ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
خریت
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

اینجا

همین جا که شما خیره خیره نگاه می کنید

و آن روسپی در کمال ناباوری با هن هنی کشدار امرار معاش!

من و شما

چه چیز را نظاره گریم ؟

به  کدامین سو چشمانمان در کاسه ها می گردند ؟

من و شما

از کی

چگونه

خود را به کدامین خریت زده ایم ؟


 
سلاخی
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

دیگر خواب بر چشمان من نمی آید

و من شب را میان دقایق سرگردان تنها سلاخی می کنم

روز

خودم را به پای میزی می کشم که هیچ چیز نیست ، هیچ چیز نیست

و من روز را میان کاغذهای سرگردان تنها سلاخی می کنم

و آخرین وقت ها

همان موقع که بوی مرگ را می توان شنفت

من در میان خاطرات سرگردان تنها خودم را سلاخی می کنم .


 
اتفاق لعنتی
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

همیشه یکسری اتفاقات هستند که آدم را عوض می کنند . شاید بهتر است بگویم زندگی آدم را عوض می کنند و با اتفاق افتادنشان تو دیگر همان توی قبلی نخواهی بود . بعضی ها این اتفاقات را بدبختی می نامند و برخی دیگر خوشبختی . بعضی اعتقاد دارند که در یک روز خاصی باید اتفاق می افتاده است و نامش را تقدیر می گذارند و برخی دیگر کفاره‌ی گناهان می نامندش . در مورد من ، منی که همین الان با شما در حال صحبت کردن هستم این اتفاق هیچ نامی ندارد . فقط برای اینکه از تمام اتفاقات روزمره‌ی دیگر متمایزش کنم آن را اتفاق لعنتی می نامم . ولی همین جا به شما یادآور می شوم که واژه‌ی لعنتی یک صفت با بار معنایی منفی نخواهد بود چه بسا می‌شد به جای آن از واژگانی چون مربای هویج ، میل لنگ و یا حتی پتیاره استفاده کرد . واژه‌ی لعنتی صرفا یک تمایزساز است . صرفا یک تمایز ساز.

مثل هیچ اتفاق دیگر نبود . حتی آن اتفاق های بزرگ ، حتی آن وحشتناک ها . برای من یک چیز دیگری بود . یک اتفاق لعنتی که آمد و ماندگار شد . برای من عجیب تر از آن بود که بتوانم بشناسمش و هنگامی که به خودم آمدم اتفاق لعنتی همه ی روح مرا در بر گرفت.

من از درون فاسد می شدم و اتفاق لعنتی از بیرون مرا فاسد می کرد . دست چپم شروع اتفاق لعنتی بود . اوایل با بوی گندی از خواب بیدارم می کرد . نمی فهمیدم بو از کجاست . احساس می کردم لاشه‌ی گربه ای زیر تخت افتاده است یا غذای چند هفته مانده‌ای بیرون یخچال . به حالت جنون‌واری تمام خانه را می گشتم . پشت یخچال ، پشت اجاق گاز ، زیر تخت ، توی کمدها ، توی لباس ها حتی توی جوراب ها و رخت های چرک ولی چیزی پیدا نمی کردم  و هر کجا می رفتم آن بوی گند به من نزدیک بود و باز چیزی پیدا نمی کردم . روزی در اداره متوجه شدم که آن بوی گند آنجا هم هست و همکاری با نگاه چپ چپ به من گفت فلانی بو می دهی ! من ناراحت از این حرف سریع به خانه آمدم و حمام کردم . بعد از حمام شاید تنها پنج دقیقه بو نمی دادم و دوباره همه چیز شروع می شد . خودم را لخت جلوی آینه وارسی می کردم . من سالم بودم و نمی دانستم چرا بو می دهم . وسواس گشتن جای خودش را وسواس حمام داد . روزی بیست دفعه شاید هم بیشتر حمام می کردم و هنوز بو می دادم . به بو عادت نمی کردم و همین نمی گذاشت شب ها راحت بخوابم . این مرحله ، مرحله ی موش و گربه بازی اتفاق لعنتی با من بود  تا اینکه یک روز ، یک روز عادی بعد از حمام متوجه شدم دست چپم قهوه‌ای رنگ شده است . از نوک انگشتانم شروع شده بود و تا کف دستم پیش رفته بود . قهوه ی تیره ، قهوه ای با بوی گند . به پزشکان مراجعه کردم . جلسات متعدد برگزار شد . من یک بیماری خاص گرفته بودم که از هر یک میلیارد نفر یک نفر به آن مبتلا می شد و من آن یک نفر شده بودم . اتفاق لعنتی من این بود که من کم کم فاسد می شدم و این ادامه داشت . پزشکان درمان قطعی برای این اتفاق لعنتی نداشتند . روی من آزمایشات متعددی انجام شد. قهوه ای تیره از کف دست چپ تا بالای مچ پیشروی کرد . من بوی گند می دادم ولی دیگر نگران نبودم . گوشت تن من در حال فاسد شدن بود و همان طور روح من . دستم را توی کیسه‌ی پلاستیکی می کردم و در جیبم قرار می دادم و بیرون می رفتم . مردم چپ چپ نگاهم می کردند . من طاقت نداشتم . سرکار هم نمی توانستم بروم . استعفا دادم . پزشکان جواب منفی دادند . من خانه نشین شدم . این شد زندگی جدید من ! تمام دوستانم تا چند وقت حالم را پرسیدند و دیگر به سراغم نیامدند . از بالای مچ به نزدیک آرنج رسیده بود . همسایه ها از بوی گند شکایت می کردند و من با دست چپ درون پلاستیک و درون جیب با آنها همدردی می کردم . زندگی به گونه ای متفاوت بود . به اینترنت پناه بردم چیزی نیافتم . به کتاب پناه بردم و تنها و تنهاتر شدم . احساس کردم تا به حال وقتم را تلف کرده بودم . نمی دانستم چقدر وقت دارم ولی می دانستم به زودی فاسد خواهم شد و همه چیز از کار خواهد افتاد . دست چپم دیگر کار نمی کرد چرا که قهوه ای به بالای بازو رسیده بود . دست چپم دیگر حس نداشت وقتی که با کارد آشپزخانه قطعش کردم . حتی خون هم نیامد فقط یک زردآب کمرنگ بود بدون هیچ دردی. می دانستم اتفاق لعنتی دست بردار نخواهد بود . می دانستم همه چیز شروع خواهد شد . دیگر وقتم را تلف نمی کردم . باید بیشتر از زندگی لذت می بردم ولی اتفاق لعنتی به خاطر ماهیت بانفوذ و غیر قابل انکارش بر من پیروز گردید .

قهوه ای از شست پای راست شروع شد . تا زانو مشکلی نبود به جز لنگیدن ولی به کشاله ی ران که رسید دیگر نمی توانستم یک تکه گوشت لخت را به دنبال خودم بکشم . بدون دردی پای راست قطع شد ، با کمی زردآب . برآن شدم که اینها را بنویسم چون می دانم به زودی دست راست نیز قطع خواهد شد و من شاید نه از اتفاق لعنتی بلکه از گرسنگی بمیرم و این نیز ماهیت پیروزمندانه ی اتفاق لعنتی است . اتفاق لعنتی قاتل من نیست !


 
این لیست فعلا ادامه دارد ....3
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

١- اتوبان رسالت بعد از متروی مصلا . دیوث . اولین کلمه ای بود که امروز از دهنم خارج شد آن هم به یک یگان ویژه .

2- دیشب تمام شب خواب قهوه و شیرینی دیدم . خواب دیدم در کافه قنادی لرد هی شیرینی می خورم و هی قهوه .  شاید امروز از خجالت خوابم در بیام.

3- دولت شرمنده از آن ما / انتقاد سازنده ! از آن ما / شاید که آینده ازآن ما ... (نامجو)

4- همیشه می گوییم گناه دارند . می دانید من دقت کردم آدم های دور و بر من خیلی گناه دارند . یعنی در ذهن من این مریض است گناه دارد ، آن خسته است گناه دارد ، آن یکی کنکور دارد گناه دارد آن یکی پیر شده است گناه دارد ولی وقتی توی آینه به خودم نگاه می کنم بیشتر شبیه خر بارکش می مانم تا آدمیزاد .

5- من از یک ساختمان به خصوص متنفرم .

 


 
من و شکست
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

من از یک استکان چای شکست خورده ام . باور کنید . شوخی نمی کنم . اگر بخواهم تعداد شکست هایم را بشمارم سر به فلک می کشند . مثلا من به مدت نه ماه مداوم مثل یک احمق تنها از یک اسم شکست خوردم ، از ترافیک شکست خورده ام و می خورم ، از پلیس ها ، من حتی از حس اعتماد به دیگران شکست خوردم ، از یک مکالمه ، یک تلفن ، از یک دوست ! راستش من هرازگاهی از آرزوهایم هم شکست می خورم، من حتی از فنجان قهوه هم شکست خوردم وقتی که می خواست مرا به شدت لو بدهد . موارد زیادی هستند اگر بخواهم دانه دانه شان را برای شما بازگو کنم ولی این آخری ، این آخری برایم بیشتر از همه تلخ و غیر قابل تحمل بود . من دقیقا پنجشنبه‌ی هفته‌ی پیش راس ساعت یازده شب در جلوی چشمان جمعی ، برای به کرسی نشاندن حرفم ، از یک استکان چای شکست خوردم .


