ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
یک سیصد و شصت و پنج روز دیگر
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

بوی گل مشامم را پر می کند

زیبا می شوم , زیباتر , زیباتر

به اندازه ی یکسال

یک سیصد و شصت و پنج روز

بزرگ می شوم, بزرگتر , بزرگتر

به اندازه ی یکسال بیشتر زیستن

یک سیصد و شصت و پنج روز دیگر

من در هوا غوطه ورم

در میان هفت سین دلتنگم

در آغوش شعله می کشم

بالا می روم , بالاتر , بالاتر

بالاتر از تمام کاشی های خاکی رنگ رسیدن به خدا .

 

 

 


 
نوروز پیروز .
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

١

چند سال پیش تخم مرغ مارکدار نبود . اصلا هیچ تخم مارکداری نبود . امسال هرچی تخم مرغ ها را جوشاندم اون تاریخ و مارک صورتی رنگش نرفت که نرفت .

* به جای تخم می توانید از کلمه ی بیخود استفاده کنید  مثلا تخم مرغ ( بیخود مرغ ) تخمی ( بیخودی ) و ... به بهترین ترکیب جایزه تعلق می گیرد .

2

بالاخره هفت سین اداره چیده شد و همه خر کیف شدیم چون رئیس بزرگ به همه عیدی داد  . من مسئول رنگ کردن تخم مرغ ها بودم . فکر کنم از من شادتر و دارای روحیه بچگانه تر پیدا نکرده بودند !

* رئیس می شود رئیس خودم و رئیس بزرگ می شود رئیس رئیسم .

3

این روزها به مردم نگاه کنید . خانم ها همه میزان پیلی ، موهای رنگ شده ، ابروهای آن کادر و مرتب ، یکدونه مو به صورتشون نیست . آقایون همه پس کله هاشون مرتب و خط کشی شده ! با خودم فکر می کردم چقدر رنگ مو استفاده شده ؟ چقدر پودر دکلره ؟ چقدر تیغ ، چقدر ، چقدر ....

4

چند روزی نخواهم بود . از دستم راحتید البته فقط چند روزی .

5

از تمام دوستانم که این یک سال من را در این وب لاگ همراهی کردند بی نهایت سپاسگزارم . اگر راهنمایی و کامنت های شما نبود شاید اینجا خیلی وقت  پیش تعطیل می شد . خیلی از داستان هایم را اولین بار شماها خواندید و بهتر از هر منتقدی نظر دادید . از آن جایی که من بلد نیستم خیلی خوب بنویسم فقط به نامبردن نام شان اکتفا می کنم .

فرج برنا - کمی طنز اندکی جدی ، محمد رضا قاسمی - آرگوس ، وب لاگ لیماکده ، وب لاگ کاسنی ، وب لاگ شاباجی خانوم ، وب لاگ بنفشه خاتون ، وب لاگ قرن 21 که  من را شرمنده کرد ، وب لاگ کاغذ کاربن ،وب لاگ اسکیس ، وب لاگ قلم فرانسه ، شادی تبعیدی عزیز ، بنفشه خاتون عزیز ، سیدو عزیز ، فافا ی عزیز ، کلاغ قارقاری عزیز ،وب لاگ به گونه ای دیگر ، وب لاگ چای داغ که با من قهره ، موسیو گلابی عزیز ، نی زن هاملین عزیز ، از پشت یک سوم عزیز  ، آیات زمینی عزیز ، وب لاگ شکار ماه که این اواخر کشفش کردم و به نظرم شاهکار است و نعیم که همیشه من را شرمنده می کند ، کتایون عزیز با وب لاگ نادانی اگر اشتباه نکنم و دست آخر وب لاگ دیوار مفت که من را با ای میلش شرمنده کرد و یکی از میان قدیسین که باز هم من را شرمنده کرد .

ببخشید اگر اسمی جا ماند .  بی نهایت سپاسگزارم .


 
تکه پاره
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

١

امروز در اداره قرار است سفره هفت سین بزرگی بچینیم . نمی فهمم چرا در این هفت سال تا به حال این کار انجام نشده است ؟ آیا یک دفعه یادشان افتاده است نوروز و هفت سین جزو آئین ماست ؟ شاید هم اثرات خصوصی شدنمان است !

2

معیار ندارم . نمی توانم ارزیابی کنم . ناشکری هم نمی کنم ولی نمی توانم ارزیابی کنم . هنوز یک تعدادی غم توی دلم هست که ناچارم با خودم به 88 منتقلشان کنم . بدی اش همین است . معیاری وجود ندارد که بفهمم یک سال را خوب گذراندم یا بد .

3

امشب چهارشنبه سوریه . خواهشا زیر پای من ترقه ، بمب ، خمپاره ، انرژی هسته ای ( بمب هسته ای سابق ) نندازید .


