ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
یلدا
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۳٠ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- ذوق دارم .

- واسه چی ؟

- بابا تو چقدر بی احساسی ، ناسلامتی امشب شب یلداست .

- آها ، همینه تلویزیون دستک و دنبک راه انداخته . یه آن شک کردم .

- لوس نشو . امشب زود نخوابیا  خب؟

- عزیزم من فردا باید برم سرکار . باید زود بخوابم . زود خوراکی ها رو بیار دخلشونو بیاریم تموم شه بریم بخوابیم .

- حمید امشب شب یلداست . توروخدا از فکر اون شرکت لعنتی یه امشبو بیا بیرون . مطمئن باش همه فردا دیر میان .

- گلپر رو رد کن این طرف . می گن فقط چند ثانیه یا دقیقه با بقیه شبا فرق داره . فقط چند ثانیه نمی دونم شاید هم دقیقه .

- زیاد نریز تلخ می شه . چند دقیقه ، چند ثانیه یا اصلا چند صدم یا هزارم ثانیه . مهم میدونی چیه ؟ مهم اینه که این جشن مخصوص خود ماست ، ما ایرانیا . البته اگه متوجه بشی .

- متوجه می شم ، می شم . انارش خوشمزست . خودت دون کردی ؟

- نخیر ، دون شده خریدم . چه سئوالی میپرسی ! می دونی حمید احساس می کنم به جز یلدا و چارشنبه سوری و نوروز دیگه واسمون چی مونده . حالا چند هزارم ثانیه  مهم اون پیشینه ایه که پشتشه. مهم اون ایرونی بودن که اینجور موقعها توی خونمون غلیان می کنه.

نیت کن فال بگیرم .

- دهنم پر اناره . خودت نیت کن .

- ای حافظ شیرازی تو کاشف هر رازی... . اوه حمید اینو گوش کن .

عیشم مدام است از لعل دلخواه/ کارم به کام است الحمدالله

ای بخت سرکش تنگش به بر کش/ گه جام زرکش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند / پیران جاهل شیخان گمراه ....


 
آسفالت بی صدا، آسفالت با صدا
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

زمان که ایستاد

آن روز

همان روز که من ممتد شدم

کشیده شدم بر آسفالت بی صدا، آسفالت با صدا

نمی دانم چه فرقی می کرد

کیسه ی قرمز یا زرد

مگر شن جز شن است ،

همیشه باید دستور بشنویم !

آن هنگام بود که تکنولوژی به دادم رسید

همان هنگام فهمیدم

چقدر ، چقدر ، چقدر برای انسان بودن دلتنگم .

 


 
اون گل ممنوع رو چید !
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- هی شوکا چی شده ؟

- هیچی !

- تو چشای من نگاه کن! هیچی ؟ راحت باش .ببین اینجا این موقع شب توی این برف هیشکی نیست ، هیشکی . حرفتو بزن دختر.

نگاهی به دور وبرش می اندازد . انگار راست می گوید کسی نیست .

- خسته شدم .

- از چی ؟ از کی ؟

- دیشب سر شام به فلانی می گفتم . می شناسیش که ؟

- اوهوم

- گفتم فلانی این روزها بدجور احساس تنهایی می کنم

- خب

- دیروز عصر به خیلی از دوستان زنگ زدم. یکی داشت پارک می کرد ، یکی تو جلسه بود، یکی سر کلاس بود، یکی نبود . می دونی هیچکس دعوت قهوه ی منو قبول نکرد ، استادی داشتم می گفت بین دوستان قدیمی و دوستان قدیم فقط یک ی تفاوته ولی معنیش ... !

- هی شوکا بی انصاف نشو. مردم گرفتارن . مگه خودت همیشه نمی گی نمی شه توقع داشت چون مردم گرفتارن .

- می دونم ، می دونم . از هیچکس دلگیر نیستم ، حتی از اونایی که می گن خیلی باهام صمیمین. از دست خودم عصبانیم می دونی حتی داستان نوشتنم دیگه نمی یاد . فلانی می گه ذهنتو آزاد کن ، خمره ی رنگرزی نیست که ، ذهنتو آزاد کن بالاخره یه روزی یه جایی یه شاهکار خلق می کنی .دیروز حتی با رئیسم هم دعوام شد . دیگه دلم نمی خواد برم توی اون ساختمون لعنتی و مثل چارلی چاپلین توی فیلم عصر جدید هی پیچ سفت کنم .

- شوکا ! شوکا! آروم باش دختر . چته؟ زندگی همینه ، روزای خوبشو یادت بیاد، روزای قشنگ هم داشتی نداشتی ؟ شیرینی اون روزا رو دوباره مزه مزه کن . اینکه بشینی و به یاد تمام بودها و نبودها آبغوره بگیری که نمی شه . راستی یه سئوال همیشه ازت داشتم. اسم واقعیت شوکاست ؟

- نه! از ترس پشت یه اسم قایم شدم .از ترس .