 
خانه‌ی کلنگی خانم حقی
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

خانه کلنگی خانم حقی

 

شنبه 9 صبح

 امروز صبح با داد و بیداد علی آقا از خواب بیدار شدم . علی آقا در خانه را چنان محکم کوبید که من از خواب پریدم . علی آقا و نرگس خانم همسایه طبقه پایین هستند .همیشه خدا با هم دعوا دارند و اکثر اوقات علی آقا در رو محکم می کوبه و نرگس خانم گریه می کنه و بعضی موقع ها می یاد اینجا تا کمی گپ بزنه و به اصطلاح دلش را سبک کنه . از موقعی که بچه اش بعد از نه ماه مرده به دنیا اومد نرگس خانم خیلی کم خندید و خیلی کم لبخند زد و علی آقا شروع کرد به داد و فریاد. علی آقا قصابی داره . نرگس خانم می گه سوپر گوشت من می گم  قصابی .  امروز صبح دوباره دعواشون شد و علی آقا در رو محکم کوبید و من بخت برگشته رو از خواب پروند. امیدوارم خدا به هر دو شون کمک کنه . من برای نرگس خانم سفره حضرت ابوالفضل نذر کردم . خودش می گه نمی خواد دوباره حامله بشه ، بهش می گم آخه دختر خوب زندگی بدون بچه مگه می شه ! یه لبخند تلخی می زنه که خدا می دونه دل آدم کباب می شه . براش آجیل مشکل گشا می آرم ، شله زرد درست می کنم صداش می کنم بیاد بخوره ، کم غذا می خوره ، خیلی لاغر و نحیفه . بهش می گم مادر یذره غذا بخور جون بگیری می گه تو این زمونه لاغری مد شده.  من موندم تو این زمونه همه چیز چقدر عوض شده ، زنها موهاشونو بور بور می کنن مثل هنرپیشه های فیلمای خارجی ، رانندگی می کنن، خودم بارها دیدم سیگار هم می کشن . یادش بخیر زمان ما زنها رانندگی نمی کردن ، ماشینی نبود تازه اگر هم بود فقط مردها می روندن سیگاری در کار نبود ، اصلا" بد می دونستند ! حالا همه چیز عوض شده ! . زندگی نرگس منو یاد بچه های خودم میندازه . سر ملیحه پدرم در اومد ولی سر مسعود نه . قربونش برم از اون اول بی آزار بود . خدا بیامرز باباشون همیشه به من می گفت این دو تا بچه را از صدقه سر من داره . بهش می گفتم ای آقا . شما خودتون زحمتشونو کشیدید. همیشه دلش پسر می خواست ، بعد ملیحه که دوباره حامله شدم گفت منیر جان این یکی پسره و واقعا" هم پسر شد . مسعود .هیچ وقت بهش تو نمی گفتم . هیچ وقت . اون قدیما همه چی حرمت داشت مثل الان نبود که ! یادش بخیر بچه ها که رفته بودن سر خونه زندگیشون عصرها می رفتیم توی حیاط لب حوض می شستیم نون و پنیر و هندونه می خوردیم  بعضی موقع ها ریحون هم کنارش بود . ریحونایی که خدابیامرز خودش گوشه ی باغچه می کاشت، خیلی دوست داشت . باغچه رو آب می داد ،با ماهی گلی ها توی حوض ور می رفت . به من می گفت منیر ، از زندگیم راضیم . لبخند می زدم ! خدابیامرز خیلی آقا بود ، خیلی بی آزار بود ، مرگش هم آروم بود . یه روز صبح بعد صبحونه ملیحه و مسعود نبودن گفت منیر آخ قلبم و بعدش تموم کرد . خیلی دلم گرفت . خیلی گریه کردم . مسعود و ملیحه هم خیلی گریه کردن . روز بدی بود ، خیلی بد .

 

شنبه 7 بعد از ظهر

صبح رفتم کلی سبزی آش خریدم . هوس آش رشته کردم . کشک و رشته و پیاز و نعنا داغ . نرگس خانم رو هم صدا کردم . گفت نمی یاد ، حال ندار بود . گفتم زشته یک کاسه پر برای خودش و علی آقا بردم. برای خودم هم یک کاسه آش ریختم و کنار پنجره نشستم . از صبح دل آسمون گرفته بود ، بالاخره شروع کرد به باریدن . نشستم کنار بخاری و به بیرون نگاه کردم . برف رو دوست دارم. درسته سردم می شه و پاهام تیر می کشه ولی قشنگه . سفیده ، منو یاد لباس عروسم میندازه ، اوه... نمی دونم چند سال پیش بود . یادمه تور عروسیم برق می زد ، با لامپای ریز ریز هی خاموش و روشن می شد. اون خدابیامرز می خندید و رو سر من شاباش می ریخت . لپامو سرخ کرده بودن ، پشت لبمو بند انداخته بودن ، دردم اومده بود . حسابی گریه کردم .  شام باقالی پلو دادیم . چقدر مهمون بود. تو خونه پدریش حیاط و آب و جارو کرده بودن  و از صبح برنج بار گذاشته بودن ، گوسفند سر بریده بودن . من از توی خونه از لای پرده بیرون رو نگاه می کردم . بچه بودم،  فقط شونزده سالم بود و اون خدابیامرز بیست و شیش سال داشت . یادش بخیر همه چیز زود گذشت . عجب برفی گرفته ، تند تند داشت می بارید که سوسن از بیرون اومد. از صدای کفشش فهمیدم ! سوسن همسایه طبقه آخره . خودش هست و دو تا دختر جوون که همش می گه بچه هامن ولی من که می دونم دروغ می گه ! خیلی به خودش می رسه ، حسابی آلاگارسون می کنه ، هر روز موهاش یه رنگه . اون دو تا دختر هم حسابی برو رو دارن .  یه بار بهش گفتم سوسن خانم واسه من هم سیا کاری . کلی اخم و تخم کرد و رفت . هر شب مهمون دارن . بساط منقلشون هم براهه. بوش رو تشخیص میدم ، اون خدا بیامرز هم هرازگاهی می کشید. خودم بارها دیدم که اون دختر بزرگه که با نمک تره از ماشینای رنگ و وارنگ پیاده می شه هر روز هم مانتوهاش تنگ و ترش تر می شه . یه بار هم خودم شنیدم که دختر کوچیکه که موهاش خرمایی رنگه زار زار گریه می کرد و سوسن داد می کشید پس چرا مراقب نبودی . دیگه آدم خر هم باشه می فهمه چه خبره . نه که من بخوام فضولی کنم نه! خب بلند حرف می زدن من صداشونو شنیدم . 

 

 

 

شنبه 10 شب

از عصر یکدم داره برف می باره . دیگه همه کوچه سفید شده . پاهام تیر می کشن ولی مهم نیست. صدای خنده نرگس خانم از پایین می یاد . خوشحال شدم . حتما" دارن آش می خورن .  صدای آهنگ از خونه سوسن می یاد . دوباره مهمون دارن . حتما" هم دوباره آخر شب صدای آه و اوهشون میره هوا . خجالت هم نمی کشن . اون موقع ها کی همچین چیزایی بود . هیچوقت ! سر شب خانم دکتر با پسرش سینا یک سر اومدن اینجا . به قول خودش که خیلی هم کتابی حرف می زنه اومده بودن حال و احوال کنن . خانم دکتر همسایه دیوار به دیوارمه . خیلی خانمه . از دیوار صدا در میاد از این زن صدا بلند نمی شه . خیلی متینه .  خیلی خوشحال شدم . براشون آش ریختم . پسرش سینا خیلی خوشش اومد . خانم دکتر مرتب از حالم می پرسید . بهش گفتم که خوبم . خدا رو شکر کرد و خندید . اونها که رفتند ملیحه زنگ زد . ملیحه دخترمو می گم . البته الان خودش مادر دو تا بچه ست . نوه هام نوشین و نازنین. کلی حال و احوال کرد و گفت فردا اگه برف بند بیاد می یان اینجا . گفتم براشون لوبیا پلو درست می کنم که خیلی دوست داره . خوشحال شد البته یه تعارفی هم زد که خودمو خسته نکنم . بعضی موقع ها احساس می کنم که چقدر خوبه آدم توی دوران پیری دور و برش شلوغ باشه . ترس مرگ از آدم دور می شه . همین که ملیحه و بچه هاش هستن و هر هفته می یان پیشم ، همین خانم دکتره اطو کشیده، اون سوسن بلای ورپریده که خوب بلده کاسبی کنه یا این طفلکی نرگس و اون علی آقای قصاب هستن راضیم . یه جورایی برام قوت قلبن . به هر حال زندگی همینه . کی دوست داره تنها باشه . هیچکس . خداروشکر من هم در این سن و سال تنها نموندم . همیشه دور و برم شلوغ بوده . راضیم . خیلی . یکذره سینه ام تیر می کشه . فکر کنم چاییدم . باید تو این برف بیشتر از خودمو مراقبت کنم . برم بخوابم که فردا کلی کار دارم . بالاخره نوه هام می خوان بیان .دامادم با ملیحه عزیزم . یادم باشه یه زنگی هم به این مسعود بزنم خیلی وقته سراغ مادرشو نمی گیره .

                                      -------------------

- خب درو بشکنید . شاید اتفاقی افتاده باشه .

- خانم شما برید کنار اجازه بدین ما کارمون رو بکنیم. گفتید اسمش چی بود ؟

- والا نمی دونم دقیق ، تو محله بهش می گفتن منیر خانم . ولی ما خانم حقی صداش می زدیم.

- خانم حقی ! خانم حقی ، درو باز کنید ، حالتون خوبه ؟!

- جناب سروان تمام خونه رو بو گرفته . غلط نکنم باید مرده باشه . در رو بشکنید .

- نمیشه آقا باید مجوز بگیریم . مگه همین جوری می شه در خونه مردم رو شکست و رفت تو!

- جناب سروان مجوز نمی خواد . خانمم راست می گه . آخه بو تمام محله رو بر داشته . خفه شدیم بابا!