 
کم و بیش آماده ام
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

خانه تکانی

فرستادن کارت

رفتن به آرایشگاه

خرید وسایل آتش بازی برای چهارشنبه سوری

چیدن سفره هفت سین

غذا دادن به ماهی ها

یافتن قیم برای ماهی ها به مدت چهار روز

سبز کردن سبزه

خرید ماهی برای سبزی پلو شب عید ( مامانم اصرار داره که شب عید رشته پلو می خورن نه سبزی پلو !!! )

خرید سبزی تازه برای کوکو سبزی

خرید آجیل و میوه

خرید شیرینی در کار نیست ( امسال هم از نمایشگاه شیرینی جا ماندم)

نو کردن حوله ها

نو کردن ملحفه ها

برنامه ریزی نیم بند برای سال آینده

هدف گذاری برای سال آینده

 

انگار ، من کم و بیش آماده ام .

* ببخشید داستانم نمی یاد . نمی دانم به خاطر گرمی هواست یا به خاطر هول این روزهاست .

 


 
چقدر از سال مانده است؟
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

همه چیز کش می آید مثل آدامس چسبیده به موها , مثل رد پای روی قیر در ظهر تابستان . همه چیز کش می آید . من پشت فرمان به چراغ راهنمایی نگاه می کنم. قطره های باران روی شیشه ضرب گرفته اند . از درون قطره ها به چراغ راهنمایی نگاه می کنم . مثل آب نبات های دوران کودکی کش می آید , رنگی تر می شود , بزرگ می شود .

"آی یارم بیا / دلدارم بیا " *

" خانم گل می خری ؟ خانم ؟"

" سی دی های جدید , ساسی مانکن , زانیار ... "

سیگاری روشن می کنم و به آب نبات روبه رو خیره می شوم .

چقدر از سال مانده است ؟ چیزی نمانده است . هیچ چیز . خیلی از آدم ها را در این سال از دست دادم و خیلی ها آمدند که ماندگار نشدند , خیلی ها دغدغه شدند و خیلی ها فحش مادر ، خیلی ها تنها یک شماره تلفن ، خیلی ها فقط خاک یا خاکستر .  چقدر از سال مانده است ؟!

یک دو نیم کلاچ یادم نمی رود. می دانم راننده ی پشتی الان می گوید " وای باز یک زن نشست پشت فرمون "  محض احتیاط یک فحش به او می دهم و چهارراه را رد می کنم.

چقدر از سال مانده است ؟ با هزار آرزو سال 87 را شروع کردم . با هزار امید می خواهم سال را تمام کنم و دوباره شروع کنم. 87 ، بیش از پیش به مرگ فکر کردم. تمام مدت خواب تحریم و انرژی هسته ای می دیدم . هزار بار با پلیس های طرح ترافیک دعوایم شد. شب ها کابوس جریمه دیدم ، سیزده تومانی برای طرح ، چهار تومانی برای کمربند با لبخند ! و این اواخر خرچنگ های زرد چسبیده به لاستیک های ماشین ، به ساق پاهای من .  چقدر از سال مانده است ؟!

یک بسته نان باگت می خرم و دوباره به ماشین برمی گردم .

" این که زاده ی آسیایی را می گن جبر جغرافیایی

این که لنگ در هوایی ، صبحونت شده سیگار و چایی " **

پشت چراغ قرمز می ایستم . به حقوق عابرین پیاده احترام می گذارم . می دانم روزی عابر پیاده خواهم بود . به ماشین پشت سر نگاه می کنم . یک مرد دیگر ، یک مرد راننده ی دیگر . پایم را از روی ترمز برمی دارم و ترمز دستی را می کشم تا بفهمد خیلی حرفه ای هستم ! بیب بیب بیب نگاهی به درجه ی بنزین می اندازم .

چقدر از سال مانده است ؟ چقدر از عمرم را در صف های پمپ بنزین تلف کرده ام ؟ امسال چقدر از عمرمان را در صف های بنزین تلف کرده ایم ؟ چقدر پشت فرمان فحش داده ایم ؟ چقدر پول خرج کرده ایم ؟ چقدر دلمان س.ک.س پنهانی خواسته است ؟ چقدر دلمان خواست حریم ها را بشکنیم ؟ چقدر مسافرت رفته ایم ؟ چقدر دروغ گفته ایم ؟ چقدر مریض شده ایم ؟ چقدر یاد خدا کرده ایم ؟

امسال چقدر زندگی کرده ایم ؟!!!!