 

پی نوشت :

- هنگام نوشتن این مزخرفات مثل اون موجودات توی کارتون سرینتی پیتی زار می زدم.

 


 
امامزاده ی خواب آلود
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

می دانی

آنجایی که من ایستاده بودم روزی

پلکانی بود سوی خوشبختی

برف هم اگر می آمد

سفید می آمد

باران هم اگر می آمد

نرم می آمد

دغدغه ای نبود

جز سگ میان چشمانی  که شاید روزی نصیب می شد

دغدغه ای نبود

جز خواب آلودگی امامزاده ای که شاید روزی تمام می شد.

 


 
ماهی و نذر
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

زمان را اگر بشود پاک کرد

حافظه ام چون تلویزیونی سیاه و سفید

تصاویری گنگ را ترسیم می کند

دوستت دارم هایی که هیچ وقت نبودند

و ماهی هایی که هیچ وقت نخندیدند

تنهایی عصرهای من را

فنجان قهوه نیز التیام نمی بخشد

من

در همان ابتدای راه

برای تداوم زندگی

نذری بودم و بس .


 
شرافت
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

باید ایستاد و گریست

زمان را یارای کش آمدن نیست

ما را یارای زیستن

چشمانمان دیگر نمی بینند

گوشهایمان دیگر نمی شوند ؛

برای یک لقمه نان ،

شرافتمان چه عجیب بار شترهایمان شده است

دیرگاهیست چه عجیب شرافتمان بار شترهایمان شده است

و لبخند زنان

هی هی کنان

سرخوشان

برای یک لقمه نان

لگدمال می کنیم .


 
متانویا (یک داستان تکراری )
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- آبیش را بده .

- قرمزش قشنگتره . ببین . خوشرنگ تره  !

- من آبیش رو می خوام . من قرمزشو نمی خوام .

- به خواستن تو نیست آخه . قرمزش رو باید بگیری .

- نه ! این دفعه دیگه کوتاه نمی یام . همین کوتاه اومدنها بود که زندگیمو تباه کرد . دقیقا همین کوتاه اومدنا . اول از همه اینکه کوتاه اومدمو و پامو گذاشتم توی این دنیای کثیف لجن شماها !

- هه اینو برو به بابا جونت بگو . مگه من برات کارت دعوت فرستاده بودم ؟! ها ؟!

- خفه شو ! حرفمو  قطع نکن . کوتاه اومدم و بزرگ شدم رفتم مدرسه بعد هی مدرسه ، مدرسه کتاب فارسی ، ریاضی ، جبر ، هندسه ، تعلیمات دینی ! هه هه تعلیمات دینی . بعد یکروز پرسیدم چرا تعلیمات دینی ؟ هیچی نگفتن . سر زنگ ریاضی بود یکدفعه به معلم ریاضی گفتم به جای این همه انتگرال و مشتق کوفتی اگه خیلی واردی خدا رو با ریاضی ثابت کن . آخه خودش می گفت تو ریاضی همه چیز ثابت می شه منم اینو گفتم . اونوقت از مدرسه انداختنم  بیرون . همون جا بود که باز کوتاه اومدمو و نرفتم سمج مدیر احمقش بشم که من نمی خوام بیفتم بیرون .

- بگیر بخور .

- آبیش رو بده  . 

- نچ !

- به درک . بعد کوتاه اومدمو و رفتم یک مدرسه ی دیگه . بعد دانشگاه . می خواستم هنر بخوونم . موسیقی . ببین گوش کن . لالا لالا لالا ویولن بزنم اینجوری ببین . ژستم خوبه ؟! مثل ویولن زن روی بام . ببین . لالا لالا لالا .

- بسه سرم رفت . کی گفته تو استعداد آواز داری ؟! ژستت هم مزخرف بود . بگیر بخور هزارتا کار دارم .

- من استعداد موسیقی ندارم ؟! همین دیشب بتهوون اومد از من برای سونات مهتابش کمک خواست . همین دیشب خره می فهمی ؟ همین دیشب. نمی فهمی دیگه . هیشکی نمی فهمه.  گفتن موسیقی نه ! مطربیه . برو مهندس شو به مملکتت خدمت کن . دوباره کوتاه اومدم . مثل احمق ها دوباره کوتاه اومدمو و رفتم مهندس بشم . ولی راستش همش می رفتم دانشکده هنر دید می زدم . اول به هوای موسیقی می رفتم بعد به هوای یه دختره . دو رگه بود. روس بود انگار بور بود موهای فر بلند بور . ویولن می زد قشنگ می زد لامسب . وقتی می زد می رفت تو حال خودش . سرشو کمی کج می کرد عجب موهایی داشت دلم می خواست بدزدمش ببرمش توی اتاقم اون هی بزنه من هی عرق بخورم و مست کنم ! ولی نشد . هی خط کشیدم هی درس خووندم آخرسرش که تموم شد مادرم گفت حالا ازدواج . پرسیدم چرا ؟ گفت شیرمو حلالت نمی کنم ، نفرینت می کنم . دوباره کوتاه اومدم . گفتم باشه ولی بور باشه با چشمای روشن عسلی یا سبز . منظورم اون دختره بود . اسمش آنا بود. گفتم مامانم بره خواستگاریش . چی می شد خب ؟! گفت نه ! دختر خالت . سیاه سوخته بود . برزنگی تمام عیار! گفتم نه ! قهر کردم غذا نخوردم اونا کوتاه نیمدن . من دوباره کوتاه اومدم . به زور نشستم پای سفره ی عقد . مادرم می خندید خاله ام هم همینطور . اون سیاه برزنگی هم که نگو فکر کن یک تیکه ذغالو بپیچن لای پارچه سفید . هی می ترسیدم لباسه رنگ بگیره . باور کن . هی کوتاه می اومدم .

