوری می کنه .

- گه خورده . شماره منو بده ببینم حرف حسابش چیه .

- گوشت و مرغم تموم شده . این آخرین بسته مرغ بود . یادت نره .

- خب کمتر بریز . از تو چشممون هم گوشت و مرغ می زنه بیرون .

- آها ترمز ماشین جیر جیر صدا می دها . ترمز خالی نکنه . ببرش تعمیرگاه .

- این هفته نمی تونم . شاید هفته ی دیگه .

- راستی کارت عروسی پسرداییت هم اومد . هفته دیگه شب جمعه اس . من که لباس ندارم . گفته باشم .

- بیا یه دست از کت شلوارای منو بپوش .

- امروز تو روزنامه خووندم میانگین مکالمه ی زوج های جوون کمتر از دوازده دقیقه در روز شده .

- نمی دونم این آمارو از تو خشتکشون در میارن عوضیا.


 
مترسک
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

مترسک نگاهی به دور و اطراف انداخت . کلاه حصیری کهنه را از سرش برداشت و گذاشت نسیم ملایم پاییزی چند تار موی کاهی که از بالای سرش بیرون زده بود را نوازش کند . دستانش را که کمی از سرما گزگز می کردند درون جیب های کت رنگ و رو رفته اش کرد . بیش از اندازه خسته بود . برگشت و نگاهی به مزرعه ی یکدست طلایی پشت سرش انداخت ، انگار که در یک چشم به هم زدن تمام عمرش را مرور کرد . باید می رفت این را حداقل خودش از روز اول می دانست . اگر تا به حال هم مانده بود تنها به دلیل انتخابی بود که همان روز اول انجام داد و نه جبری که دیگران تقدیرمی نامیدنش .


 
رسالت
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

در خود پیچیده ام

در خود سخت پیچیده ام

به سختی پیچیده ام

در نامی گنگ

در تصویری غریب در آینه ای به وسعت هر روز

من در ابتدای یک نام کوتاه

یک تقدیر , شاید هم یک لبخند ایستاده ام؛

مردی را دیدم

من در رسالت مردی را دیدم

مردی برای رسالت

شاید هم رسالتی برای مردی

از سایه ی مرد که می گذشتم

مرد سایه ام را تسخیر کرد

سایه ام رفت

من ماندم

با انبوهی از حرف های نگفته برای سایه ای چموش

من , مرد , سایه , رسالت , حرفها

...

هیچ راه نجاتی نیست .

 

 

پی نوشت :

- خوب نیستم .


 
پیشگویی
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱٥ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

وقتی اولین نشانه را دیدند ناخودآگاه احساس کردند که نکند ...؟! یعنی جوان تر ها که چیزی متوجه نشدند ، تمام آن چه آنها شنیده بودند خاطرات و شاید هم توهماتی بود که مادربزرگها یا پدربزرگهایشان نقل کرده بودند ، همان خاطرات یا توهماتی که بعد از چند نسل اقتدارشان را از دست داده بودند و به کلماتی تبدیل شده بودند که به زور پشت سر هم ردیف شده اند و دیگر هیچ کس حتی حوصله ی حفاظت از آنها را نداشت ولی پیرها ، یعنی شاید پیرترین هایی که بر خلاف عرف هم سن و سالان خود هنوز حافظه شان کار می کرد ناگهان با دیدن اولین نشانه بر خود لرزیدند و این شد که ماجرای اولین نشانه در هیچستان پیچید . اول مادربزرگ ها و پدربزرگ ها با اعتقاد کامل و بعد مادرها و پدرها با اعتقاد نیمه کامل و سپس اعتقاد کامل و دست آخر هم جوان ها و جوان ترها با شک و ریشخند و سپس اعتقاد نیمه کامل و در آخر اعتقاد کامل به آنچه در حال اتفاق افتادن بود می نگریستند. آنهایی که تمام طول زندگی شان را صرف این کرده بودند که کلمه کلمه اش را حفظ کنند ، با لبخندی حاکی از پیروزی در شهر راه افتادند و همچون نادر پس از فتح هندوستان مفتوحانه قدم می زدند و در نگاهشان به راحتی می شد خواند دیدید ؟! به حرفهای ما شک داشتید ! حالا چطور؟! و آنهایی که تمام عمر چند کلمه ی ناچیز را به تمسخر گرفته بودند با حزن و غم شکست را پذیرفتند و پنجره های خانه هایشان را بستند و سعی کردند نه ببینند و نه بشنوند و عجیب هیچستان به صفحه ای مملو از صفر های مطلق و یک های مطلق تر تبدیل شد . " آنگاه که خورشید شب را به روز خواهد دوخت"