" ما را به رندی افسانه کردند / پیران جاهل شیخان گمراه " ***

* کیوسک

** محسن نامجو

** حافظ

 


 
من درهم
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

اولش سخت بود . یعنی اینکه عادت کنی که دیگر روی پاهایت راه نروی را می گویم . خب سخت بود . فکر کنید آدم چندین و چند سال هر روز بدون تفکر روی پاهایش راه برود و یک روز از خواب بیدار شود و احساس کند چقدر احمقانه است اگر روی پاهایش راه برود و بعد بخواهد روی دستهایش راه برود عین شعبده بازها ، یا بند بازها ، یا دلقک ها نمی دانم ، راستش من تا به حال سیرک نرفته ام و تمام تجاربم از تلویزیون است  . بگذریم در چنین شرایطی آدم مجبور می شود جای نقش های دست و پاهایش را کاملا عوض کند و برای هر یک تک تک و سر حوصله توضیح دهد که دنیا عوض شده است و همگان دارند به سمت مفاهیم محض می روند و جهان یا به سمت انبساط یا به سمت انقباض می رود و آن گوشه ی دنیا شتاب دهنده ی سورن را آزمایش می کنند ، آپولو به فضا می فرستند و دیگر زمین مثل همیشه نمی چرخد و هرازگاهی می ایستد و نفس تازه می کند و خدا دگمه ی اتوماتیک دنیا را زده است با عزرائیل و اسرافیل برای تعطیلات به هاوایی رفته اند و دست بر قضا صور اسرافیل در قسمت بار توی چمدانش خرد شده است و حالا نوبت این رسیده است که با تمام این تغییرات هماهنگ شویم  و از این به بعد وظایف شما اینگونه تغییر خواهد کرد . می دانید همیشه در مقابل تغییر مخالفت ها و سرباز زدن هایی وجود دارد که به اعتقاد من آدم اصلا نباید به تخمش حساب کند . این بندگان خدا را یک روز جمع کردم و شروع به نطقی جامع نمودم تا قانعشان کنم که از این به بعد اینگونه باید زیست . دست راستم که خیلی مغرور است و همیشه فکر می کند که همه ی کارها به مدد توانایی های او حل و فصل می شوند با شگفتی باور نکردنی و با دهانی باز به قاعده ی قطر یک نعلبکی و چشمانی نمناک به من نگاه می کرد و دست آخر با افسوس تمام گفت تو می خواهی از دست ما خلاص شوی . راستش خیلی برایم مهم نبود . دست راست من خیلی مغرور است و همیشه به دست چپم سرکوفت می زند . از شما چه پنهان یک جورایی هم حال کردم که توانستم حالش را بگیرم . دست چپم اول خوب گوش کرد بعد به حرفهای دست راست هم با آرامش گوش کرد و دست آخر گفت خب من که تا به حال کار مفیدی انجام نمی دادم . همیشه عاشق این تواضعش بودم و هستم ! و ادامه داد من حتی یک ریمل هم نمی توانم بزنم آن موقع ها هم که اون اشاره می کند به دست راست پیانو می زد من همیشه عقب می ماندم و همه چیز خراب می شد و همیشه مقصر من بودم  راستش برای من زیاد فرقی نمی کند شاید این بار بتوانم مفید تر باشم . جلو می روم و کفش را می بوسم . نگاهی به پاها می اندازم که سرجایشان ساکت نشسته اند . این دو تا دوقلو هستند و همیشه با هم یا ساکت می شوند و یا حرف می زنند .  می پرسم خب نظر شما چیست ؟ بهم نگاهی می اندازند و به آرامی می گویند که با کمال میل وظایفشان را تحویل می دهند . بعد پای چپم به دست چپم رو می کند و می گوید امیدوارم اتفاقی که سر سهل انگاری و ماجراجویی این اشاره می کند به من سر زانوی من افتاد سر تو نیفتد . دست چپ متواضعانه تشکر می کند و من ختم جلسه را اعلام می کنم . چند روزی هست که به شیوه ی جدید زندگی می کنم . هر شب صدای گریه ی دست راستم را می شنوم . دیشب از تاول های کفش می نالید . می گفت زشت شده است ناخن هایش شکسته اند همش توی گند و کثافت غوطه ور است . از دست چپ صدایی بلند نمی شود فقط لبخندی از سر رضایت می زند انگار که راضی است ! پاها هم که آن بالا دنیا را به گونه ی دیگری می بینند .


 
هذیان
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

1

از آن اتاق صدای همهمه می آید . یکی مشغول لباس پوشیدن است و آن یکی سرخاب به صورتش می مالد . من این اتاق جلوی این تصویر همیشگی نشسته ام و با خودم می اندیشم وقتی هم سن مادر و دوستانش بشوم , وقتی شصت ساله بشوم مانند آنها خواهم خندید؟

2

دلم از خیلی چیزها گرفته است . خیلی چیزها . خیلی. چیزها . خیلی خیلی خیلی چیزها چیزها چیزها .