- بیا این لیوان آب رو بگیر . اینو بنداز توی دهنت این لیوانو هم یک نفس برو بالا .

- این چه رنگیه ؟

- قرمز !

- نچ آبیشو بده . به احمد آبیشو می دی . منم آبیشو می خوام !

- نمی شه . احمد با تو فرق داره . ای بابا چه گیری کردما ! همتون دیوونه اید .

- خودت دیوونه ای ! گوش بده  . بعد شروع کردم زندگی . مثل خاله بازی بود . هی می رفتم سرکار و می اومدم . توی یک اداره ی دولتی کارشناس بودم . بخش فنی . مثل مرد متعهد صبح ها سرکار عصرها خونه مشغول زندگی . چند سالی خوب بود . تا اینکه مادرم گفت نوه ، خاله ام گفت نوه و اون سیاه بزرنگی ایکپیری گفت بچه ! وای چی می شد اگه بچه به اون می رفت . زشت ! گفتم نه ! کوتاه نمی یام بعد از سی و خورده ای سال دیگه کوتاه نمی یام . می دونی خب دلم نمی خواست . یعنی دیگه به اینجام رسیده بود . گفتم تمومش کنم دیگه .  خواب بود . می دونی حسابی آروم بود.  فقط یکذره دست و پا زد و بعدش تمام تا صبح گیج بودم تا خود صبح نخوابیدم و سیگار کشیدم . راستی سیگار داری ؟

- اینو بخور بهت یه نخ یواشکی می دم .

- بعدش نمی دونم شما دکترا بهش چی می گین ؟ جنون آنی ؟! آره یک همچین چیزی بود . ولی خودمونیم خیلی با حال بود سیاه که بود کبود هم شده بود . چه شود !

- می دونم می دونم این قسمتشو با جزییات تا حالا صد  دفعه برام گفتی .که لباس حریر پوشیده بود همه جاشم معلوم بود تا تو بچه درست کنی ! که هی باهات منظورم باهات ور می رفت که  ... بگذریم هه . امان از دست این زنا ، همشون همینن.  زندگیشون در سه چارتا چیز خلاصه می شه و بس . مثل گنجشک می مونن  می دونی مهندس دنیاشون کوچیکه . خیلی کوچیک ! تو سرشون هم عقل نیست . باور کن نیست .

- آره نیست . اینو خوب اومدی دکی ! می فهمم . بده من اون لیوانو . نمی شه آبیه رو بدی ؟

- نه تو باید این قرمزه رو بخوری . شاید اگه بهتر شدی رنگش عوض شه .

- آخه از قرمز متنفرم . چه می شه گفت . باشه . بده من اون کوفتی رو .

-راستی فردا جلسه ی روانکاوی داریا . ساعت نه طبقه ی دوم یادت نره .

- نه یادم نمی ره . ساعت نه طبقه دوم حالا سیگارو رد کن بیاد .


 
مارمولک ها کنار کوره ی داغ می ایستند .
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