وقتی اولین نشانه ظاهر می شود و هنگامی که برخلاف انتظار همه که شاید این هم پدیده ای جدید در طبیعت باشد اولین نشانه تداوم می یابد ، ناخودآگاه چشم ها به دنبال نشانه های بعدی می گردند ، انگار یک حس غریزی هست که به سراغ پیرترین ها می روند تا تمام داستانی که سالیان سال وقت داشتند بشنوند را به صورت کامل و موجز در ظرف چند دقیقه بشنوند و حفظ کنند و مرتب زیر لب کلمات را همچون ورد با خود تکرار کنند تا ذهن چشمان را برای دیدن ، خوب دیدن و دوباره دیدن یاری کند .نشانه های دیگر را نیز باید یافت . همهمه ای که زندگی روزمره ی هیچستان را برهم زد ، همهمه ای که بانک ها را از ترس شلوغ کرد و مدارس را خالی ، همهمه ای که دیگر نگاه ها را سرد کرد و بی اطمینان ، باعث شد تا پیرترین های شهر در جایی بنشینند و مشورت کنند . جلسات طولانی تشکیل شد و تلویزیون هیچستان همه را به صورت زنده از هر یازده کانال برای سایرین پخش می کرد ، که کار کارشناسی باید انجام شود که چند نفر ساعت باید انرژی و وقت صرف شود که حتی این چالشی است که باید مورد بررسی قرار گیرد و هزاران واژه ی تخصصی بی معنی دیگر که سالها بود در هیچستان رواج یافته بودند . کم حرف زدن و خیره شدن به صفحه ی تلویزیون در هر حالت جز عادات جدید زندگی غریب مردم هیچستان شد . تا اینکه جوانی به محل اجلاس پیرترین ها رفت و با آرامشی کامل گفت شاید بهتر است خودش را پیدا کنیم و همین شد که دیگران ساکت شدند و یکی از پیرترین ها دردم مرد . " آنگاه که راه حل با مرگ عجین خواهد شد " .

خبر دومین نشانه را احتیاج نبود کسی به کسی بگوید . خبر به صورت زنده از همان محل اجلاس پیرترین ها توسط همان یازده کانال تلویزیون در کل هیچستان پخش شد . جوان تر ها و جوان ها ترسیده بودند ، پدرها و مادرها ترسیده بودند ، پیرترین ها ترسیده بودند و حتی آنهایی که یک عمر به دنبال نشانه ها بودند نیز ترسیده بودند، نشانه ی دوم باعث شد تمام کارهایی پیش از این انجام می دادند به طرز عجیبی تغییر ماهیت دهند ، دیگر کسی به دنبال غرایزش نمی رفت ، اصلا غریزه که تا چند روز قبل اساس تمام زندگی آدم ها بود به طرز عجیبی رنگ باخت و منزوی شد . هیچ کس از انتهای پیشگویی خبر نداشت ، حافظه تا جایی یاری می کرد که نشانه ها را می شناختند ، هیچ کس از آخر آن چیزی که تقدیر هیچستان شده بود خبر نداشت . مردم کمتر در شهر رفت و آمد می کردند . ساعت های خواب تغییر کرده بود و حتی دیگر پرده های کلفت نمی توانست به مردم شهر کمکی بکند تا چشمهایشان را مدتی کوتاه برای استراحت ببندند ، نشانه ی دوم حتی سر خدا را نیز شلوغ کرد ، مردم بیشتر عبادت می کردند ، بیشتر در خفا اشک می ریختند و بیشتر خدا را صدا می زدند . پس از دیدن دومین نشانه سوپرمارکت ها نیز همانند بانک ها خالی شدند و انباری ها و کابینت ها پر از انبوه مواد غذایی شد و دیگر حتی همسایه هم به همسایه سلام نمی کرد و پدر به پسر خود اعتماد. هیچستان از صفحه ی صفر و یک تبدیل به شهر مردگان متحرک و عابدان منزوی شد .

دومین نشانه که دیده شد دیگر کسی تمایل به یافتن سومین نشانه نداشت . هنوز در ته ذهن مردم هیچستان امیدی بود به پایان تمامی نشانه ها ، شاید اولین بار بود که دلشان می خواست یک دروغ بزرگ تمام شود و بعد سالها از یادآوری آن با خود بخندند  ولی خب گرمای خورشید خبر از نابودی زودرس می داد . شاید بهتر است خودش را پیدا کنیم . شاید راه حل هم نوشته شده باشد . از میان کل شهر هیچستان تنها سیزده نفر برای یافتن پیشگویی داوطلب شدند و وقتی تلویزیون هیچستان خبر تشکیل شدن گروه سیزده نفری برای یافتن پیشگویی را داد پیرترین ها از ترس بر خود لرزیدند و انگار این لرزش تنها با نگاه های سرد و بی اعتماد در کل شهر پیچید . " آنگاه که تنها  سیزده مرد باقی خواهد ماند "