3

موهایم را سشوار می کشم . البته به بدبختی . مادرم همیشه می گوید من باید پسر می شدم . بعضی مواقع فکر می کنم بهتر نبود پسر می شدم ؟


 
از دور
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

از دور صدایی می آید

فرسایش قلمی بر کاغذی

زنگ مداوم موبایلی

نعره ای ، فریادی در اعتراض

شاید هم

هن هنی در ملحفه ای

از دور صدایی می آید

در پشت تمام آن پرده های کلفت ،

چیزی قربانی می شود

چیزی که حتی دیگر اسم هم ندارد

کسی قربانی می شود

کسی که تل خاکستر می شود

کسی که حتی دیگر اسم هم ندارد

از دور صدایی می آید

و تصاویری محو

اسلاید وار و گذرا

نجوا می کنند

مگر زندگی جز این است ؟


 
حاجی فیروزم
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش ...

به ساعتش نگاه می کند . دقیقا شد هفت دقیقه پیاده روی . دم ایستگاه مترو کمی می ایستد تا سرگیجه‌اش برطرف شود.

"مسافرین محترم لطفا پشت خط قرمز بایستید."

"ایستگاه بعدی هفت تیر "

"خانوما لباس تو خونه فقط پنج تومن با شلوار ، رنگ بندی هم داره ، فری سایزه . با شلوارک فقط چارتومن "

"خانوم می شه ببینم ؟"

"خانوم می شه بی زحمت اینو بدید دست اون خانوم ."

لباس راحتی نارنجی رنگ گلدار را می گیرد و به دست نفر پشت سرش می دهد. به شدت بوی مواد شیمیایی می دهد . سعی می کند نفس نکشد . هیچ وقت اینطوری خرید نکرده است . دوباره شروع به جمع و تفریق می کند . چهل و هشت تومان مواد شوینده  ، صد و ده تومان گوشت و مرغ و ماهی ، تازه هنوز شیرینی و آجیل عید هم نخریده است . میوه هم چیزی نخریده است .

"ببخشید خانوم می شه اینو بدید به اون خانوم ؟"

دوباره لباس راحتی نارنجی رنگ گلدار را دست صاحب اصلی‌اش می دهد .

"نپسندیدی عزیزم ؟ مغازه کمتر از هشت تومن نمی دها . "

زن جوان با بغل دستی اش پچ پچ می کند .

" تو بازار عین همینو دیدم سه تومن . گرون می ده . وگرنه خوشگل بود "

سرش گیج می رود .

"هفت تیر "

دوباره جمع و تفریق می کند . دندانپزشکی به آن طرف سال موکول شد ، دویست و پنجاه تومان قسط بانک مسکن ، تصفیه حساب هزینه‌ی مسافرت . عیدی بچه‌های خدماتی ، عیدی سرایدار خانه . هزینه‌ی درست کردن ماشین ، هزینه‌ی کارگر برای خانه تکانی ، کادوی تولد خواهرش

"ایستگاه بعد شهید مفتح "

"خانوما ویفر بخرید . خانوما ثواب داره . خانوما پنج تا هزارتومن . "

نگاهی به ویفرهای شکلاتی و زن جوان چرک می اندازد ، بوی عرق حالش را بهم می زند . دفعه‌ی پیش سه عدد را هزارتومان خریده بود . یک هزار می دهد و پنج عدد ویفر شکلاتی آب شده را داخل کیفش می چپاند .

هزینه‌ی طرح ترافیک ، هزینه‌ی کتاب ، هزینه‌ی خرید عطر ، هنوز مانتو هم نخریده است .

"شهید مفتح "

فروشنده‌ی لباس خانه پیاده می شود . گوشه‌ی لباس نارنجی گلدار از زیر چادر مشکی اش پیداست .

"ایستگاه بعد شهید بهشتی "

"خانوما ویفر بخرید . پنج تا هزار تومن . ثواب داره به خدا . "

تازه واردین دماغشان را با مقنعه یا روسری می گیرند .

هرچقدر فکر می کند می بیند نمی رسد ، نمی رسد ، هرچقدر کار می کنند. انگار همه چیز یکدفعه قاطی می شود ، کم می شود ، گم می شود . هنوز کاری برای سفره‌ی هفت سین نکرده است . باید سینره بخرد ، شمع ، اسفند هم تمام شده است.

"خانوما ابرجادویی دارم مخصوص خونه تکونی . خانوما فقط دو تومن. احتیاج به مواد شوینده هم نداره . هر کی برده پشیمون نشده . خانوما ابر جادویی فقط دو تومن . "

"شهید بهشتی "

پیاده می شود و یکراست به سمت آژانس مسافرتی می رود .