- برید کنار ، برید کنار . شما آقا شما هم کمک کنید . همه با هم یک ، دو ، ... سه . دوباره یک ، دو، سه . بپایید نیفته روتون .  وای چه بویی . چراغ روشن نکنید ، شاید گاز باز باشه ، به چیزی هم دست نزنید .

- جناب سروان اوناهاش، اونجاست کنار پنجره ، فکر کنم مرده .

- جناب سروان لطفا" زنگ بزنید آمبولانس بهشت زهرا بیاد . بنده خدا

- تنها زندگی می کرد ؟

-  والا جناب سروان چه عرض کنم . شوهرش خیلی سال پیش سکته کرد و مرد . داماد و  دخترش و دو تا نوه هاش تو جاده چالوس تصادف کردن همین چند سال پیش بود . یه کامیون زد بهشون . درجا هر چارتاشون مردن. همین یه بچه رو داشت . از اون موقع توی این خونه درندشت تنها زندگی می کنه. چند بار بهش گفتم منیر خانم زمینش با ارزشه . بفروشش این خونه کلنگی رو. آپارتمان بسازن . نخواستی جای دیگه ای بری خودت توی یکی از همون آپارتمان ها بشین . والا یه چشم غره ای رفت که ترسیدم . آخه پیرزن تنها توی این شهر درندشت ،توی این خونه کلنگی بدون همسایه ، بدون فامیل . خب همین می شه آخر عاقبتش دیگه . هی می یومد خرید می کرد می گفت ملیحه می خواد بیاد. دخترشو می گفت . می گفتم حاج خانم ملیحه مرده . اشک تو چشمش جمع می شد و می گفت نه نمرده می دونم که می یاد . ولی این آخریا می یومد از من درمورد یه سوسن نامی می پرسید . می گفتم کیه ! می گفت همین خانم اطفاریه دیگه ، همسایه جدیدش . ببخشید جناب سروان می گفت یارو همین سوسن رو میگم حسابی کاسبه. ما هم به شوخی خنده می گفتیم پس به ما هم نشونش بده . بهش می گفتم آخه مادر تو که تو اون خونه کلنگی همسایه نداری . چیزی نمی گفت . همش نگران نرگس بود. می گفتم نرگس کیه . بهم می گفت علی آقا شوخی نکنید . نمی دونم علی آقا کی بود .  یه بار هم سراغ داروخونه رو گرفت. گفتم نسخه رو بده من برم برات بگیرم . کلی ذوق کرد . دعام کرد . داد دستم دیدم برگه سفیده!  با خوشحالی گفت نسخه رو خانم دکتر نوشته . همسایه دیوار به دیوارش . موندم چی بگم . می گفت واسه پا درده . فهمیدم که دیگه .... چجوری بگم تعطیل شده . نمی دونم این پزشکا چی می گن . آلزایمر فکر کنم .هفته پیش اومد کلی رشته آشی و کشک خرید ، برف سنگینی می بارید . یادتونه که . گفت می خواد برای همه همسایه ها آش درست کنه. بعد اون روز دیگه ندیدمش . به هر حال خدا بیامرزتش. زن بی آزاری بود . خدا بیامرزتش . گریه نکن خانم . جناب سروان اگه با ما امری نیست ما بریم .

- نه بفرمائید . بعدا بیاین پاسگاه پای یسری ورق ها را باید امضا کنید . مرسی که اطلاع دادید .

- پاشو خانم ، پاشو گریه نکن . بابا مرگ حقه . دعا کن تو تنهایی نمیریم .


 
این لیست فعلا ادامه دارد .... 2
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

١- هنوز مرض قبلی در من وجود دارد . رخنه کرده است و به خوابهای شبانه ام نیز کشیده شده است .

2-این روزها دیگر برف نمی آید عوضش باران می آید. شکایتی نیست .

3- به نظرم پیروزمندترین موجودات یا چیزها در زندگی کارهای احمقانه هستند. بدون اینکه تلاشی بکنند تا ما را قانع کنند ما هر روز آنها را انجام می دهیم .

4- خودم را با خواندن مکرر داستان های کوتاه به فراموشی می سپارم . در هر داستان به شکل شخصیت اصلی در می آیم . دیوانه بازی بی ضرری است .

5- اگرچه خیلی از تکنولوژی ها وارد زندگی ما شده اند ولی فرهنگشان در همان زادگاهشان مدفون شده است .


 
مارپیچ حافظه
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

آدم ها دوست ندارند یکی مدام دور و برشان باشد که همه چیز را دقیق به یاد آورد . آدم ها خیلی وقت ها دوست ندارند کسی با یک حافظه ی عجیب تمام حرفهای آنها را از دل گذر زمان بیرون بکشد و در مواقع حساس صاف توی صورتشان پرتاب کند . آدم ها دوست دارند هرازگاهی فراموش شوند و هیچ اثری از کارها و گفته های آنها باقی نماند . آدم ها موجودات عجیبی هستند .