ناخودآگاه پیدا شدن سومین نشانه، هیچستان را در سکوت فرو برد . گروه سیزده نفره به کتابخانه ی شهر همان جایی که قرار بود آنجا باشد رفتند ، دوربین نلویزیون هیچستان آنها را همراهی کرد . گروه سیزده نفره تمام کتابخانه ی شهر را طی سه هفته کار مداوم زیر و رو کردند ، گشتند ،خواندند و اشک ریختند ، بیشتر خواندند ، دوباره گشتند و بیش از پیش اشک ریختند تا اینکه پس از سه هفته آن چیزی که باید پیدا می شد پیدا شد . کتابی زهوار دررفته و پوسیده با کاغذهایی که در شرف متلاشی شدن بودند . سیزده مرد جوان خط کتاب را نمی دانستند ، پیرترین ها حاضر به همکاری نبودند لیکن نگاه های غضب آلود کل هیچستان پیرترین پیرترین ها را به کتابخانه کشید. پیرترینی که به قول خودش هنوز وجدانش بیدار بود و هنوز احساس تعلقش به هیچستان در رگ هایش می جوشید را با ولیچیر آوردند . عینک ته استکانی اش را زد و با آرامش بند آن را که کش مشکی بیشتر نبود به پشت سرش انداخت و کتاب کهنه را روی پتوی پهن شده بر روی پاهایش گذاشتند . دوربین روی قیافه ی پیرترین زوم کرد و سیزده جوان ساکت ماندند ، کل شهر ساکت ماند . پیرترین سینه اش را صاف کرد و با دست عینکش را تنظیم کرد ، لیوان آبی خواست که به سرعت برق و باد آب نیمه گرمی در لیوانی لب پر به دستش دادند . با آرامش کتاب را باز کرد . کسی از دور گفت مواظب باشید خرد نشود که هیچ کس نفهمید پیرترین را می گوید یا برگه های کتاب را . دستان رنگ پریده ی پیرترین با رگ های کبود که گویی خبری از خون در آنها نبود با آرامش دانه دانه ورق های کتاب را زیر و رو کرد ، چشمانش هر کدام از کلمات را می کاوید و هرازگاهی روی یک کلمه و شاید هم جمله کسی نمی دانست می ایستاد و قلب ها می ایستاند و بعد دوباره به راه می افتاد و قلب ها هم دوباره به راه می افتادند .  چند ساعتی به همین منوال گذشت که باز هم نفهمیدند از سختی زبان کتاب بود یا از کهولت مغز پیرترین تا صدایی لرزان تمام هیچستان را در سکوت وهمناک فرو برد .

" آنگاه که خورشید شب را به روز خواهد دوخت"

" آنگاه که راه حل با مرگ عجین خواهد شد "

" آنگاه که تنها  سیزده مرد باقی خواهد ماند "

پیرترین سکوتی کرد . بیست و شش چشم  التماس می کردند خب ادامه اش؟ هزاران چشم التماس می کردند خب ادامه اش ؟!

" همان هنگام خواهد بود که زندگی دیگرگون خواهد شد و شما با ترس در سرنوشتی محتوم تا ابدیت زندگی خواهید کرد "

سیزده جفت چشم همدیگر را پاییدند ، پیرترین با آرامش کتاب را بست ، دوربین توان خارج شدن از زوم را نداشت ، و آن طرف هیچستان زن حامله ای در خانه اش برای نوزاد به دنیا نیامده اش به خاطر زندگی اجباری تا ابدیت گریست و می دانست طبق پیشگویی راه دیگری نخواهد بود.


 
برف
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

وقتی می گفت سیزده فروردین این هوا برف از تعجب دهانم باز می ماند . می گفت یادم هست چون قرار بود بریم سیزده به در آن هم با گاری و درشکه و این حرفها و دستش را به اندازه ی یک کم کمتر از قد آن موقع من باز می کرد و می گفت این هوا . راستش اون موقع ها هنوز ستاره ها معنی داشتند . یعنی وقتی به آسمان نگاه می کردی با افتخار می توانستی بگویی مثلا این خرس بزرگ است و آن یکی خرس کوچک و وقتی اسم هر کدام را می بردی یک برق خاصی می زدند که چه کیفی می داد و چه دل خوشی بود . می گفت اون موقع ها آسمون با آدم حرف می زد . می فهمیدی کی برفه کی بارونه کی گرد و غباره ولی خب ... الان که بالا سرش ایستادم راحت خوابیده . گوش کن . آخرین بار همان خرس بزرگ و خرس کوچک را با تو دیدم ، دیگر ستاره ها معنی خاصی ندارند ، آسمان خیلی وقت است حرف نمی زند و تو با یک عالمه خاطره برای من جاماندی .