"هزینه‌ی تورتان می شود ... " با خودش فکر می کند بعد از یکسال احتیاج به استراحت دارد.

"کارت می کشم ."

"ارباب خودم سلام علیکم

ارباب خودم بزبز قندی

ارباب خودم چرا نمی خندی؟"

صدای تنبک فضای آژانس مسافرتی را پرمی کند . پسر جوان هم می زند ، هم می خواند و هم می رقصد . خنده اش می گیرد .  

"برو بیرون" پیرمرد دربان به سمت جوان با صورت سیاه و دامن ساتن قرمز هجوم می برد . دخترهای کارمند از خنده روده بر شده اند . پسرجوان دلبری می کند و بیشتر قر می دهد . مشتری‌های آژانس خودشان را روی صندلی کمی جمع و جور می کنند و با التماس به دربان نگاه می کنند .

"نترسید بابا

حاجی فیروزم

سالی یه روزم"

دربان یک اسکناس هزار تومانی کف دستش می گذارد .

"برو بیرون ."

حاجی فیروز که بیرون می رود همه یک نفس راحت می کشند .

"ببخشید رمزتون ؟"


 
صندوق
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

به نظرتان صندوق انتقادات و پیشنهادات خدا کار می کند ؟


 
خانه تکانی 2
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

نه ! باید بدوم ، باید بدوم . *

زانوهایم درد می کند . ترمز بریده ام . ترمز بریده ام . مگر نه اینکه عید است .

جرم گیر را بدهید این ور .

ای کاش ای کاش ای کاش

خانه تکانی خانه تکانی خانه تکانی

در کار در کار در کار

نمی بود .

دیگه روزنامه نداریم ؟

می شه سر این مبل رو بگیری ؟

سرم درد می کند ، کتفم درد می کند .

نه ! باید بدوم ، باید بدوم ، باید بدوم . **

 

* محسن نامجو

** اگین محسن نامجو


 
لانه های عقاب نا تمام
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

براق کننده ی ماشین ظرفشویی ، بستنی زمستانی ، ماکارونی ، استون . براق کننده ی ماشین ظرفشویی ، بستنی زمستانی ، ماکارونی ، استون .

- زهرمار . چته اینقدر بوق می زنی عوضی ؟ مگه نمی بینی جلویی نمی ره ؟!

 این موقع سال همه ی مردم دیوانه می شوند . در خیابان های تهران سگ صاحبش را نمی شناسد . براق کننده ی ماشین ظرفشویی ، بستنی زمستانی ، ماکارونی ، استون . باید یادداشت می کرد . همیشه باید یادداشت کند تا یادش نرود . مخصوصا با این حواس جمعی که دارد . اگر یادداشت می کرد لازم نبود اینقدر همه چیز را تکرار کند .  شش ، پنج ، چهار ، صفر . به چراغ راهنمایی خیره می شود . علامت PO خودنمایی می کند . از آینه ی وسط نگاهی به ماشین پشت سرش می اندازد . دیگر بوق نمی زند . براق کننده ی ماشین ظرفشویی ، بستنی زمستانی ، استون ... دوباره به چراغ راهنمایی نگاه می کند . آخری چی بود ؟ یادش نمی آید .

شما یک پیام صوتی دارید .

با تعجب نگاهی به صفحه ی موبایلش می اندازد .

- سلام بهار . نمایشگاه امسال همان جای همیشگی . پنجشنبه ی این هفته روز اول است از ساعت چهار بعد از ظهر اگر توونستی سه اونجا باش . امیدوارم ببینمت . بچه عقاب ها را برات کنار گذاشتم .قربانت . هویار

براق کننده ی ماشین  ظرفشویی ، هویار؟ بستنی زمستانی ، هویار ! ماکارونی ...، بغض می کند و بعد چراغ راهنمایی از نقطه ی قرمز رنگی به سطحی قرمز رنگ تبدیل می شود  . ماشین عقبی با یک بوق کوتاه به او می فهماند که چراغ سبز شده است . راه می افتد .

 هویار و لانه ی عقاب هایش . چقدر زود گذشت . آخرین باری که او را دیده بود با قهر ازش جدا شده بود . در کارگاهش ، خارج از شهر . کارگاه پر بود از نقاشی های بزرگ با قاب های چوبی ساده . نقاشی هایی با ابعادی نامانوس که هول به دل آدم می ریختند هر گوشه ی کارگاه ولو بودند . رو به روی بوم بزرگ نارنجی رنگی با خط های قهوه ای ایستاد . زیاد از نقاشی سر در نمی آورد ولی آن نقاشی انگار حرفی داشت .