بیستم مهر ماه بود . می گویم بیستم مهر ماه چون دقیقا روز تولد واقعی من بود نه آن تاریخ الکی مسخره که توی شناسنامه ام با یک جوهر پررنگ و سمج به اصرار پدر و مادرم نوشته شده است و بعدها از شانس من دقیقا در همان روز که به طرز عجیبی در شناسنامه ی من جا خوش کرده بود نمی دانم یک سری آدم خدانشناس زدند و دو تا برج به چه هیبت را به تلی از سیمان و بتون و میل گرد تبدیل کردند و حالا هر کجا می خواهم آن تاریخ لعنتی را به لاتین بنویسم بر بخت بد خودم لعنت می فرستم .  بله بیستم مهر ماه بود . یکی از همان روزهایی که با حس خوبی از خواب بیدار شدم و در اثر خودشیفتگی مفرط از خدا به خاطر آفرینش خودم تشکر کردم و بعد روزم را با نان سنگک داغ و پنیر تبریزی اعلا و چای در استکان کمر باریک لب طلایی شروع کردم و بعد عین شاهزاده ها به ناچار از قلمروی آرام خودم به درون اجتماع وحشی پرتاب شدم . دقیقا یادم است . ترافیک بود . عجب ترافیکی . توی یک تاکسی درب و داغان کنار پنجره ی سمت چپ دقیقا پشت سر راننده ی پیر نشسته بودم و آن قدر ترافیک بود که سه بار تمام خال های پشت سر آقای راننده را از گوش چپ تا انحنای گردن و بعد گوش راست شمردم و در همان حال و احوال بود که یک خانمی که صدایش شبیه صدای فیل بود مرتبا از توی رادیو نعره می کشید و یک خانم دیگر با صدایی شبیه صدای آن آقایی که بیست سال پیش در رادیو می گفت صدایی که می شنوید صدای آژیر خطر و بدن آدم را به رعشه می انداخت مرتبا می گفت چمران از شمال تا پل پارک وی ، صدر از خروجی مدرس تا ناکجا آباد اتوبان همت از پل شهرک قدس تا خیابان گاندی  همه و همه بسته است و رانندگان محترم یک راهی برای خودشان کشف کنند تا بتوانند به مقصد برسند و آن وقت یک آقایی که به نظرم قیافه اش از سرخی و خوشحالی احتمالا شبیه هلو بود هی فریاد می زد بله کمربند ایمنی خیلی خوب چیزیست و رانندگان محترم با آرامش رانندگی کنند. همان موقع بود یعنی دقیقا راس ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه که ساعتم را نگاه کردم و فهمیدم کارتم قرمز خواهد خورد که یک آقایی که کت چهارخانه ی دودی رنگ با شلوار مشکی پوشیده بود صفحه ی روزنامه ی صبحش را ورق زد و بوی گند روزنامه در محیط تاکسی چنان پیچید که حالم بهم خورد و دلم می خواست زودتر به مقصد برسم . و دقیقا دو دقیقه بعد بود که احساس کرد کت آن آقا را جایی حتما دیده ام و به یاد آوردم در خانه ی خاله اشرف روی میز در صفحه ی بیست و سه کاتالوگ کارهای تابستانی لباس های مردانه مارک فلان که از آوردن نام مارکش خودداری می کنم تا به من خرده نگیرید که تبلیغ می کنم چون می دانم شما خوانندگان باهوش و تیزبینی هستید آن کت را تن یک آقایی با قیافه ای فوق العاده جذاب دیده بودم و با خودم دقیقا در همان موقع که در روز یکم شهریور ماه ، سالروز تولد ابن سینا و دست برقضا شوهر خاله ام بود با خودم گفتم عجب کت زیبایی و از خسرو شوهر خاله اشرفم که دقیقا در همان روز هفتاد سالگی را رد می کرد پرسیدم به نظرتان این چند؟ و او در حالیکه برای صدمین بار داشت کتاب صد سال تنهایی مارکز را می خواند و انتهای سبیل خاکستریش را زیر دندان هایش ریش ریش می کرد شانه ای بالا انداخت که یعنی من نمی دانم .  همان روز بود که من کم کم شبیه ترافیک شدم و ترافیک به طرز عجیبی شبیه من شد و دست آخر شدیم مثل دوقلوهایی که حتی دیگر تشخیص مان از هم سخت شده بود و وقتی آن آقا با آن کت چهارخانه ی دودی با آن روزنامه ی صبح بدبویش پیاده شد نگاهی به من کرد که حدس زدم احتمالا من را با ترافیک اشتباه گرفته است و مجبور شدم توی دلم برایش توضیح بدهم که هم نشینی دو ساعته ی هر روز من با ترافیک ، من را به این روز انداخته است و البته مطمئنم که آن آقا حرف من را نشنید چون یک اسکناس مچاله ی پانصد تومانی را با بی خیالی تمام تحویل راننده ی تاکسی داد که من خیلی جا خوردم چون به نظرم بعید می آمد یک آقایی به آن شیکی اسکناسی به آن کهنگی به دست راننده بدهد و در همان حال بود که چشمم به شماره اسکناس پانصد تومانی افتاد و ناخودآگاه ارقام 223235 . 13/20 گوشه ی بالای راست اسکناس در حافظه ام ضبط شد و البته آن اعداد در ذهنم باقی ماندند تا دقیقا سه ماه و چهار روز از همان تاریخ یعنی بیستم مهرماه گذشته بود که همان پانصد تومانی مچاله به دست من رسید و به طرز عجیبی بوی گند روزنامه می داد . بله دقیقا بیستم مهرماه بود که من هرچه به صفحه ی موبایلم زل زدم تا ببینم کسی به من تبریکی می گوید یا نه دیدم هیچ خبری نیست و دقیقا بعد از پنج ساعت از قرمز خوردن کارتم که می شد ساعت یک بعد از ظهر از درک این حقیقت که من تنها هستم بسیار رنج بردم و برای کاستن دردهای خودم که ناشی از تنهایی و طرد شدن توسط دوستانی بود که من زمانی با آنها دوست بودم و بعد تنها به خاطر اینکه همه چیز را با تمام جزئیاتش به خوبی به یاد می آورم و از یادآوری این جزئیات لذت می برم مرا ترک کردند ، خودم را در رستورانی در خیابان مهناز به استیک با سس قارچ دعوت کردم و البته بماند که کلی منتظر تاکسی ایستادم و دقیقا سی و سه بار گفتم مهناز ، مهناز که دست آخر بدون شک شبیه مهناز نامی شده بودم که تاکسی برایم نگه داشت و من جلو کنار دست راننده نشستم و چهار دور تعداد گلبرگ های گل های خشکی که روی سردنده ای زرد رنگ ماشین بود را تا خیابان مهناز شمردم . همان روز بود که تکه های استیک آبدار را با سس قارچ مخلوط می کردم و با آرامش تکه تکه اش را مزه مزه می کردم و می دانستم آن آقای پیری که سفارش من را از من گرفته بود با تعجب به من که تنها با آرامش مشغول بلعیدن استیکم هستم نگاه می کرد و حدس می زنم با خودش می گفت بدون شک این پول ندارد و من هم مستقیما به کفش های ارزان قیمت او زل زده بودم که می دانستم نمونه ی آن کفش ها را در گوشه ی سمت چپ ویترینی در مغازه ای واقع در یکذره مانده به میدان مخبرالدوله که اسمش را به همان دلایلی که در بالا ذکر کرده ام نمی آورم دیده بودم و در همان حال که استیک را با آرامش می جویدم با خودم فکر کردم که آن روز که آن کفش مسخره را در ویترین آن مغازه دیدم رفته بودم برای سفره ی عقد همکارم از کوچه ی مهران گل دست ساز سفید تحویل بگیرم و سیصد و سه شاخه ی گل سفید دست ساز کوچک را به قیمت بیست و سه هزار تومان تحویل گرفتم و همان روز بود که دقیقا تمام پله های پل های عابر پیاده ی اطراف میدان را محض تمرین دادن به مغز خسته ام شمرده بودم و حتی برای استراحت چند لحظه بالای پل هم ایستاده بودم و به ترافیک نگاه کرده بودم و حتی خوب یادم است که دقیقا وسط میدان پلیس زحمتکشی بود که آنقدر در سوت خودش می دمید که رنگش به کبودی می زد و آن سوت ناگهان مرا یاد زنگ ورزش دوران دبستانم انداخت که خانم طلایی معلم کلاس ورزشم تنها معلمی بود که دوستش داشتم و من همیشه مجبور بودم دراز و نشست بزنم آن هم نه یکی نه دو تا بلکه دقیقا صد تا و راستش را بخواهید تا به آن روز یعنی همان بیستم مهر ماه که بیست و پنج سالم تمام شد و در عمق تنهایی در همان رستوران تولدم را با استیکی با سس قارچ و زیر نگاه های آن پیرمرد جشن گرفته بودم چنین رکوردی را ثبت نکرده بودم . و هنگام اتمام استیک و پرداخت پول آن خوشحالی چشمان پیرمرد را دیدم و تمام طول راه را قدم زنان به سمت محل کارم بازگشتم و خیلی فکر کردم که چرا اطرافیانم حتی دیگر حوصله صحبت کردن با من را ندارند. شما هم گویا خمیازه می کشید . می دانم کمی خسته شده اید . این خمیازه ی شما مرا به شدت یاد خمیازه های مکرر رئیسم انداخت در دو سال پیش هنگامی که می خواست حکم افزایش حقوق من را امضا کند و هی لب و لوچه اش را کج و راست می کرد و کله ی کچلش را می خاراند که همان کله ی طاسش مرا به یاد همسایه خانه ی مادربزرگم انداخت که .... .  


 
بازی - دانای کل
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

بازی - به دعوت شادی  تبعیدی به یک مینیمال نویسی 100 تا 150 کلمه ای (حالا یکذره اینورتر یا اونورتر ) دعوت شدم . پنج نفر هم به بازی دعوت می کنم که این قانون برای آنها هم ادامه دارد .

1- فرج برنا 2- موسیوگلابی 3- قلم فرانسه 4- کاریزی 5-کتایون (وب لاگ نادانی)

6- شاباجی خانم

 

هی نوشتم و خط زدم. می دانید نوشتن خیلی سخت است حتی اگر دانای کل باشی. هیچ فرقی نمی کند . وقتی مجبوری یکسری آدم را بیاری وسط و دانه دانه سر فرصت معرفیشان بکنی و بعد هر کدام را به سرنوشتی دچار سازی باز هم سخت است . تاکید می کنم حتی اگر دانای کل هم باشی . بعضی مواقع گیج می شوی که این یکی کدام بود؟ حتی باور می کنید بعضی مواقع این احساس به آدم دست می دهد که این نه ! این یکی نه ! این یکی رو بهش رحم کن این یکی رو بدبخت نکن ! آن وقت هست که دانای کل بودن برای آدم می شود مثل طاعون ، مثل خوره می افتد به جان آدم یا حتی یک دانای کل می شود مثل یک گاو پیشانی سفید که همه ی اهل داستان تف و لعنتش می کنند . آه مثل این یکی.

- تخم سگ مگه من گفتم حرومزاده بشی ؟ برو از اون بابای دیوث و نه نه ی فلان فلان شدت گله کن .

می بینید بچه ی پررو من را مقصر می داند . همین دیروز یک کتک مفصل از آقابهرام جاهل داستان خوردم. می گفت چرا پته شو با انسی ریختم رو آب ؟ خب می دانید دانای کل بودن این چیزها را هم دارد . همیشه همه جا حاضری یک گوشه ای نشستی و کمین کرده ای و منتظری تا یکی یک دسته ی گل آب بدهد و تو توی بوق و کرنا بکنی . وقتی دانای کلی حتی می توانی از رختخواب مردم هم داستان بسازی .


 
این لیست فعلا ادامه دارد ....
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

١- تازگی ها یک مرض عجیب پیدا کردم . به سرعت عاشق چشمانی می شوم که هرگز ندیدمشان یا به شدت از من دورند .

2- می گوید آدم آرومی نیست . می گویم چطور ؟ می گوید از نوشته هاش معلومه . با خودم می گم چه محترمانه نگفت دیوانه !

3- حاضر نیستم برف را از دست بدهم پس هیچ وقت خانه ام را عوض نمی کنم حتی اگر رفت و آمدش سخت باشد .

4- کارهای احمقانه خیلی کارهای خوبی هستند . منظورم همان کارهایی هست که هر روز ، دقیقا هر روز در سر ساعتهای مشخصی با خوشحالی تکرارشان می کنیم .

5- نمی دانم چرا مردم مرتب از تنهایی گله می کنند . زندگی بدون کمک از تکنولوژی در خانه ای نیمه تاریک با کتابهایی متلاشی نباید زیاد بد باشد .

6- از کار خسته شده ام . کسی یک همراه خوب برای یک قهوه بدون غل و غش نیست؟


 
آخر
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

کلاغ ها به خانه شان رسیدند

شاید بهتر بود از تمساح ها استفاده می کردم.


 
فعلا بدون نام
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

پیش نوشت : اسم ندارد . اگر کسی حوصله کرد و تا آخر خواند اسم پیشنهاد بدهد ممنون می شم .

نفهمید از چند راهروی پیچ در پیچ گذشتند . هی چپ هی راست ، راهروهای خالی و نیمه تاریک با دیوارهای یکدست سفید و سقف هایی کوتاه که قلب آدم می گرفت . پس از چند دقیقه پیاده روی رو به روی در اتاقی ایستادند . در اتاق باز شد و به او دستور دادند وارد شود . سربازی که تا آنجا همراهیش کرده بود بیرون کنار چهارچوب در مثل مجسمه ایستاد . اتاق به شدت روشن بود طوری که کمی چشمانش را تنگ کرد تا به نور عادت کند . اتاق مربع شکلی بود با یک میز چوبی زهواردرفته و سه عدد صندلی . همین ! مرد شیک پوش جوانی با کت و شلوار سرمه ای ، میانه قد با ته ریش و یک تسبیح به دست چپ و یک انگشتر عقیق بزرگ به انگشت دست راست جلو آمد و روی صندلی پشت میز نشست. مرد جوان دیگری که بیشتر شبیه سرباز وظیفه ها بود روی یک صندلی کمی با فاصله از میز نشست و خودش را برای نوشتن آماده کرد .

" نام  و نام خانوادگی :  قربانعلی زاهد،

سال تولد : 1321

شغل : شوفر تاکسی.