 
این روزها ...
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

این روزها همه چیز به طرز خوبی با هم قاطی شده است . یک جور حس رخوت ناک احمقانه که نه می توانی دورش کنی و نه می توانی تنگ در آغوشش بگیری . این روزها اگر کسی بیاید و بگوید سلام ! می گویم دروغ می گویی . این روزها حمل وزن یک چاقوی قصابی در کیفم بیش از اندازه طاقت فرسا شده است . این روزها همه چیز به طرز خوبی قاطی شده است _می خواستم روی ماهت را ببوسم ، در دسترس نبود _

این روزها اگرچه می روم که یاد بگیرم قلم را چگونه به دست بگیرم ، این روزها اگرچه می خواهم شهود را با تئوری ازدواج دهم و بچه ای به دنیا بیاورم به هر نامی ، لیکن این روزها انگار بر چشمانم عینک تیره ای نشسته است که نمی گذارد ببینم ، گویی سردی کم وبیش هوا نمی گذارد فکر کنم . این روزها بیشتر از هر روز دیگر فکر می کنم ای کاش هیچ وقت شروع نمی کردم _می خواستم روی ماهت را ببوسم ، در دسترس نبود _

این روزها بیشتر از هر موقع دیگر در طول زندگی ام سعی می کنم عقلانی رفتار کنم، سعی می کنم خانم باشم ، خانمانه رفتار کنم ، خانمانه بخندم ، بنشینم ،غذا بخورم .  این روزها یک سری از واژه ها مثل پایان نامه ، کنفرانس ، امتحان عصبی ام می کنند . این روزها دردهای قدیمی هم یادشان می رود که هرازگاهی بیایند و بروند . این روزها دوست ها هم در هاله ای از ابهام دور شده اند _ می خواستم روی ماهت را ببوسم ، در دسترس نبود _


 
زمین
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

خسته است

حتی برای یک ثانیه

در همان همهمه باران

همان خنده های خدا

خسته تر همیشه برای رنج هزاران ساله ی چرخش

تنها برای یک ثانیه .


 
پایان نامه
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

یک لیوان قهوه ی داغ بغل دستش می گذارد و به صفحه ی کامپیوتر زل می زند . سایت ها را یکی پس از دیگری باز می کند و تند تند می خواند . روی صفحه ی کنار دستش لیست تمام دیتا بیس های مهم را یادداشت کرده است و یکی یکی بغلشان تیک می زند ، تمام کلید واژه ها را سرچ می کند و تمام مقالات جالب را مرور می کند . روی صفحه ی سفیدی تمام ایده ها و موضوع ها را یادداشت می کند تا چیزی از دستش در نرود ، نزدیک به ده هزار مقاله انگلیسی و فارسی و صد هزار سایت را سیو می کند . نزدیک به یک میلیون ایده و موضوع را یادداشت می کند و دست آخر ...

- سلام ببخشید مزاحم شدم . آگهی داده بودید برای نوشتن پایان نامه ، می خواستم بپرسم چند؟


 
آدم ها (دسته بندی از نوع بیخودی * )
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

آدم های بزرگ خوبند ، آدم های موفق ، همان بیل گیتس نماها یا شاید هم پاریس هیلتون های شرقی ، آدم های دکتر ، آدم های مهندس ، استاد ، آدم های نویسنده ، به ظاهر نویسنده ، در خفا نویسنده ، برای خودشان هرازگاهی نویسنده ، کافه دارها هم خوبند ، هم کلاه های عجیب غریب ، همان بحث های فوق هنری ، همان قهوه های سنگین، همان نگاه های نافذ ، راستش را بخواهید حتی به نظرم آدم های سکسی هم خوبند ، همان لوند ها ، همان وحشی های به ظاهر رام ، آدم های بزرگ خوبند ، همان خوشحال ها ، همان هایی که مغزشان کار می کند ، همان نابغه ها ، همان هایی که مقاله می نویسند آنها هم خوبند . آدم های معمولی هم خوبند ، همان هایی که هر روز از کنار هم می گذریم ، همان هایی که بهم فحش می دهیم ، جلوی هم می پیچیم ، الان که فکر می کنم می بینم آدم های کم و بیش هم خوبند ، همان هایی که یک روز هستند صد روز نیستند ، وقتی کارت دارند اس ام اس می زنند و وقتی کارت ندارند به بیخودشان حواله ات می دهند ، حتی همان هایی که قاه قاه نمی خندند و دو ساعت مکالمه های بی مزه انجام می دهند ، آدم هایی که حس حماقت در وجود آدم می پرورانند ، آدم هایی که فکر می کنند که فکر می کنند ، همان ها هم خوبند ، آن راننده های تاکسی که هر هفته مرا به قم می رسانند  ، آن مردهایی که نگاه می کنند ، نگاه می کنند ، نگاه می کنند و در خیال ... می کنند ، همان ها هم خوبند ، آدم های همسر هم خوبند ، آدم های مادر ، پدر ، خواهر ، آدم های همکار هم خوبند ، حتی آدم های توی کتابها هم خوبند ، همان سوسن مستور ، همان مینای گلشیری ، همان مش حسن ، آن حسنی ترسناک ،همان آقای الف -همزه ، حتی آیدا ، اینها همه خوبند ، آدم های توی خوابهای من هم خوبند ، همان هایی که یک عمر است دنبالم می کنند ، همان هایی که می دانم روزی مرا خواهند کشت ، حتی پزشکانی که نگاه سرد می کنند و می پرسند همراه دارید یا نه ، آنها هم خوبند ، آن پلیس ها هم خوبند که هی می نویسند و می نویسند و تند می نویسند آنها هم خوبند .... لیکن .... لیکن ...