شنیده بود مارمولکها کنار کوره ی داغ می ایستند ، از چند نفر صاحب نظر پرسیده بود خندیده بودند و گفته بودند شنیده اند از جایی یا خوانده اند در جایی که نوع خاصی از جیرجیرک ها ولی مارمولک ها ، جای شک دارد . ولی خب شنیده بود و وقتی شنیده یعنی یک روزی یک جایی ، یک مارمولکی کنار یک کوره ی داغ ایستاده و آتش بازی مذاب های گداخته را تماشا کرده است ، جرقه هایی که سریع می پرند و وقتی به زمین می رسند سنگین می شوند . با خودش فکر کرد حتما یک مارمولک معمولی نبوده است . شاید یک مارمولک خاص بوده با یک جهش کروموزومی ، شاید خیلی به اجدادش نزدیک یا دور بوده شاید خیلی بزرگ یا خیلی خیلی کوچک بوده است . ملودی گفته بود به فال نیک بگیرد ، هم کار جدید و هم مارمولک های خیالی ، هم آن خواب کذایی را ، گفته بود مارمولک که ترس ندارد فقط یک کم زشت است . تمام شب را خواب دیده بود که یک مارمولک خاکستری رنگ بزرگ به او لبخند می زند و در ادامه به دست دست یا پاهای چسبناک همان مارمولک داخل کوره پرتاب می شد و همین بیشتر عصبی اش می کرد .  در همین حال و احوال بود که گربه ای را زیر گرفت . با صد کیلومتر سرعت حدس زد اگر چیزی از گربه باقی مانده باشد احتمالا  یک جفت چشم براق و یک جفت پای پشمالو خواهد بود . با خودش تصور کرد در همین سرعت اگر او ، آنگاه تنها فوتونهای رنگارنگی همراه با یک جفت چشم گداخته ی از حدقه بیرون زده در انتظار مارمولک یا مارمولک هایی که بیایند و کوره ی داغ ، کوره ی خیلی داغ ، کوره ی خیلی خیلی داغ را تماشا کنند ، رقص سرخ پوستی اجرا کنند ، سیب زمینی کبابی بخورند ولذت ببرند .

- حداقل دو بار سفر خارج از کشور در سال به همراه خانم ، راستی تو ازدواج کردی ؟

فکر کرد من ازدواج کردم ؟ چهره ی مارمولک خاکستری از ذهنش پاک نمی شد . لبخند می زد و از او تقدیر می کرد ، انگشتان گردش به طرز چسبناکی به دیوار چسبیده بودند و دمش را مرتبا به سمت راست و چپ تکان می داد  . فکر کرد من ازدواج کردم؟

- بله ، یکبار اسمش ملودی است .

- آها . مهندس عبدی

- قربان عبادی لطفا

- آه ببخشید ، مهندس عبادی گفتم که حداقل دوبار سفر خارج از کشور در سال به همراه مهسا .

- قربان ملودی لطفا. البته با عرض پوزش ، اسامی ما کمی سخته .

- یه حقوق خیلی بالا ، وقتی می گم خیلی بالا یعنی ماوراء تصورت ، یه عدد نجومی

با خودش مزه مزه کرد ، یک عدد نجومی ، یک عدد نجومی یعنی خوشحالی ملودی ، خوشحالی خودش ، یعنی رو کم کردن باجناق پر ادعاش ، یعنی بیف استروگانف ، استیک توی رستوران سوئیسی ، یعنی چوب اسکی برای ملودی و یک پیپ خوش تراش برای خودش .

- حواست به منه ؟

- بله ! بله ! می فرمودید .

دلش می خواست رویایش را بهم نزند ، دلش می خواست صفرهای نجومی را گاز بزند ، در دهان مزه مزه کند ، در عدد نجومی غوطه ور شود ، غلت بزند و آن وقت احساس کند ملودی می خندد ، روی صندلی راحتی کنار شومینه تاب بخورد و پیپ بکشد و ملودی برایش چای آلبالو بیاورد و بخندند و بخندند ،یک آن یاد مارمولک خوابش افتاد ، وقیحانه به او زل زده بود و می خندید .

- مهندس عبدی صبحا چه ساعتی می تونی بیای ؟

فکر کرد چه ساعتی، چه ساعتی برای یک حقوق نجومی می تواند خوب باشد ؟

- عبادی قربان . البته با عرض پوزش .  هر ساعتی شما امر بفرمائید .

- خب راستش دلم می خواد هفت صبح کارگاه باشی .می دونم کلی راهه ، ولی اگر با سرعت بالا بیای دو ساعت یه ربع کم راه بیشتر نیست .

- ببخشید قربان جسارته . سرعت بالا یعنی چقدر؟

- خب من با صد و شصتا می یام . می توونی؟

غلط می کرد نمی توانست ، غلط می کرد نمی توانست ، یک حقوق نجومی ، یک عالمه صفر جلوی یک عدد خوشگل ، سفر خارج از کشور به همراه مهسا یا ملودی یا هر کوفت دیگر ، غلط می کرد نمی توانست ، با آن عدد نجومی گور پدر هرچه مارمولک توی دنیا .

- بله قربان می توونم . در خدمتم.

برای اولین بار با شجاعت به چشمان رئیس جدیدش نگاه کرد . دقیقا پشت سر او به دیوار سفید چرک ، در امتداد یک ترک طولی خیلی بلند که همچون رد صاعقه ای که روزی از سقف به زمین نشانه گرفته شده بود ، مارمولک خاکستری رنگی مشغول لبخند زدن  بود . پس از چشمان رئیس یک آن با مارمولک چشم در چشم شد .

- قربان جسارته ، شما اینجا مارمولک دارید .

- بله . از اینقدری تا اینقدری

با دیدن فاصله ده سانتیمتری انگشت شست و اشاره ی رئیس جدید که به چیزی حدود یک متری کش آمد پشتش لرزید . کمی در صندلی جابه جا شد . سعی کرد با مارمولک چشم در چشم نشود ولی او وقیحانه لبخند می زد .