آدرس : میدان بهمن ، خیابان شهید صالح ، بن بست شهید حشمتی ، پلاک 1+12

شماره پلاک ماشینش در جیب مقتول پیدا شده ولی طبق گفته ی شاهدان شب حادثه ساعت ده شب خانه بوده است. هیچ اثری از درگیری در ماشینش دیده نشده است . هیچ اثری از شن و ماسه ی ساحل در ماشینش مشاهده نشده است . "

مرد کت شلواری ضبط صوتی روی میز گذاشت و دکمه ی قرمز ضبطش را فشار داد .

- خودتو معرفی کن .

- قربانعلی زاهد .

- سن ، شغل ، آدرس ...

- شصت وشش سالمه . متولد 1321 . شوفر تاکسی ام . یعنی یه پیکانٍ تاکسی دارم باهاش کار می کنم . سه تا دختر دارم . آدرس خونه هم  هست کشتارگاه . بن بست شهید حشمتی . پلاک 1+12

- پلاک ماشین ؟

- 258ت21

- دقیق یادداشت کن . دقیق. اون کشتارگاه رو هم بنویس میدون بهمن . شمارشم همون شماره ای که توی جیبش پیدا کردیم . اینم بنویس.

- چشم قربان .

- خب تعریف کن .

- دوباره از اول ؟

- بله از اول

-آخه ... من همه ی اینا رو یکبار، کامل تعریف کردم.

- آخه نداره. یکبارٍ دیگه همه رو از اول تا آخر تعریف کن. ما کارمون همینه تازه کلی هم وقت داریم .

- ای خدا چه غلطی کردم. عجب مخمصه ای . گفتم که دیشب بود یا پریشب نمی دونم بس که همه چی با هم قاطی شده آدم دیگه حساب روزا هم از دستش در می ره .

- خب

- هیچی دلٍ ما یه غلطی کرده بود هوس زیارت داشت گفتم یه سر برم امامزاده صالح حدودای ساعت نه بود جای شما خالی رفتم یه زیارتی کردم و سریع برگشتم که به شلوغی نخورم . همین جوری مست زیارت و اشکایی که ریخته بودم نرم نرمک برای خودم رانندگی می کردم که گفتم یه مسافری هم بزنم ، هم بنده ی خدایی توی این سرمای زمستونی تو خیابون نمونه هم کمک خرجی زن و بچه و این حرفا بشه . آخه می دونید که خرج اینقدر زیاد شده که آدم چهار شیفتم کار کنه کفاف زندگیشو نمی ده .

- خب خب ، اینا رو می دونم بقیه رو بگو .مقتول رو کی دیدی؟

- مقتول؟ مگه کشتنش ؟!!

- کاری به این کارا نداشته باش . ادامه بده .

- چشم . داشتم همینجوری برای خودم پهلوی رو می اومدم پایین که ..

- پهلوی ؟!

- خیابون پهلوی دیگه .

- منظورت خیابون ولیعصر ؟

- بله زمانی که من هم سن و سال شما بودم بهش می گفتن خیابون پهلوی حالا می گن  ولیعصر  شاید چند وقت دیگه بگن مش غلامحسین . چه می دونم اسم ٍدیگه حالا چه فرقی می کنه ؟

- فرق می کنه آقا ، فرق می کنه . اسم خیابونا رو عوض نکردیم که دوباره همون اسمای قدیمی رو بگید .

- باشه جناب هرچی شما بگید. داشتم ولیعصر رو می اومدم پایین که دست تکون داد و منم وایسادم. سریع پرید بالاو گفت آقا بریم زود باش.

- چند سالش بود ؟ چی پوشیده بود ؟

- واللا تو اون تاریکی من خیلی خوب متوجه نشدم ولی سی رو راحت داشت . یه تی شرت مشکی . می گم تی شرت چون تو اون هوای سرد با تی شرت اومده بود بیرون خیلی برام عجیب بود . با ... فکر کنم یه جین کهنه و رنگ و رو رفته بود . آره انگار اگه اشتباه نکنم. یه کاپشن کرم رنگ هم اگه اشتباه نکنم دستش بود.  

- بسته ای ، کیسه ای ، چیز دیگه ای به جز کاپشن دستش نبود ؟

- نچ .

- هیچی ؟

- هیچی .

- مطمئنی ؟!

- بله آقا مطمئنم. حالا درسته شصت سال رو رد کردم ولی باور بفرمائید حواسم هنوز سرجاشه.

- اینو یادداشت کنید .

- چشم قربان .

- خب ادامه بده .

-  گفتم که خیلی با اضطراب سوار شد . راستش یه ذره تعجب کردم ولی خب از اونجایی که ریخت و قیافش بد نبود چیزی نگفتم. احساس کردم یذره مضطربه .

- بوی خاصی نمی داد ؟

- مثلا چه بویی ؟

- یه بوی عجیب . یه چیزی که یکدفعه بزنه تو ذوقت . 

- واللا من که این عطر و ادکلنای جدید رو نمی شناسم .

- نه منظورم بوی خاصٍ، نه بوی  ادکلن

- مثلا بوی تریاک ؟

- مثلا بوی ماهی ، بوی دریا . همچین بوهایی نمی داد ؟!

- هه هه ، مزاح می فرمائید ؟ بوی دریا اونم تو تهرون ؟!!!

- سئوالم جدیه . جواب بده.

- نه آقا همچین بوهایی نمی داد . اینو مطمئنم . بوی ماهی یا دریا ، نمک دریا ، حتی بوی صدف دریا رو هم نمی داد . هیچ بسته ای هم دستش نبود ، حتی کیف هم دستش نبود . فقط یک کاپشن کرم رنگ بود اگه اشتباه نکنم . خودشم تی شرت مشکی با یه جینٍ کهنه پوشیده بود . بوی ماهی هم نمی داد ، بوی دریا .... نچ . ابدا"

- اینو یادداشت کن . خب بگو . بقیش .

- هیچی من  پرسیدم آقا نگرانی ؟ چیزی شده؟ مضطربی ؟ حتی گفتم کمکی از دست من بر میاد؟ خب آدمیزاده دیگه . بالاخره انسانه . گفتم شاید کمک می خواد .  مرتب برمی گشت و عقب رو نگاه می کرد. انگار که کسی تعقیبش می کرد ، یه چیز توی این مایه ها . دوباره پرسیدم آقا چیزی شده ؟ گفت دنبالمن . تند تر برو . گفتم آقا فضولیه ولی کی دنبالته ؟ اصلا چرا دنبالتن ؟ دزدی کردی؟ کلاه برداشتی؟ بدهکاری ؟! گفت نه آقا نه ! منم خب دیدم اوضاع کمی مشکوکه گفتم آقا من تا آزادی بیشتر نمی رم . آزادیه دیگه درست گفتم اسمشو ؟

- بله . میدون آزادی . خب

- حالا از شما چه پنهوون تا پایین تر هم می رفتم ولی خب ترسیده بودم . با خودم گفتم بخشکی شانس . دم شبی چه مسافری گیرم افتاد . ترسیدم پول هم نداشته باشه . تا گفتم پرسید کدوم آزادی؟ گفتم همون آزادی . دوباره پرسید کدوم ؟ راستش یجورایی احساس کردم حرفش بوداره . سریع دوزاریم افتاد . پرسیدم دانشجویی ؟ سریع گفت نه نویسندم . پرسیدم خبر ؟ روزنامه نویس ؟ گفت نه داستان می نویسم . داستان . کتاب . یکجوری گفت انگار من بی سوادم . نمی دونست اون موقع که هنوز نبوده من دیپلمم رو گرفته بودم . همچین می گفت کتاب انگار داره راجع به یک حیوان منقرض شده صحبت می کنه . خیلی بهم برخورد . ساکت شدم . یکذره یواش کردم تا بلکه مسافری بزنم . راستش ترسیده بودم . دوباره به عقب نگاه کرد و گفت آقا تندتر تندتر . با تحکم گفتم می خوام مسافر بزنم . راستش خب بهم برخورده بود .

- گفتی مرتب بر می گشت و به عقب نگاه می کرد ؟

- بله .

- چیزی عقب دیدی ؟ منظورم اینه که از آینه ی وسط نگاهی انداختی چیزی دیدی؟ چیز مشکوکی ؟

- نگاه که انداختم . خب هر آدم عاقلی نگاه می کنه ببینه چیه که هی ازش در می رفت ولی به جز یکسری ماشین معمولی چیزی نبود . اون ساعت خب پهلوی ببخشید خیابون ولیعصر کم و بیش شلوغه دیگه. خودتون که می دونید .

- یادداشت کن . دقیق .

- چشم قربان

- خب ادامه بده .

- هیچی . دیدم اینجوریه . گفتم کرایه تا آزادی می شه سه تومن . اونم نامردی نکرد فوری یه پنج هزاری برداشت و گفت آقا سریعتر . منو برسون ترمینال غرب . منم دیدم اینجوریه گفتم خب چی کار بهش دارم . کرایشو که داده . پامو گذاشتم رو گاز و اتوبانو اومدم پایین .

- دوباره عقبشو نگاه می کرد .

- کم و بیش . چند دقیقه ای ساکت شدم تا اینکه خودش سر حرف اومد . گفت همیشه از دستشون فرار می کرده ، همشون ولی هر جا می ره سریع گیرش می یارن . ظرف یکی دو ماه . من ساکت نشسته بودم . حتی نپرسیدم کیا . همون پنج هزاری برام کافی بود . خودش دوباره شروع کرد . می گفت بچه بوده ، یکبار با ماشین باباش توی شمال بدون گواهینامه رانندگی می کرده زده به یه پسربچه . گفت حدود شونزده سالش بوده . بعدشم در رفته . حالا از همون موقع دنبالشن

- گفتی شمال ؟

- بله آقا خودش گفته بود شمال . گفت سال 71 این حدودا . می گفت اسم پسربچه هم سروش بوده. بعد گفت پسر بچه یک هفته توی کما بوده و بعدشم مرده .