 

 

 

پی نوشت :

به قول پدرم : خوب می شد در تمام چار فصل شوق رفتن / آدمی همواره انسان بود.

 


 
صورتی
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- می شه پارچه بگیریم خودمون بدوزیم ؟

- فکر نمی کنم . یعنی جایی نخووندم کسی این کارو بکنه .

- خب من می توونم اولین نفر باشم . همیشه که نباید دنباله روی مردم بود .

- راستش فکر کنم نمی توونی !

- چرا ؟

- دلیلش روشنه . من زودتر از تو می رم . اگه می خوای بدوزی برای من بدوز . راستی یادم رفت . لطفا صورتی باشه .

پی نوشت : داستان نویسی یمان نمی آید . کسی پیشنهاد بهتری نداره ؟


 
بوق کش دار
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

تلفن را بر می دارد . بدون هیچ دغدغه ای شماره را می گیرد . با خودش تمرین می کند اول سلام می کنم  ، خودم را معرفی می کنم بعد خیلی مصمم برای اطمینان خاطر از سلامتی دوست مثلا مشترک سئوالی می پرسم . همین ! هشتمین شماره را می گیرد و یک بوق کش دار ، دو بوق کش دار . با خودش فکر می کند چرا باید نگران کسی شد که نگران هیچ چیز و هیچ کس نیست ، فکر می کند اصلا چرا وارد این معرکه شده است . سه بوق کش دار ، به لاک ناخن هایش زل می زند. قلبش تند تند می زند .  گوشی برداشته می شود . به لاک ناخن هایش زل می زند ، تمرکز می کند سلام می کند ، خودش را معرفی می کند و بعد به جمله ی سوم نرسیده ...  اشتباه گرفتید . زن تنها و تنها به حافظه اش شک می کند و آن دوست روزها بعد خود به خود پیدایش می شود.

پی نوشت : پرشین بلاگ امکانی گذاشته است مبنی بر اینکه برای نوشته هایمان رمز بگذاریم . خب این خوب است ولی من به طور کل نمی فهمم چرا باید برای نوشته هایم رمز بگذارم که فلانی مثلا تو بخوون هی تو آره اولا دستت رو از توی دماغت در بیار ثانیا تو نباید بخوونی . به نظرم یکذره غیر منطقی است . به هر رو برای اینکه دل پرشین بلاگ نشکند دوستان اگر روزی روزگاری نوشته رمز دار اینجا دیدید رمزش چهارتا صفر خواهد بود.


 
دو خط قرمز موازی
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

زن نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت . نوشته شده بود پنج دقیقه و نه بیشتر . روی مبل نشست و پنج دقیقه ناخن هایش را جویید ، گوشه ی مویش را زیر دندان هایش ریش ریش کرد ، به همه چیز فکر کرد، گوشه ی ناخن های دستش را کند ، پایش را با ریتم وبدون ریتم بر زمین کوبید.  دوست نداشت دیگر حرفهای بی سر و ته بشنود ، دوست نداشت به خاطر  هزار حرف بی مورد زندگیش به هم بریزد، دوست نداشت بگویند نمی تواند .

 با ترس به نوار کاغذی نگاه کرد ، پنج دقیقه دقیق و نه بیشتر ، دو خط قرمز موازی هم لبخند می زدند . دوباره سلام زندگی .


 
بازی به دعوت موسیو گلابی
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

یک بازی (بالاخره ) به دعوت موسیو گلابی دعوت شدم بدین مضمون که اگر بفهمید سه ماه بیشتر زنده نیستید سه کار مهمی که انجام می دهید چیست . (البته من خیلی خلاصه گفتم متن اصلی را از وب لاگ خود موسیو بخوانید ) و حالا اینم جواب من :

1- حتما و حتما یک کافه می زنم . یعنی تمام توانم رو به کار می گیرم و یک کافه می زنم چون همیشه دلم می خواست یک کافه داشته باشم که توش آهنگ های خوب پخش کنم و قهوه ی مرغوب به خورد ملت بدم و دوستام بیان اونجا داستان بخوونیم و ...

2- حتما می رم یک کلاس رقص و رقص حرفه ای یاد می گیرم و بعد می رم (Dancer ) می شم و اصلا هم برام مهم نخواهد بود که ملت چی بگن .

3- وقتم را در کافه ام با آدم هایی می گذرونم که دوستشون داشتم و هیچ وقت نشد درست و حسابی بهشون بگم دوستشون داشتم  و نکته ی کلیدی اینجاست که بیماری لعنتی رو اصلا به بیخودم (تخم سابق ) هم حساب نمی کنم .

راستی تمام دوستان لینک و لالینک کما فی سابق به این بازی دعوتند .