- لانه های عقاب هستند . خاطرات بچگی . همیشه دلم می خواست بکشمشون . می دونی که ؟ یک چیزایی تا ثبت نشن آدم رو آزار می دن بعدش هم ثبت می شن همیشه آدم رو آزار می دن  . البته هنوز تموم نشده . ببین اینجا و اینجا و البته اون بالا کمی کار داره .

انگشتان سفید کشیده اش از گوشه ی نقاشی به بالای آن اشاره کرد . چند قدم عقب تر رفت و دوباره به لانه های ناتمام عقاب نگاه کرد . مجذوب صفحه ی وسیع نارنجی رنگ شده بود .

براق کننده ی ماشین ظرفشویی ، استون .... . بقیه را یادش نیامد. با دست راست محتویات کیفش را گشت . سیگار نداشت . سیگار هم به لیست خریدش اضافه کرد .  سیگار ، استون . . .  

چند وقت گذشته است ؟ انگار خیلی . هویار در ذهن او با خاطرات محوی ثبت شده است مثل خیلی آدم های دیگر ، از آن آدم هایی که مرتب می آیند و می روند و با چیزهایی که خودش هم نمی دانست چرا کنج ذهنش ماندگار می شوند .هویار  با یکسری لانه ی عقاب ناتمام ، با یکسری خاطرات آزار دهنده ی کودکانه ، با صدای شاملو ، با انگشتان سفید کشیده .

ای کاش ای کاش ای کاش

داوری داوری داوری

در کار درکار درکار

می بود .

همین طور که به نقاشی نیمه کاره زل زده بود سیگاری روشن کرد . صدای شاملو تمام فضای کارگاه را پر کرده بود . هویار کنار بخاری کوچکی نشسته بود و نگاهش می کرد . چراغی روشن نبود نور ضعیف بخاری صورتش را کمی روشن می کرد . روی چهارپایه ای نشسته بود و  از دور در تاریکی فقط سر سیگار سرخش می درخشید . دوباره به لانه ی عقاب ها نگاه کرد .

- بچه که بودم تا ماماناشون می رفتن پی غذا می رفتم بچه هاشون رو می دزدیدم . باورت می شه ؟

لبخند می زند و خاکستر سیگارش را کف کارگاه می  ریزد .

- الان که فکر می کنم می بینم عجب کار خطرناکی می کردم . البته عالم بچگی بود . بهار نمی دونم چرا در مورد اونها عذاب وجدان دارم ؟

- بهت نمی یاد . این شیطنت ها بهت نمی یاد . باور کن . به نظر من خیلی آرومی .

بچه عقاب نصفه کاره ای از درون لانه به او و هویار نگاه می کند .  یادش نمی آید . بقیه اش را یادش نمی آید .

رو به روی سوپر مارکت پارک می کند . وارد مغازه که می شود کمی هاج و واج همه چیز را نگاه می کند تا یادش بیاید برای چی آنجاست. یک بسته ماکارونی می خرد و باز می گردد .

یادش نمی آید چرا با قهر همه چیز تمام شده بود . هیچی یادش نمی آید . انگار یک قسمتی از فیلم را قیچی کرده باشند . انگار دکمه ی بازگشت را بچه ی شیطانی با خودکار خراب کرده باشد . فقط لانه های عقاب نیمه تمام یادش می آید . سرخی صفحه ی وسیع نارنجی رنگ آزارش می دهد . ساعت سه پنج شنبه؟ نه باید برود کتابخانه ، بعدش هم دندانپزشکی ، اصلا ترافیک است  ، کلی کار نصفه کاره دارد .

می داند که نمی رود . می داند که بهانه می آورد . با دستش محتویات کیفش را هم می زند . ناگهان یادش می آید سیگار نخریده است . با دست اشکهایش را پاک می کند . نه ! بچه عقاب ها را نمی خواهد . او پنج شنبه هیچ جا نخواهد رفت .

 

 


 
زن ها فقط رحم نیستند .
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

شنبه ساعت نه صبح

- به سلامتی فارغ شد . دختره ! چشم ابروشم شبیه پسره منه . راستش ما ژنمون اینجوریه . چشم ابرو مشکی . قد بلند ! باهوش و ذکاوت ، خوش شانس . همین حامدمو می بینی؟ وقتی به دنیا اومده بود چهارکیلو و خورده ای بود . قدش از بقیه ی نوزادا بلندتر بود . اینقدر هم زیرکانه به همه ی اطرافش نگاه می کردا . آدم دلش ضعف می رفت . 