- نترس مهندس عبدی ، اینا حیوونای بی آزارین ، با تو کاری ندارن ، می رن دم کوره می شینن آتیش بازی رو تماشا می کنن .

- عبادی لطفا البته جسارته قربان ، هزار و سیصد درجه رو تحمل می کنن .

- بلکه بیشتر ، ولی به کسی نگو ، بهت می خندن .

 


 
لاک قرمز
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

 

همان طور که با دقت ناخن هایش را لاک می زد نگاهش می کردم . دستانش را بالا گرفت و ناخن هایش را نشان داد .

- قشنگه ؟

دستهایش را که ده سال پیش دیده بودم گفتم یک حلقه ی برلیان درشت برازنده ی این دستها هست و همان شد . در لباس سفید بود که یک حلقه ی برلیان درشت بهش تعارف کردم و او هم بدون تعارف برداشت . گفتم عجله نکن ! بذار خودم دستت کنم . گفت نه! نامحرمیم ، یادت نره بابای من بازاریه ، متعصبه . چنان کلمه ی نامحرم خورد توی ذوقم که یک آن حالم گرفته شد . به موهای مشکی تا سر شانه اش نگاهی انداختم و بازوهای لختش در لباس عصر سفید . نمی دانم چرا یک آن احساس کردم نامحرم بودن با آن موهای روی شانه و بازوهای لخت چقدر مسخره به نظر می رسد، انگار که بخواهی دو تا چیز بی ربط را به هم ربط بدهی ، دخترهای آن روز این حرفها را نمی زدند، یک آن مقایسه اش کردم با دخترهای همرزم ، همان هایی که شجاع بودند ، مثل مردها بودند ، کارهای مردانه می کردند ، شانه به شانه می جنگیدند ولی خب دستهایش ، یک چیز دیگری بودند  . 

- پرسیدم قشنگه ؟

- دستات همیشه قشنگه ولی این رنگ لاکو دوست ندارم . قرمز بزن . قرمز .

پشت چشمی نازک می کند و دستهایش را سریع پایین می اندازد .

- قرمز ! هه ! این روزها دیگه این چیزا مد نیست . مد نیست . می فهمی . این روزها کمرنگ،  صدفی این رنگا مده .

- ولی قرمز خیلی به دستات می یاد .

شانه هایش را با بی خیالی تمام بالا انداخت و همین طور مثل آدم های تاکسی درمی شده با انگشتان باز از هم روی مبل نشست تا خشک شوند .

قرمز خیلی به دستات می یاد . این را که گفته بودم لپهایش گل انداخته بود. خودش را کمی جمع و جور کرده بود و برای اینکه بحث را عوض کند گفت صدای خنده شان چقدر بلند است و من هم در جواب فقط برای اینکه جوابی داده باشم گفتم انگار که آنها عروس و دامادند و او دوباره سرخ شده بود .

- چرا ؟

- چی چرا ؟ وای منوچهر دوباره شروع نکن . خب عشق و عاشقی خیلی خوبه ، خیلی خوبه ولی همه چی نمی شه که . می شه ؟ الان تو ، خودتو راضی هستی ؟ ها ، از بیتا از اون دوقلوها ؟ خب درسته که بالاخره اومدی این طرفو از اون خراب شده زدی بیرون ولی به چه جون کندنی ؟ چقدر انداختنت زندان ، چقدر خواستن لو بدی و ندادی ؟ که چی ؟ که هیچی الان بشینی اینجا غصه بخوری و آقایون ، هم رزمان عزیزت رو می گم آن جا مفت مفت بچرخن و اونوقت تو باید اینجا پنجاه یورو پنچاه یورو پول دوا و دکتر بدی و آخرشم تو خواب نعره و فریاد بزنی و یه خواب خوش نداشته باشی . ول کن منوچ . من آدم این بدبختیا نبودم . بیتا بود اون بیتای بدبخت با اون شکم ، دوقلو ، قاچاقی فرار از مرز. وای خدا فکرشم مو به تنم سیخ می کنه . همون موقعشم که بابا فهمید گفت نه ! داماد سیاسی نمی خوام وگرنه من که حرفی نداشتم بعدشم که خب ، پسرخاله ی خودت بود ، دید جواب نه به تو دادم اومد جلو . گناه که نکرد بنده ی خدا.

- دستای تو از دستای بیتا قشنگتره .

- تو دیوانه ای منوچ . دیوانه ! می فهمی دی وا نه ! بیتا ، بیتا جان بیا این شوهرتو جمع کن . باز فیلش یاد هندستون کرده .