- یادداشت کن . یادت نره . سال 71 رو هم بنویس .

- چشم قربان .

- خب ادامه

- بهش گفتم آخه پسرم چرا در رفتی ؟ می ایستادی ببینی چی شده . می دونید چی گفت ؟ گفت باور کردی پیرمرد . ما رو می گی جا خوردیم . گفتم چطور . یه خنده ای کرد قاه قاه . مو به تنم سیخ شد . گفت همش داستان بود . داستان بود پیرمرد . سروش ، سال 71 ، تصادف ، همش داستان بود. ما رو می گی همچین براق شدیم . با خودم گفتم ببین یک الف بچه ی مزلف چه جوری گذاشتتم سرکار . خیلی بهم برخورد . گفتم یعنی تصادف نکردی ؟ سرشو و تکون داد و گفت نچ . اون موقع تازه به چشماش که به من خیره شده بود نگاه کردم . یجوری بود . مثل اینایی که از این کوفتیای جدید می کشن . رگای توی چشمش قرمز شده بود اصلا چشماش کاسه خون بود . هول برم داشت . پرسیدم پس کی دنبالته ؟ گفت وهم ، وهم می دونی چیه ؟ وهم توی داستانا . من که سر در نیاوردم . خب دیپلم من ماله اون ور انقلابه . حرف این جدیدیارو نمی فهمم . فقط می دونم می رن یه چیزایی می کشن و دیگه خدا رو هم بنده نیستن . زمان ما فقط تریاک بود. باور بفرمائید . همین .

- خب پس تو کسی رو ندیدی ؟ بوی ماهی هم نمی داد .

- من آدم مشکوکی رو ندیدم. وهم یا هرکوفتی که اون می گفت . بوی ماهی و دریا هم نمی داد. بعدشم هیچی رسیدیم آزادی و پیاده شد . حتی دستم داد . دستش سرد بود . تشکر کرد و با خنده گفت داستان بود پیرمرد داستان بود . ناراحت شدم . دوس ندارم کسی پیرمرد صدام کنه . می فهمید که .

- می فهمم .

مرد کت شلواری دکمه ی سیاه کنار دکمه ی قرمز را فشار داد . دکمه ی قرمز ضبط صوت با صدای تق از جا پرید .

- راستی اسمش چی بود ؟ اسمشو فهمیدید ؟

- نه هنوز .وقتی پیداش کردیم انگار صد سالی می شد که مرده، سرد ، سنگ . همه جاش پر ماسه ی ساحل بود ، همه جاش و بوی ماهی گندیده می داد، انگار از دریا افتاده بود وسط تهران . کلی هم کاغذ پاره دوروبرش بود . مثل اینکه داستان باشند ، فکر کنم دست خط خودش بود .یکیشم همینی بود که برای تو گفته بود داستان سروش ، زیر گرفتن با ماشین ، کما . پلاک ماشین تو هم توی جیب کاپشنش بود و همین . کارت شناسایی نداشت . هیچی که بشه فهمید از کجا اومده فک و فامیلش کین هیچی .

- کشتنش ؟

- مثل اینکه .

- بنده خدا می گفت دنبالمنا . می گفت می کشنم . می گفت می دونم آخرش می کشنم . وقتی می پرسیدم کی می خندید و می گفت داستان ٍ پیرمرد . داستان

- شما می تونید برید ولی ماشینتون فعلا اینجا می مونه . خودتون هم از تهران خارج نشید . شاید دوباره لازم بشه همو ببینیم .

- آخه ماشینم؟

- ماشین اینجا می مونه . فعلا خداحافظ آقای زاهد .


 
قانون تقسیم کار
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

کتاب را کنار اجاق‌گاز،پهلوی بطری روغن مایع می‌گذارد و با قاشق چوبی ، تکه‌های ریز و درشتِ گوشت توی قابلمه را به ‌هم می‌زند.گوشتها جلز و ولزی می کنند و دوباره یک جا آرام می گیرند .هنوز نمی داند می خواهد چه بلایی سرشان بیاورد همین می شود که در قابلمه را می گذارد تا بعدا تصمیم بگیرد . میز صبحانه را جمع می‌کند. فنجان‌های چای را دانه دانه می‌شوید و خشک می‌کند و به‌ردیف، توی کابینت می‌چیند. سراغ کتاب می‌رود. «آدام اسمیت پدر علم اقتصاد است.» عجب! پس، مادرِ علم اقتصاد، چه کسی بوده؟ اصلاً اقتصاد مادری هم داشته؟ یا شاید خود آدام اسمیت اقتصاد را حامله شده و زایمان، و بزرگش کرده؟ بیچاره آدام اسمیت! کتاب به دست به طرف سبد رخت‌‌چرک‌ها می‌رود. کتاب را به دست چپش می‌دهد و انگشت اشاره‌اش را لای آن می‌گذارد. با آن یکی‌ دست ، رخت‌‌چرک‌ها را توی ماشین لباسشویی می‌چپاند، پودر می‌ریزد و دکمه‌ی استارت را می‌زند. خم می‌شود و به حرکت ماشین نگاهی می اندازد اول کمی آب روی رخت‌هاریخته می شود و بعد حرکت دوار ماشین چند دور از این ور و چند دور از آن ور, سرش گیج می رود . دوباره سری به قابلمه می‌زند و یک‌دفعه انگار کشف مهمی کرده باشد می‌گوید فهمیدم، قیمه! کمی لپه و رب به گوشت های تیره رنگ اضافه می‌کند و می‌گذارد کمی دیگر سرخ شود. کتاب را به دست راستش می‌دهد و  باز می‌کند"وی قانون تقسیم‌کار را مطرح می‌کند." جوراب‌های همسرش را از پایین کاناپه برمی دارد و داخل کشو قرار می‌دهد . دوباره بر می گردد و  روی میز  را مرتب کند. "قانون تقسیم‌کار در یک کارخانه‌ی سنجاق‌سازی پیاده شد". با خودش فکر می کند بیچاره پدرِ علم اقتصاد چقدر کارش سخت بوده! هم باید از علم اقتصاد مراقبت می‌کرده و هم در کارخانه‌ی سنجاق‌سازی کار می‌کرده. همین‌طور در اطراف خانه راه می‌رود و لباس‌های ریخت و پاش و تکه کاغذهای پراکنده دور و بر را جمع می‌کند. سری به قابلمه می‌زند و به آن آب اضافه می‌کند "وی عنوان می‌کند اگر کارها تقسیم شوند و هر کس مسئول انجام کاری گردد بهره‌وری کار،  بالاتر از حالتی است که هر کس یک کار را از ابتدا تا انتها انجام دهد ". با دستمال روی پیش‌خوان را تمیز می‌کند و به ماهی همیشه گرسنه غذا می‌دهد. میوه‌های شسته شده را توی میوه‌خوری، می‌چیند و روی میز می‌گذارد. همین طور که چشمش به کتاب است به سمت اتاق خواب می رود و  لباس‌های ولو شده‌ی روی تخت‌خواب را توی کمد آویزان می‌کند. بس که راه رفته، نای ایستادن روی پاهایش را ندارد. دوباره می‌خواند" آدام اسمیت بر تخصص‌گرایی تاکید می‌ورزد". اصل تقسیم‌کار، تخصص‌گرایی. چه کلمات بامزه‌ای! مداد بزرگی لای کتاب می‌گذارد و کتاب را روی میز عسلی قرار می دهد . روی راحتی جلو تلویزیون، ولو می‌شود و نفس راحتی می کشد . دکمه‌ی کنترل را می‌زند. تصاویر از جلو چشمش عبور می‌کند. دستور آشپزی، طرز درست کردن دسر توت‌فرنگی، کانال‌های دیگر را می‌گیرد. گزارش هوا‌شناسی، سینمای صامت چارلی چابلین، خبر دزدیده شدن هزارمین کشتی توسط دزدان سومالی و ... سیبی از توی میوه‌خوری بر می‌دارد و گاز بزرگی به آن می‌زند. دوباره برمی گردد به کانالی که طرز درست کردن دسر توت‌فرنگی را نشان می‌داد. حالا  آگهی حشره‌کش پخش می‌کند: با مصرف این حشره‌کش، شب‌ها آسوده بخوابید... گاز دومی به سیب می زند و از روی شیطنت می گذارد آب آن روی سرامیک تازه برق افتاده بچکد. پاهایش را از توی دمپایی در می‌آورد و روی میز دراز می‌کند. دستش را دراز می‌کند و کتاب آدام اسمیت را از روی عسلی، برمی‌دارد. نگاهی سرسری به قسمت‌های خوانده شده‌ می‌اندازد و روی موضوع مورد علاقه‌اش " قانون تقسیم کار " ، با مداد، علامت می‌گذارد تا  شوهرش، آن را، سر صبر و با دقت بخواند.

 


 
در این زمانه
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- عجب روز قشنگی ، حالتان چطور است ؟

- ببخشید آقا با بنده بودید؟

- بله ! به جز من و شما بر روی این نیمکت کس دیگری نیست !

- سئوالتان آنقدر عجیب بود که تصور کردم با آن سگ هستید . خیلی وقت بود که این جمله را نشنیده بودم .