یکشنبه ساعت نه صبح

- من از اولشم گفتم این بچه یه مشکلی داشت . باور کن ! پرستارا می گن ناقص بود . ما که تو خودمون ژن ناقصی نداریم . اصلا و ابدا . از اولش هم گفتم چشماش یه جوری موربه . خیلی هم پشمالو بود. حالا دکترا می گن ناقص بوده می خوان بدنش آزمایش ژنتیک . من از اولشم می دونستم این دختره مشکل داره . همون دو باری هم که سقط کرده بود به دلم افتاده بود ولی خب چیزی نگفتم . با خودم فکر کردم به من چه تو زندگی مردم سرک بکشم ولی می دونین چیه این دیگه زندگی مردم نیست که . زندگی پسرمه . آرزو داره . بچه دلش می خواد. دلش می خواد یکی بابا صداش کنه . این خونواده ژن ناجور دارن . من مطمئنم . از اول هم این بچه مشکوک بود. هر چی بیشتر نگاش می کردم بیشتر متوجه می شدم شبیه داییشه . شبیه هیچ کدوم از ما نبود. هیچ کدوم .


 
آشنایی
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

مرد از زیر چشم نگاهی به زن کناردستش می اندازد . زن متوجه نگاه می شود و رویش را به سمت پنجره بر می گرداند و درختهای دونده را نگاه می کند . مرد با خودش فکر می کند حتما خودش است . شاید نشناخته است. یعنی باید آشنایی بدهد؟ حداقل ده سال از آن روزها گذشته است . زن در ترافیک به دخترکی که کاپشن صورتی رنگی پوشیده است لبخند می زند . دست چپش را طوری روی پایش قرار می دهد تا مرد حلقه ی دستش را ببیند . زن با خودش فکر می کند دقیقا یازده سال و سه ماه از آن روز گذشته است . همیشه دلش می خواست اگر دوباره دیدتش ازش بپرسد چرا ولی حالا که کناردستش نشسته است حتی نمی تواند به چشمانش نگاه کند . با خودش فکر می کند اگر سلام کند حتما جواب سلامش را می دهد . مرد با خودش فکر می کند چرا او سلام کند؟ حتما زن هم او را شناخته است . با خودش می گوید بگذار اول او سلام کند آن وقت تو جواب سلامش را می دهی .

زن سر ظفر پیاده شد . نیم نگاهی به مرد انداخت . مرد در شش و هشت پیاده شدن بود. سمند زرد رنگ حرکت کرد. زن در کنار خیابان با نگاه ماشین را تعقیب کرد . مرد خودش را با موبایلش سرگرم کرد. می دانست باز هم ترسیده است .


 
همه چیز
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

از پنجشنبه های خشمگین بیزارم

در خیابان های بی انتها

بلعیدنی سخت صورت می گیرد

یک لقمه نان حلال کمیاب

در صف خرید بلیط اتوبوس تکه پاره می شود

و من

خسته

درمانده

سه بسته ویفر شکلاتی را هزار تومان می خرم

و به درست شدن همه چیز

همه چیز

همه چیز

دل خوش کرده ام .


 
خانه تکانی
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

دوباره لیستش را چک کرد :

پودر رخشا ، وایتکس ، اتک ، شیشه شور ، پودر صابون برای پرده ها ، جرم گیر ، الکل صنعتی ، دستمال گردگیری ، اسکاچ ، سیم ظرفشویی ، شامپو فرش ، نرم کننده ی لباس ، مایع ظرفشویی ، صابون رختشویی ، پودر دست ، پودر ماشین ، پودر ماشین ظرفشویی ، براق کننده ی ماشین ظرفشویی ، دستکش .

صندوقدار خسته : پول نقد می دید ؟

آقا: نه ! کارت می کشم .


 
می خواست شاهکار بیافریند .
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

می خواست درباره‌ ی غروب خورشید شعری بگوید . شاعر را می گویم . اسمش سیاوش بود . یا گمان کنم سیاوش بود . روزی برای دیدن غروب زیبای خورشید بر بالای بام آپارتمان سی و چهار متری اش ایستاده بود . با شعر گفتن و فروش آن خرجش نمی گذشت . سی و چهار متر هم به زور اجاره کرده بود و با بقیه ی پولش پیکان قراضه ای خریده بود که هم مسافر می برد و هم کتاب شعرش را می فروخت . اسمش سیاوش بود به گمانم . بر بالای پشت بام با مداد و دفترچه ی با برگه های کاهی به خورشید در حال غروب نگاه می کرد . می خواست شاهکاری خلق کند . به خورشید نگاه کرد چیزی به ذهنش خطور نکرد . کمی عقب تر رفت . می خواست هیبت ابرهای کبود رنگ را نیز خوب درک کند . ابرها کمی از خورشید را پوشانده بودند ولی خورشید تندتر فاصله می گرفت . ساختمان سی و چند طبقه ای گوشه ی چشم چپش را پر کرده بود. از ساختمان سی و چند طبقه عصبانی شد . عقب تر رفت تا ساختمان خودش را کنار کشید . خورشید بود و ابرهای بنفش رنگ و ردپای مه آلود جتی درست وسط آسمان . بند رختی آن گوشه ی کادرش خودنمایی می کرد . درست در گوشه ی راست بعد از بشقاب های ماهواره زنگ زده ی قارچ مانند . چند قدم بزرگ عقب تر رفت و از بشقاب ها فاصله گرفت . نگاهش را از لباس زیر کهنه کند و به خورشید دوخت با آن ابرهای بنفش تیره . صحنه اش بدون نقص شده بود . حالا باید مداد را روی کاغذ کاهی فشار می داد و شاهکارش را خلق می کرد .