بلند که می شود شیشه ی لاک روی زمین ولو می شود و مایع شیری رنگ غلیظ قلپ قلپ ، متین و سنگین روی سرامیک پخش می شود ، کم کم ، بزرگ می شود ، بزرگ می شود ، سرم گیج می رود ، دست می کنم توی جیب شلوارم ، جعبه ی قرص را لمس می کنم ، با خودم فکر می کنم شاید دکترها راست می گویند یک آن وسوسه می شوم یکی بیندازم بالا ولی پشیمان می شوم . سریع شیشه را از روی زمین برمی دارد و درش را سفت می بندد .

- منوچ برو از بیتا یک دستمال بگیر اینجا رو سریع پاک کنم تا خشک نشده .

- وقتی گفتی نه ! می دونی دلم یهو ریخت .

گوش نمی دهد ، به سمت آشپزخانه می رود . صدایم را بلند تر می کنم .

- قبل از اینکه مامانت گوشی رو برداره و بگه گفتی نه مامانم داشت می گفت پارچه رو از فلان جا بخریم و بدیم مزون مادام برات بدوزن ، کت دامن . مامان می گفت اگه تو باشی آدم می شم ، دیگه دنبال اون کارا نمی رم نمی گفت کار سیاسی می گفت اون کارا . وقتی گفتی نه دستم عرق کرد ، یخ کرد و گوشی از دستم سر خورد . بعدش دیگه نمی دونم انگار هیچ دستی به زیبایی دستای تو نشدن . و اونوقت بیتا ، تو یه عملیات بود ، یا یه جلسه ی کوفتی نمی دونم .

- منوچ بسه ، این داستان تکراریه ، مال ده سال پیشه، مرد تو توی تاریخی که خودت دوسش داری یخ زدی ، موندی، می فهمی ، بیا بیرون از این اوهام . حالا بیا این دستمالو بگیر . کمک کن این مبلو جا به جا کنیم زیرشم تمیز کنم . بدو بابا الان خشک می شه پاک کردنش مصیبته .

کمکش می کنم و مبل را جا به جا می کنیم . بیتا از آشپزخانه بیرون می آید و نگاهی به ما دوتا می اندازد . کتی زیر مبل را تمیز می کند و با دستمال شیری رنگ به سمت آشپزخانه می رود . با چشمانش به بیتا اشاراتی می کند . بیتا آهی می کشد ، لیوان آب را دست من می دهد .

- منوچهر بخور ، لجبازی نکن .

و نگاهی به دستانش می اندازد . می داند لاک قرمز اصلا به ناخن هایش نمی آید ، یک آن فقط یک آن وسوسه می شوم .


 
سرت رو ندزد ، رفیق !
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

 

جدال با آب پرتقال گیری دستی که تمام می شود صدای شر شر آب پرتقال توی لیوان حالش را جا می آورد ، نگاهی به مایع نارنجی توی لیوان می اندازد .

- از آن طرفش چیزی پیدا نیست .

و لیوان را جلوی دستش سر می دهد .

- بخور حالتو بهتر می کنه پر از ویتامین ث لامسب .

همین طور با آن چشمان مشکی درشتش نگاه می کند . به او ، لیوان آب پرتقال ، دوباره او ، دوباره لیوان آب پرتقال ، او ، آب پرتقال ، او ، آب پرتقال و سکوت می کند .

- نخور ، به درک،  خودم می خورم . نازتم نمی کشم .

لیوان آب پرتقال را بر می دارد و روی مبل کنار آشپزخانه می نشیند و با آرامش هرچه تمامتر جرعه جرعه آب پرتقال را سر می کشد . نگاهی بهش می اندازد . پشت به او پشت کانتر آشپزخانه روی یکی از صندلی های پایه بلند طرح لهستانی و فقط طرح لهستانی نشسته است، سرش را روی آرنج دست راستش گذاشته است و همین جور به اطراف نگاه می کند .لیوان خالی را جلوی چشمش می گیرد و از گردی بزرگ همه جا را نگاه می کند . ناگهان همه چیز عوض می شود ، کش می آید ، مثل رد پا روی قیر داغ وسط تابستان ، مثل آدامس چسبیده به دست ، به مو ، همه چیز کش می آید .

- از این تو قیافه ات خنده دار می شود . بیا ، بیا خودت ببین .

کمی مکث می کند .

- خب نیا ، خودم می یام

 بلند می شود و لیوان را جلوی چشمان درشت مشکی او می گیرد .

- می بینی ، همه چیز کش می آید ، همه چیز، خیلی خنده دار می شه . چیه ؟ چرا اینجوری منو نگاه می کنی ؟ من چاقتر به نظر می رسم ؟ هنوزم ؟

لیوان را با عصبانیت روی کانتر می گذارد و لباسش را بالا می زند و خودش را توی آینه ی گاز نگاه می کند .

- من چاق نیستم ، آن دفعه هم بهت گفتم ، وقتی جلوی مامانت گفتی رو می گم . گفتی چاق شدم . بهت گفتم من چاق نیستم .