- نه آقای محترم من دقیقا با خود شما بودم و پرسیدم حالتان چطور است ؟

- عجب سئوال عجیبی در این زمانه می پرسید . این سئوال خیلی وقت است که از مد افتاده است . متوجه نشدید ؟

- مگر پرسیدن احوال شما یا هر انسان دیگر هم از مد می افتد ؟

- هه ! حضرت آقا شما در کجای تاریخ منجمد شده اید ؟ نگاهی به دور و برتان بیندازید متوجه عرایض بنده می شوید . از تمام این آدم هایی که می بینید کدامیک با یکدیگر حرف می زنند یا می خندند. آن وقت شما روی این نیمکت نشسته اید و با لبخند از من می پرسید حالم چطور است ؟!! خدای من . راستی قیافه ی شما کمی برایم آشنا است . شما را قبلا جایی ندیده ام ؟

- قیافه ی شما هم برای من آشناست ولی خب گمان نمی کنم . من از جایی آمدم که ماهی هایش در تنهایی می میرند ،  همان جایی که انسان ها هنوز حال همدیگر را می پرسند . شما احتمالا از عصر پیچ و مهره و سیمان و بتون آمده اید ، همان زمانه ای که بوی پول می دهد . نه ! بی شک ما با هم آشنا نیستیم ، شاید فقط یک تصویر محو باشیم .

- نمی دانم شاید .



 
بی نام
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

تمام عمر کارش این بود که فضولی همکارانش را بکند . از درآمد این یکی سردربیاورد و از مشکلات خانوادگی آن یکی ، رفت و آمد های این یکی را مد نظر بگیرد و تعداد آروغ های بعد از ناهار آن یکی را بشمارد و همه را دقیق و دقیق با تمام جزئیات ، تمام جزئیات چندش آور به بالادستی ها ، به همان کسانی که هیچ وقت ندیده بود گزارش می داد . جزء به جزء، حتی خصوصی ترین اخبار را مثل حاملگی زن فلان همکار و یا بعدش سقط غیرقانونی همان جنین  . می دید که دور و برش هی خالی تر و خالی تر می شوند ، مرتبا می روند و دیگر باز نمی گردند و نمی توانست ارتباطی بین حاملگی و سقط و اخراج پیدا کند ، نمی توانست ارتباطی بین کتاب و مفقود الاثر شدن پیدا کند و مطمئن بود بین پیش بینی نتیجه بازی فوتبال و زندان سیاسی هیچ ارتباطی نیست  ولی باز نمی فهمید ، نمی فهمید .  حتی فرق بین بستنی و شفتالو را هم نمی فهمید و دقیقا بعد از گذشت سی سال و سه ساعت و سی و سه ثانیه حالا در تنهایی با یک حکم تشکر از خدمات صادقانه اش برای سازمان ، برای بالادستی هایی که هیچ وقت ندیدشان بازنشسته می شود و هیچ کس نیست . هنوز هم فرق بین بستنی و شفتالو را نمی فهمد .


 
چهارشنبه سوری
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

" رفتم تماشای آتشبازی ، باران آمد باروتها نم برداشت . "ابراهیم گلستان

 

از پنجره کوچک آشپزخانه به آسمان نگاهی انداخت . هوا در شش و هشت باریدن بود . ابرهای تیره خاکستری که انگار فقط آمده بودند برنامه ی آنها را به هم بزنند  . آهی از سر حسرت کشید ، مگر قرار نبود آخرین چهارشنبه سال را جشن بگیرند ؟ مگر بوته نخریده بودند ، روزنامه و کاغذ باطله جمع نکرده بودند ؟ مگر آجیل نخریده بودند ؟ مگر نه اینکه خودشان را برای بوی دود گرفتن آماده کرده بودند ؟ همین طور که تند تند ظرف ها را خشک می کرد دوباره از پنجره سرکی کشید .  باران گرفته بود ! آزاد مرتبا" از این طرف خانه به آن طرف خانه می دوید ، ذوق داشت ، مرتبا" می پرسید " مامان پس کی میریم آتیش بازی ؟ بابا کی می یاد ؟ "  نگاهی به پسر بچه انداخت . مانده بود چه بگوید ، هنوز چند ساعتی تا شب مانده بود . در دل دعا کرد باران بند بیاید اگرچه عاشقانه باران را دوست داشت، اگر دست خودش بود ساعتها زیر باران قدم زدن را به هرچیز دیگری ترجیح می داد ولی از آن جایی که انگار یک جور جبر همیشگی همه را به دنبال خودش می کشد انگار خیلی وقت است انتخابی وجود ندارد . صدای در زن را از افکارش دور کرد . آزاد فریادی از سر شور کشید و خودش را در بغل خیس پدرش جای داد . " سلام عزیزم ، خوبی ؟ " آزاد همینطور که خودش را به کت خیس پدرش آویزان کرده بود با دهانی پر از شیرینی سعی می کرد جواب دهد . زن در چهارچوب در آشپزخانه ایستاده بود و به این صحنه نگاه می کرد. پدر و پسر ! با خودش فکر کرد چند وقت است که دیگر در این خانه مخاطب اولین سلام او نیست ؟ شاید به تعداد سالهای عمر آزاد . آیا فرقی هم می کرد ؟! نمی دانست ! سعی کرد لبخند بزند . به سمت پدر و پسر که عین سیب از وسط نصف شده می مانستند رفت . " سلام ، عجب بارونیه رضا مگه نه ؟! " مرد خنده ای کرد " سلام تو که باران دوست داری چرا ناراحتی ؟! " زن با خودش فکر کرد چرا ناراحت است . شاید به خاطر آزاد بود ، شاید به خاطر خودش ، دلش می خواست بیرون برود ، از روی آتش بپرد ، از ته دل بخندد ، فکر کند هنوز جوان است ، هنوز برای نفس کشیدن کلی وقت کلی انگیزه وجود دارد .دوباره به سمت آشپزخانه رفت .ورای تمام خیال های خود ، باید برای شام کاری می کرد . چاره ای نبود ، پدر و پسر اگر گرسنه می شدند حتی به او هم رحم نمی کردند . از سر بی میلی گوشت را از توی فریزر در آورد ، پیاز و سیب زمینی را هم شست ، با خودش گفت " کباب تابه ای ، هم راحته ، هم خوشمزه " هوا کم کم روبه تاریکی می رفت . نگاهی به بیرون انداخت ، صدای باران کم شده بود . " رضا انگار باران بند آمده " صدایش را نمی شنیدند . از روزی که آزاد آمده بود دیگر هیچکس صدای او را نمی شنید و او کمرنگ شده بود ، محو بین کتابهایش ، بین  کاغذ پاره ها و به همین بودن و نبودن راضی شده بود . آنها در اتاق آزاد مشغول شیطنت بودند ، نمی دانست رضا پا به پای آزاد یا آزاد پا به پای پدرش ! سیب زمینی را توی بشقاب گذاشت ، دستهایش را با پیشبند پاک کرد ، دستهایش بوی چربی گوشت می دادند ، بوی پیاز، به بو حساس بود به تمام بوهایی که زن بودن را در آشپزخانه ای به اسارت گرفته بودند . فوری دستهایش را شست . به سمت اتاق آزاد رفت . این دفعه تقریبا" فریاد کشید " رضا ! فکر کنم بارون بند اومده " . نگاه متعجبانه پدر و پسر او را به خنده واداشت " مامان چرا داد می زنی ؟! ما که کر نیستیم " خنده اش گرفت ، پس داد زده بود ، با تمام قوا داد زده بود و حالا آن دو تعجب کرده بودند . " من می روم آماده شم ، شما دو تا هم بهتره همین کار را بکنید ، در ضمن آزاد لباس نو نپوش ، هم می سوزه ، هم بوی دود می گیره " بدون اینکه به چشمان آن دو نگاه کند اتاق را ترک کرد . گاهی جدیت هم لازم بود . یک آن دم در آشپزخانه تامل کرد ، دیگر حس خیلی زن بودن و کباب تابه ای را نداشت . به اتاق خودش رفت . یک شلوار لی قدیمی به پا کرد . جلوی آینه نشست ، موهایش را که دیگر خیلی وقت بود کوتاه شده بود و کوتاه مانده بود را شانه ای زد . ریملی به مژه هایش زد " مامان ما رفتیم پایین " آزاد بود " فشفشه ها یادت نره ، شما برید من هم الان می یام " آزاد رفت ، فرچه ریمل را برداشت  یک چشمش مانده بود " میای ؟ " ایندفعه رضا بود. " بله ، شما برید من میام ، یک کم آرایش کنم می یام " " بدون آرایش هم خوبی ! " لبخندی زد . با خودش فکر کرد ده سال پیش که هم امید داشت هم آرزو شاید ولی الان خیلی شکسته شده بود . صدای در نشان از این بود که پدر و پسر رفتند . دوباره به خودش درون آینه نگاه کرد . شکسته شده بود . چروک های زیر چشمش می گفت که دیگر جوان نیست . معلوم بود . زندگیش به ناگاه تغییر مسیر داده بود . عاشق شده بود ، درمانده بود ، بدون خواست خودش حامله شده بود ، پسری به دنیا آورده بود و بعد افسردگی پس از حاملگی و هنوز امید بازنگشته بود . اسمش را آزاد گذاشته بود تا شاید پسرش به چیزهایی که او نرسیده بود برسد . مانتویش را تنش کرد و روسری مشکی به سرش انداخت . به آشپزخانه رفت تا مطمئن شود زیر گاز روشن نیست .  نگاهی به میز انداخت . فشفشه ها را جا گذاشته بودند . بر داشت ، در خانه را قفل کرد و به سمت حیاط رفت . پدر و پسر مشغول بودند . باران کم شده بود. تقریبا" نم نم . هوای تازه توی موهای کوتاهش پیچید . آزاد تا او را دید طرفش دوید " مامان ، ببین چه آتیشی می خوایم درست کنیم " " آزاد فشفشه ها را جا گذاشتید" و همه را توی دستهای کوچک آزاد گذاشت . رضا مشغول آتش درست کردن بود . چند تا از همسایه ها هم آمده بودند . نگاه خیره یکی از خانم های همسایه بر روی رضا او را به خاطرات دور برد . به روزهایی که می خواست برود ، آزاد هنوز نیامده بود و رضا مرد نشده بود . " سلام خانم دکتر " شوهر همان خانم چشم چران بود . با خودش فکر کرد زن و شوهر جفتشان چشم چرانند . با لبخندی جواب سلام داد . به مرد نگاه کرد . در دل آرزو می کرد با نام کوچک صدایش کنند ، نه با لفظ " خانم دکتر " . این حرف او را به گذشته های دور می برد ، به یاد آرزوهایی که داشت ، روزهایی که هنوز جوان بود . آتش بزرگی درست کردند . سه تا کنار هم و با فاصله . اول رضا پرید ، آزاد بغلش بود . بعد زن همسایه با خنده ای مستانه پرید . اسمش را به یاد نمی آورد ولی با خودش فکر کرد فتانه به او می آید . بعد چند نفر از همسایه های دیگر . دوباره رضا و آزاد . آزاد فشفشه دستش بود و با لبخندی معصوم دست تکان می داد " مامان ، منو ببین ! " . زن نگاهی به آزاد انداخت و دست ملایمی تکان داد. به یاد چهارشنبه سوری ده سال پیش افتاد ، قول داده بود که برود و نرفته بود و ده سالی می شد که هیچ خبری نداشت و بعد آزاد آمده بود آنهم به زور ! دستی مردانه را کنار بازویش احساس کرد . دست فشار ملایمی به بازوی او آورد. رضا داشت فشفشه به دست بچه ها می داد. نیم نگاهی به پشت سرش انداخت . مرد همسایه بود . با چشم به دنبال زنش گشت ، فتانه یا هر اسم دیگر کنار رضا داشت فشفشه روشن می کرد . " شما از آتیش نمی پرید خانم دکتر ؟! " با حالت گیج گفت " بله؟! " دست هنوز روی بازو بود و فشار ملایم ادامه داشت . " نازنین جان شما از روی آتیش نمی پرید ؟" احساس کرد گرمش شد . دستش را به آرامی رها کرد. رضا می دید خون به پا می کرد . نگاهی به رضا انداخت ، با آزاد مشغول بود . با خودش گفت از وقتی آزاد آمد رضا خوشحال شد و خوشحال ماند . مرد همسایه هنوز ایستاده بود . نازنین به سمت آتش رفت . مرد همسایه به آن طرف ردیف آتش ها رفت . نازنین دورخیز کرد. نگاه رضا را  احساس کرد . آزاد بالا پایین می پرید . " آفرین مامان ، آفرین مامان ، بپر " نگاهی به چشمان رضا انداخت . نتوانست چیزی بخواند ، آرام شروع به دویدن کرد . اولین بوته را پرید " زردی من از تو " با آتش حرف می زد دومین بوته را پرید " سرخی تو از من " و بعد آخری. مرد همسایه کمی کنار رفت تا نازنین رد شود . نازنین مثل باد گذشت صدایی مثل مه گفت " دوستت دارم " تعادلش را که پیدا کرد نگاهی به عقب انداخت ، رضا پیروزمندانه نگاه می کرد . آزاد از ته دل می خندید . مرد همسایه نزدیک تر آمد ." نازنین موهای کوتاه به شما می یاد " . دستی به سرش کشید ، روسریش افتاده بود . از تعریف مردانه او خوشش آمد . احساس کرد هنوز جوان است . روسری را سرش نکرد . گذاشت باد توی موهایی که ندارد بپیچد .