 


 
 
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

انسان هایی که به یک سلام ختم می شوند

به یک شماره

به یک اشتباه گرفتن نابود می شوند

انسان هایی که هیچ می شوند

در التهاب ثانیه های گریزان .


 
ماهی های گی
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

حسن آکواریوم به این است که خیلی چیزها از این موجودات کوچک یاد می گیری و از آن بهتر خیلی از پدیده هایی را که تنها در کانال های آنچنانی ماهواره قابل رویت هستند به صورت زنده می بینی  و بعضا برای مطالعات جامعه شناختی مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهی .  بدبختی من این است که دو ماهی درون آکواریوم من Gay هستند و از آن جالبتر که هیچ خجالتی هم نمی کشند یعنی در واقع به دموکراسی مطلق اعتقاد راسخ دارند .  (برخلاف اظهار نظر آقای رئیس جمهور که ما اصلا در ایران هیچ وقت زبان لال ! این دو تا یک نمونه ی حی و حاضر ! )


 
دلم ...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

دلم گرفته است

از اتفاقی که بودنش دست من نبود ،

از ادعایی که چه ساده پوچ می نمود.

 

پی نوشت :

در راستای توضیح در مورد داستان وحشتناک : همیشه فکر می کردم که اگر بهم بگویند چی بنویسم گند خواهم زد ، حکایت پست قبل است . وقتی مقرر می شود برای جلسه ی بعد هر کسی یک داستان ترسناک بنویسد و بیاورد و من یک هفته توی سر خودم بزنم که دختر نونت کم بود آبت کم بود این غلطا دیگه چی بود و همه ی ملت را بسیج کنم از نزدیکان تا دوران و از دوران تا نزدیکان ، خب نتیجه اش همین می شود دیگه !


 
یک جفت چشم سرخ ( و بالاخره یک داستان ترسناک )
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ٦ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

با وحشت از خواب پرید . صورتش خیس عرق بود و به طرز عجیبی نفس نفس می زد . با پشت دست دانه های عرق روی پیشانی را پاک کرد و سعی کرد با چند نفس عمیق بر خودش مسلط شود . نگاهی به دور و اطرافش انداخت . در تاریکی مطلق اتاق چیز زیادی نمی دید ولی همین که در تخت خواب خودش بود ، در اتاق خودش ، احساس امنیت می کرد .با خودش فکر کرد عجب خواب مزخرفی ، چقدر مسخره ، اصلا چنین چیزی امکان نداره . کمی که حالش بهتر شد بلند شد و کورمال ، کورمال به سمت هال رفت .روی کاناپه نشست و با دست به دنبال پاکت سیگار و فندک گشت . کشیدن دست بر خلاف خواب مخمل روی مبل تنش را مور مور کرد . پاکت سیگار و فندک را پیدا کرد و سیگاری روشن کرد و در تاریکی به سر سرخ و گداخته ی آن خیره شد . " چشمان سرخ ! حتما زیاد خورده بودم " کم کم چشمانش به تاریکی عادت کرد . هنوز از خواب مزخرفی که دیده بود اعصابش خرد بود. با پا وسایل روی میز جلوی مبل را کنار زد و پاهایش را روی میز دراز کرد . سرش را به کاناپه تکیه داد ، پک عمیفی به سیگار زد و چشمانش را بست . " مگر می شود ، یکدفعه تمام کارهای کرده و نکرده ی آدم به شکل وروجک های زشت و بدقواره از ذهن آدم بیرون بپرند و سعی در تصاحب آدم داشته باشند . چه خوب که همچین اتفاقی فقط توی خواب ممکن است "  احساس کرد صدای خنده ای را شنید. چشمانش را باز کرد و با دقت نگاهی به اطرافش انداخت در هال خودش بود و فقط خودش و باز هم خودش .از ترس کودکانه خنده اش گرفت ، مجموعه ی کارهای او،همان هایی که در تنهایی انجام داده بود ، همان یواشکی ها ، همان هایی که برایشان دلیل داشت به شکل یک مشت وروجک بد جنس در آمده بودند و دقیقا همین جا ، وسط هال خانه اش جشن گرفته بودند و به سلامتی خودشان می نوشیدند و پایکوبی می کردند . احمقانه است ! صدای خنده ای مستانه باعث شد چشمانش را باز کند و باکمی ترس توی کاناپه جابه جا شود . بدون اینکه از جایش بلند شود یا حتی صدای اضافه ای از خودش درآورد با دقت به اطراف نگاه کرد ، گوش هایش را تیز کرد تا شاید دویاره بشنود .

- کی اونجاست ؟ کی اونجاست ؟ 

فکر کرد حتما خیالاتی شده ام .دستش را روی قلبش گذاشت . قلب به طرز عجیبی توی سینه اش می کوبید. بیشتر در کاناپه فرو رفت . همین جا توی همین خانه میهمانی گرفته بودند .چشمانش را بست و سعی کرد آرام شود .

-  شما کی هستید؟

کارهای تو! چطور نمی شناسی ؟!