دوباره به شکمش نگاهی می اندازد نیم رخ می ایستد و دوباره نگاه می کند . لباسش را پایین می اندازد و  با بی حوصلگی در یخچال را باز می کند و همانطور که سرش را می خاراند یخچال را رصد می کند ، چند ثانیه مکث می کند و در یخچال را محکم می بندد .

- آن دفعه هم بهت گفتم چاق نیستم . گفتم دیگه جلوی مامانت بهم نگو چاق ، من تو پرم، چاق نیستم . بعد از آن مهمونی اگه بدونی چی بهم گذشت . هی خواب می دیدم که بس که چاقم دارم می ترکم ، پوستم شکمم کش می آید ، کش می آید ، نازک می شود ، آنقدر نازک می شود تا توش معلوم می شود ، همه چیز ، کثیف ، زرد ، سبز. نمی دونی چه خواب بدی بود و تو و مامانت اون طرف ایستاده بودید و هی می گفتید چاق ، چاق ، چاقتر بگذریم ...  آخرش ترکیدم . خب خیلی ناراحت کننده بود ، خوابو می گم ، حرفای تو باعث شد .

سیگاری روشن می کند و جلویش آن طرف کانتر می ایستد . آرنج ها را به کانتر تکیه می دهد و صاف توی چشمانش درشت مشکی اش نگاه می کند .

- یکذره اون طرف داغون شده .

و با انگشت به گوش و شقیقه چپ اشاره می کند .

- ولی هنوز چشمات قشنگه . مشکی ، درشت و براق . می دونی هنوزم معتقدم خودت شروع کردی . خب اون خواب اذیتم می کرد . بیش از اندازه ، می ترکیدم ، پخش می شدم این طرف و اون طرف، هر تیکم یه جا ، قلبم یه جا ، اونوقت تو روده ام رو بر می داشتی و بهم نشون می دادی ، من گریه می کردم ، ضجه می زدم تو و مادرت می خندید. نمی خندید که قهقهه می زدید . تنم مور مور می شد . بگذریم . هنوز چشمات قشنگه .

دولا می شود و موهایش را بود می کند .

- بو می دی ، بهت گفتم سرتو ندزد. گفتم سرتو ندزد رفیق ، خودت گوش ندادی .  

پی نوشت :

اسم داستان دو پست قبل تر

با تشکر از تمام دوستان که در این مورد کمکم کردند . باز هم ازتان کمک خواهم خواست .

تناقض میان کاغذ پاره ها وول می خورد ! از طرف سیدو

سیدو جایزه یک جلد کتابه . تماس از شما .

 


 
هزار و دومی
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- باید بریم .

- واقعا اینجوری فکر می کنی ؟ فکر می کنی کجا بریم که نباشن ها؟!

نگاهی به زن که بی خیال با لباس خواب کنار پنجره ایستاده است و از سر بی خیالی با آرامشی عجیب به آسمان نیمه تیره چشم دوخته است می اندازد .

- بگو چمدوون کجاست ؟

- کدوم یکی ؟ ها ! اصلا ما که یه چمدون بیشتر نداریم . از ماه عسل به این طرف بالای کمد داره خاک می خوره . اگه مردی برو بردار .

بلند می شود و با عجله و هن هن کنان صندلی میز ناهارخوری را نزدیک کمد می کشد .

- نکش ، بلند کن !

- سنگینه نمی توونم .

- گفتم بهت ، همون موقع هم گفتم ، گفتی نه از طرحش خوشم می یاد .

- غر نزن بیا بگیرش می خوام برم بالا .

زن از جایش تکان نمی خورد . مرد چند ثانیه مکث می کند و ناگزیر خودش بالا می رود . نگاهی به پایین می اندازد سرش گیج می رود . یاد فیلم سرگیجه ی هیچکاک می افتد ، سعی می کند تعادلش را حفظ کند . خدایا کمک کن ، کمک کن . در کمد را باز می کند و چمدان قرمز رنگ سنگین را به بدبختی می کشد بیرون .

- بیا کمک کن ، سنگینه !

- هیچ فایده ای نداره . آها یکی دیگه هم ترکید !

به بدبختی چمدان را در می آورد و بین زمین و هوا معلق نگهش می دارد . با هزار مصیبت از صندلی پایین می آید و چمدان را روی زمین می گذارد .

- لباساتو جمع کن . وسایلتو جمع کن باید بریم . شناسنامه ها ، آها طلاهات اونارو یادت نره . سند خونه و بیمه این جور چیزا رو هم بردار . بیا اصلا یه لیست درست کن بغلش تیک بزن.

- فایده نداره . ببین یکی دیگه ! این یکی نزدیکای آزادی بود . حالا آزادی هم ترکمون شد ! ها !

نگاهی به موهای مشکی زن می اندازد . گفته بود قرمز می خواهم . هرچی همه اصرار کرده بودند برای عروس باید سفید ، نقره ای ، شیری یا از این رنگ های ملایم گفته بود نه ! قرمز می خواهم و سه روز در منوچهری گشته بودند ، گشته بودند تا بالاخره قرمز کوچک پیدا شد. در چمدان را که باز کرد تور و لباس عروس ناگهان منفجر شدند .