 
چیزهای خوب ، چیزهای بد
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

از روزی که پدر یک کم پیرتر شد همه چیز تغییر کرد. از گم شدن اتفاقی وسایل تا پیدا شدن اتفاقی ترشان یا از بازجویی های پی در پی در مورد پول هایی که مسلما هیچ وقت روی تافچه نبودند . پدر که پیر شد انگار یک جوری گذر زمان هم کند شد . انگار زمان تا همان جایی ماموریت داشت که دسته مویی را سپید کند یا کله ای را طاس و تمام . انگار زمان همان جا که مطمئن می شد یکنفر واقعا پیر شده است می ایستاد یا شاید هم می رفت و یک جوان دیگر را پیدا می کرد تا پیر کند . پدر که پیر شد یک تخته ی وایت برد به دیوار آشپزخانه خانه آویخته شد و به دو ستون تقسیم شد . چیزهای خوب و چیزهای بد که ناخودآگاه آدم را به یاد دوران مدرسه و مبصرهای عقده ای با ستون خوبها و بدها و رشوه ها برای جابه جایی از ستون دومی به اولی می انداخت. پدر که پیر شد این دو ستون شروع به حکومت کردند. ستون چیزهای بد تند و تند سیاه شد و ستون چیزهای خوب هرازگاهی سیاه می شد . در ستون چیزهای بد گاهی اوقات سطری به افتضای زمان پاک می شد و در آخرین سطر ستون چیزهای خوب اضافه می شد . مثلا شب ادراری یک زمانی در ستون چیزهای بد بود و بعد از یک کمی پیرتر شدن در ستون چیزهای خوب . آروغ زدن هم همین سرنوشت را داشت . زندگی جالبی بود مثل یک حکومت متزلزل که هر روز قوانین جدیدی برای نظمی توهی صادر می کرد که به فراخور زمان عجب بین صفر و یک بازی بازی می کردند .پدر رفت . دقیقا بعد از اینکه زمان روزی تصمیم گرفت واقعا بایستد ولی تخته وایت برد هنوز همان جاست و من تازگی ها هوس کردم ستون های چیزهای خوب و چیزهای بد را کامل کنم چون کم کم زمان برای من در حال ایستادن است .


 
برادران رایت
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

برادران رایت که آمدند

دنیا چرخید و چرخید

و حالا من از آن بالا

بالاتر از تصور شما

به توپی می نگرم

که در کمال تعجب

سوراخ سوراخ شده است .


 
سی و هفت و نیم دلار
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

حاجی یه تکون حاجی دو تکون حاجی ته کیستو بتکون !

 

 


 
مسابقه
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

وقتی خبر مسابقه در کل شهر می پیچد همه کمی جا می خورند . آخر این دیگر چه جور مسابقه ای است حتی از مسابقه ی دو با کفش ده سانتی و خوردن گل هم عجیب تر است . یک مسابقه ی همگانی که برنده با رای و نظر جمع مشخص می شود و سه روز دیگر در میدان اصلی شهر راس ساعت ده صبح برگزار می شود و مردم فقط سه روز وقت دارند تا به انتخاب برنده فکر کنند . کسی که برنده این مسابقه بشود کلی جوایز رنگ و وارنگ می گیرد و پول بدست می آورد . سه روز بعد برنده ی مسابقه با رای جمعی مردم انتخاب شد که آن هم کسی جز مبلغ دینی شهر نبود . می گویم مبلغ دینی چون مطمئن نیستم مذهب اهالی شهر دقیقا چیست . انتخاب شدن مبلغ دینی به عنوان برنده برای خودش هم عجیب بود . وقتی اسمش را خواندند تا برای دریافت جوایزش بالای سکو برود کمی جا خورد و با دستپاچگی گفت چرا من ؟ پس تکلیف عمو سبزی فروش و قصاب و شیرفروش کم فروش چه می شود . مردم با دست زدن همراهیش کردند و او جایزه اش را گرفت . بعد نوبت به شهردار شهر شد تا درباره ی پاسخ شهروندان کمی توضیح دهد .

- گفته بودید دعای بازان خواندید و باران خواهد بارید / نبارید  

- گفته بودید دعای برف و باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد

- گفته بودید و خدایی که در این نزدیکیست / گشتیم نبود

- گفته بودید دعا و عبادت از شر بلا  محفوظمان می دارد / خشکسالی شد و  پدرمان در آمد

- گفته بودید آب و برق و گاز قطع نمی شود / و باز هم قطع شد

- گفته بودید صدقه دقیقا هفت هزار و سی و سه نوع بلا را سرنگون می کند / که نکرد

- گفته بودید ...

- گفته بودید ...

و دقیقا بعد از سه ساعت و چهل ثانیه بی وقفه خواندن از روی طومار گفت :

و حالا شما برنده مسابقه ی دروغگو ترین فرد شهر شده اید . مبارک است .

 


 
یو ترن
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

بگذارید رد شوم

من تازه به دنیا آمده ام

و می خواهم زندگی کنم

با شما ، شما و حتی شما

بگذارید رد شوم

من چندیست به دنیا آمده ام

ریه هایم به دود عادت کرده است

و گوشهایم به دروغ

و خاکستری رنگ خوبیست

بگذارید رد شوم

من شاید سالها پیش به دنیا آمدم

و این همه اسکناس برای بیشتر بودنم بس نیست ؟

بگذارید رد شوم

مگر نمی بینید ؟ تازه مرده است

مثل شما ، شما و حتی شما

و یو ترنی دیگر در کار نیست .

 

 

پی نوشت :

باور کنید از امتحانات نیست. اصلا گور پدر امتحانات . انسانیت کجاست ؟ امروز بعد از عمری تحصیل جرات کردم یک برگ تقلب با خودم بردم سر جلسه ولی استفاده نکردم. همش با خودم می گفتم شوکا بدبخت اگه بگیرنت توی فوق لیسانس آبروت می ره . این دیگه لیسانس نیست ! ولی خب حالم خوب نیست . دو روز پیش به دنیا آمد و حتی اینقدر دوام نیاورد که از اون دستگاه بیاید بیرون تا ببینمش . دلم گرفته است .