شاعر ، به گمانم اسمش سیاوش بود از جلوی پنجره ی طبقه ی پنجم گذشت . برنامه ی کودک از تلویزیون پخش می شد و کودکی با انگشتانی نارنجی پفک می خورد . طبقه ی چهارم خاموش بود . زن و شوهر کارمند هنوز برنگشته بودند . طبقه ی دوم پیرزن ارمنی فال قهوه می گرفت . طبقه ی اول را دید . حسرت خورد چرا تخت خوابش را صبح مرتب نکرده بود .

شاعر روی زمین ولو شده بود . کاغذ های کاهی قرمز رنگ بودند و نوک مداد شکسته بود.


 
خواب در خیابان ولیعصر
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

کلمات را می قاپم

می خواهم چیزی بنویسم

شعری

حرفی

شاید هم داستانی از مردی که می خواست داستانی بنویسد

از مردان دیگر ؛

خواب در خیابان ولیعصر

رو به روی جام جمی که هیچ از آن نمانده است

بوی قهوه و شکلات

و دلبرکانی به ظاهر شاد

در آینده ی زودرس خواب آلوده ی رختخواب های چشم به راه؛

و من در فکر مردی که دیده بودم

در فکر چشم هایی که هنوز زنده اند

در فکر قول هایی که طعم گس می دهند

کاکتوس هایی که صدای قهقه شان آزارم می دهد

خواب در خیابان ولیعصر

کابویی در انتهای راه قفل می زند

چرخ ها را قفل می زند

می پرم

خوابم در خیابان ولیعصر

تکه تکه می شود و می ریزد .


 
روز دیگر
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

مادرش را کشت . آنقدر انگشتان قوی اش را روی خرخره اش فشار داد تا تمام کرد . بعد با وحشت از خواب پرید. ساعت موبایلش شش صبح را نشان می داد . با خودش فکر کرد چرا باید او را می کشت . بدون جواب ماند. از خوابش متنفر شد . به سختی از رختخواب پایین آمد. دو دقیقه ی بعد روی سنگ سرد توالت نشسته بود و دوباره به خوابش فکر می کرد . یک ربع بعد لقمه های نان بربری با پنیر را می بلعید و چای کیسه ای را درون لیوان بزرگ بالا پایین می کرد . نیم ساعت بعد کفش هایش را با دستمال تمیز کرد و ... روز دیگری شروع شد .


 
خواب یا بی خوابی مسئله ...
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

من در تمام طول دوران زندگیم به جز این ده روز اخیر در خوش خواب بودن معروف بودم لیکن این ده روز اخیر نمی توانم بخوابم و از خستگی در حال هلاک شدن مزمن هستم. اوایل فکر می کردم به خاطر امتحان ها و پایان نامه کوفتی و نگرانی نامزدهای انتخاباتی و ماهواره ی امید و...  است ولی امتحان ها تمام شد و تمام بیست ها را گرفتم (جدی می گم ) و باز خوابم نمی برد . بعد با خودم فکر کردم شاید اینسامنیا گرفتم و یاد رابرت دنیرو افتادم و کلی برای خودم دل سوزاندم و گریستم و همین شد که به دکتر مراجعه کردم . دکتر محترم یک عدد قرص سبز رنگ کوچک به بنده دادند که هر شب با شام میل کنم . همین شد که مجبورم رژیمم را نیز بشکنم و شام هم میل کنم . قرص فوق الذکر سبز لجنی است و خیلی ترد و نازک و ظریف هم تشریف دارد . بنده دیشب یک عدد با شام میل کردم و... گلاب به رویتان تا صبح توی دستشویی بودم . اگر اینسامنیا مرا نکشد این قرص سبز کوچک لعنتی حتما مرا به درک واصل می گرداند.

 

پی نوشت :

امروز و فردا در گالری بنفشه نمایشگاه زیورآلات است . اگر کسی علاقه دارد برای ساعت دو به بعد یکسری بزنیم .