 یک مشت موجود کثیف چندش آور ، با دماغ های دراز و چشمان بهم نزدیک و لوچ ، با بوی تعفن و خنده های نفرت انگیز  صاف توی چشمان او زل زده بودند .

- کارهای من ؟! حتما شوخی می کنید .

- شوخی ؟ببخشید آقا فکر نمی کنم ساعت یک شب وقت خوبی برای شوخی باشه ، مگه نه بچه ها ؟!

 و آن وقت بود که هلش داده بودند و محکم روی کاناپه پرت شده بود ، به کاناپه چسبیده بود و آنها خودشان را در هر طرف ولو کرده بودند . روی میز ، کنار تلویزیون ، روی صندلی های جلوی پیشخوان

- احمقانه ست ، بچگانه ست!

- . مثل اینکه باید خودمان را معرفی کنیم ؟ اینطوری انگار به حافظه ی شما کمک می شه .

عضله های پاهایش کمی منقبض شده بودند . از تصور این خواب وحشتناک دوباره عرق سرد بر صورتش نشست. آرام باش مرد . آرام باش. ناسلامتی سنی ازت گذشته . یک خواب بوده . همین.

- یادته از دست پیرزن صاحب خانه ات چقدر عصبانی شده بودی ؟ همین یک ماه پیش بود .سر چی بود ؟ آها کرایه خوونه .

- خب که چی ؟!

-نمی دونم چی شدنه واقعا چی شد که یکدفعه توی راه چرخ ماشینش در رفت . شانس آورد بنده ی خدا فقط دستش شکست .

- چرخ ماشینش در رفت . خب به من چه ؟ چرا اینجوری نگام می کنی ؟

دوباره چشمانش را باز کرد. از صدای خنده و خر خر کشیده شدن پا روی زمین مو به تنش سیخ شد . بلند شد و طول هال را قدم زد . چهار قدم بزرگ و نه بیشتر. دوباره برگشت . سیگار را در زیر سیگاری خفه کرد و سعی کرد تمرکز کند . آروم باش مرد . اون فقط یه خواب بود .

- همکارت را یادته ؟ همونی که شایعه شده بود جای تو رو می خواد بگیره .

- چیزی یادم نمی یاد .

وروجک جلو آمد و ناخن های درازش را در گوشت پایش فرو برد.

- خب خب که چی ؟!

- نمی دو نم چی شد که یکدفعه رفت . شاید اون قرار تو با مدیر عامل ، راستی چی گفتی اون روز؟

- نه امکان نداره . من چیز خاصی نگفتم . اونا بودن که باید تصمیم می گرفتن . من فقط یک سری حقایق رو گفتم .

- آها ، حقایق !

حالش داشت کم کم بد می شد . انگار که وجدانش یکدفعه طغیان کرده باشد . به سمت آشپزخانه رفت و لیوان آبی برای خودش ریخت . برگشت و روی کاناپه نشست. چشمانش را بست . آروم باش مرد ! یک خواب بیشتر نبود . شاید زیاد خورده بودی . دوباره صدای خنده را شنید . چشمانش را باز کرد و تنها چیزی که دید یک جفت چشم سرخ لوچ و نوک یک بینی دراز بود.

- هنوز ما رو باور نداری رفیق ؟ می خوای بیشتر معرفی کنیم؟!

بینی بزرگ نزدیک تر و نزدیک تر می شد . بیشتر در کاناپه فرو رفت . بوی تعفن حالش را دگرگون می کرد. حتی جرات نداشت با دست آن موجود نفرت انگیز را کنار بزند . خودش را نیشگون گرفت .

- نه! این دیگه خواب نیست رفیق . بهتره ما رو باور کنی . مگه نه بچه ها ؟

نگاهی به دور و برش انداخت . یک عالمه چشم لوچ سرخ و بوی تعفن ، مثل بوی اسید تند ، ترش و متعفن .

- به سلامتی مرگ تو امشب خواهیم نوشید . به سلامتی مرگ تو . امشب تو رو قورت خواهیم داد .

سعی کرد بلند شود. دست متعفن با ناخن های بلند  بیشتر به کاناپه فشارش داد 

صدای خوردن لیوان ها به یکدیگر و پی در پی پر شدنشان شنیده می شد . دوباره به چشمان سرخ نگاه کرد. نه ! این واقعیت نداره . واقعیت نداره نه !

با وحشت از خواب پرید . ساعت هفت صبح را نشان می داد . چند دقیقه در رختخواب ماند . توان بیرون آمدن نداشت احساس می کرد تمام بدنش درد می کند ، حالش دگرگون بود . عجب خواب مزخرفی . خدا رو شکر که فقط خواب بود . عجب خواب چرتی . تمام کارهای آدم ؟! وه چه بی سر و ته چه بی اساس .

بلند شد وتلو تلو خوران به سمت آشپزخانه رفت . لیوان آبی برای خودش ریخت و یک نفس بالا رفت . یک مشت کوتوله ی لجباز ! نگاهی به دور و برش انداخت . میز وسط توی هال پر بود از لیوان هایی که خالی یا نیمه پر بودند . خشکش زد ، آب دهانش را قورت داد .  احساس کرد دستی سرد روی شانه اش قرار دارد . صدای خنده ای را شنید و فقط یک جفت چشم سرخ لوچ .  

به سلامتی مرگ تو !


 
بهمن
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ٥ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

وقتی یکدفعه ریخت یکدفعه اصلا متوجه نشد و بعد خرد خرد متوجه شد . سرد بود و تاریک . یعنی اصلا فکرش را نمی کرد بعد خب یکدفعه ریخت ، شرررر نه شاید هم اینجوری نبود با صدا بود ، بزرگ ، مهیب ، سنگین . وقتی یکدفعه ریخت آن وقت او خرد خرد فهمید که چه شده است ، تاریکی و سرما  . اول امید داشت ، یعنی چند ساعت ، خب ساعت که نمی شد گفت چون تاریک بود ، انگار زمان کش می آمد ، او سردش بود و زمان بی مفهوم شده بود مثل زندگی . وقتی پیدایش کردند از زیر همان برف ها ، از زیر تاریکی او آن بالا ایستاده بود و نگاه می کرد . لودر را که انداختند داد زد آهای مراقب صورتم باشید دوستش داشتم.


 
داستان ترسناک
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

خیلی سعی کردم. نوشتنم نمی یاد. تا یکشنبه باید یک داستان ترسناک بنویسم، یه چیزی در حد دراکولا ، خون آشام ، ومپایر و ... . می دانید چیه؟ به طور کل نوشتن یادم رفته است .


 
بدون شرح !
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

پر می شویم و خالی

باید این باشد

باران که می بارد حسرت برف می ماند

باران که نمی بارد حسرت باد

باد که نمی آید دیگر حسرتی نمی ماند

آسمان کدر پیروزمندانه لبخند می زند

و این پایین

فقط تلاش نفس کشیدن هن هن می کند .


 
حقوق آدما یا بشر
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- دارم دیوانه می شم . شصت سال ، شصت سال آزگار کم نیست آفرودیت برای اینکه اینها آدم بشن .

- زئوس عزیز آدم نه ! انسان . صد مرتبه بهت گفتم . فرق این دوتا رو متوجه شو .

- ما سالها با هم این بحث رو کردیم . من یه حرف بیشتر ندارم . شصت سال پیش این فکرو انداختم تو سر یه عده از اونا که برای بهتر زیستن بشینید فکر کنید یه کوفتی بنویسید و بهش عمل کنید . خب من که نمی تونستم و نمی تونم تا ابد مراقب تک تک شون باشم . می تونم ؟

- نچ ! حق با توئه . منم نمی تونم خودم کلی کار دارم ببین اینقدر حرص اینا رو خوردم چین و چروکام زیاد شده . دیروز آتنا بهم گفت انگار دارم پیر می شم .

- آتنا غلط کرد . ببین آخه من دلم از چی می سوزه ،شصت سال از اون کوفتی بیانه ی حقوق آدما یا بشر می گذره هنوز انگار توی جنگل زندگی می کنن . هی می پرن بهم ، لنگه کفش پرت می کنن ، یه جاهای همدیگه رو گاز می گیرن . من که نمی فهمم . یعنی من شکست خوردم ؟ اینا آدم نمی شن ؟

-  آدم نه انسان زئوس ! حالا حرص نخور ، چای سبز می خوری برات بریزم ؟

- آره بی زحمت .  آفرودیت آخه یه نگاه به اون پایین بنداز . واقعا اینا خنگن ؟

- ساخته ی دست خودتن ، خنگن !

 


 
نامه ای به آقای رئیس جمهور
ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

آقای رئیس جمهور

سلام

امیدوارم حالتان خوب باشد که فکر کنم هست چون صبح توی تلویزیون که در حال لبخند زدن بودید . مزاحم شدم بگم ...  راستش ... واقعیتش ... می خواستم .... یعنی .... در واقع .... بهتر است اگر ... شاید .... فکر نمی کنید این طوری .... راه کارهای دیگر ... ممکن است .... به هر حال .... . در نتیجه می دانید چیست خواستم کمی دردودل کنم ترسیدم . اینجا همه چیز خوب است شما نگران نباشید .

به امید دیدار


 
آدم ساز
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- ببخشید آقا شما عجیب شبیه پسر من هستید .

- عجیبه . چون من هیچ وقت پدری نداشتم .

- چطور چنین چیزی ممکنه؟!

- راستش من توسط یکی از این دستگاه ها تولید شده ام . اسمش چی بود؟ آها آدم ساز

- چقدر عجیب . یعنی شما پسر من نیستید ؟

- آقا شما ازدواج کردید؟

- خیر ، فقط یک سفارش کوچک به یکی از این دستگاه ها دادم . اسمش چی بود ؟

- آدم ساز آقا ، آدم ساز.