- چه جوری اینارو چپونده بودی این تو ؟

- چند وقت پیش بود یادته ؟ هی شاباش می ریختن رو سرمون . یادته ؟ فرداش مامانت زنگ زد گفت خب چه خبر و همچین این خب رو کشیده بود که توقع داشت تمام شبو براش تعریف کنیم . چقدر خندیدیم . یادته ؟

بلند می شود و تور عروس را برمی دارد و به پشت زن می رود . تور را روی موهای لخت مشکی اش می اندازد و کنار دستش نگاه می کند .

- حداقل با لباس خوابت سته . هنوز قشنگی می دونستی ؟

- ببین آخ یکی دیگه هم ترکید . این یکی نزدیک کوه بود . دیدی؟

مرد نگاهی به آسمان انداخت . گوی های مشکی همه جا را پر کرده بودند . مثل تخم های بزرگ ماهی سیاه ، لزج . یکی ترکید .

- آره راست می گی . یکی دیگه ترکید . ایش چه چندشن. از صبح چیه اینارو نگاه می کنی؟

- این شد دقیقا هزار و دومی . از صبح شد هزار و دومی.

پی نوشت :

دوستان بابت مشارکت شما در انتخاب عنوان برای پست قبل سپاسگزارم . هنوز به صورت قطعی نتوانستم تصمیم بگیرم ولی چهار عنوان برتر را اینجا می نویسم رای رای اکثریت .

- تناقض لای ورق پاره ها وول می خورد !

- مقیاس هفته ای .

- بیست و سه ضرب در پنج

- سه ماه و سه هفته و بیست و سه صفحه


 
تناقض لای ورق پاره ها وول می خورد !
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

برای ب.ف

برگه ها را جلویش چید و نگاه کرد . روی هم می شدند بیست و سه صفحه ، بیست و سه صفحه متن تخصصی مدیریت که باید ترجمه می کرد .فوری کنار برگه ی سفید جلوی دستش بیست و سه را در پنج هزار ضرب کرد و از دیدن عدد حاصل لبخندی برلبش نشست نگاهی به ساعت انداخت . شش صبح بود . نه میل به صبحانه داشت و نه چایی . سیگاری روشن کرد ، دیکشنری را جلوی دستش گذاشت و شروع کرد . سه ماه بود که اخراج شده بود و هنوز کاری گیر نیاورده بود . زده بود در گوشش چون به مادرش فحش داده بود ، به مادرش فحش داده بود چون بهش گفته بود که این طرز گزارش نویسی از نظر او درست نیست و باید تغییری در این روند صورت پذیرد ، وقتی این را گفته بود چشمانش گرد شده بود و نگاهی بهش انداخته بود و با تحکم گفته بود به کار من ایراد می گیری و آن وقت بود که به مادرش فحش داده بود و دیگر هیچ چیز را نفهمیده بود جز صدای شرق محکم و کف دست راستش که حسابی خواب می رفت . بغض کرده بود ، می خواست گریه کند ولی جلوی خودش را گرفته بود ، فقط زده بود بیرون و تا توانسته بود هق هق گریه کرده بود و سیگار کشیده بود . یک روز بعد اخراج شده بود و یک هفته بعد دوستش طی تماسی پرسیده بود تو که اینقدر آرام بودی چی شد یکدفعه و باز بغض کرده بود و نگفته بود به مادرش فحش داده بود چون تنها بودند . یک هفته از آن یک هفته هم گذشت . کم کم به روزنامه ها نگاهی انداخت بلکه کاری پیدا کند ، سه هفته از آن یک هفته گذشت و کاری که مورد علاقه یا مربوط به تخصصش باشد را پیدا نکرده بود و بالاخره یک ماه از آخرین سه هفته شد که تصمیم گرفت خودش در روزنامه آگهی بدهد ، جایی خوانده بود آماده برای همه کار ولی ننوشت آماده برای همه کار ، فقط نوشت جویای کار و کمی توضیح داده بود که چنین است و چنان . دو هفته ی دیگر از آن یک ماهی که با سه هفته ی پیش از آن سنجیده شده بود نیز گذشت و کم و بیش تلفنش زنگ می خورد ، کارگر ساده ، پیتزا زن ، وسط دوز ، خیاط ! خنده اش می گرفت . اوایل می گفت نه من قبلا مدیر بودم و در ضمن علاقه ای به این کارها ندارم  نه که بلد نباشم ، کم کم خسته شد و گفت علاقه ای ندارم نه که بلد نباشم و هفته دوم از آن یک ماه که بعد از سه هفته بود گفت بلد نیستم . یک هفته ی تمام در خانه نشست و به خودش فکر کرد ، چه کاری می توانست بکند البته به جز مدیریت و جیغ زدن و فریاد کشیدن که بلد نبود و اصلا رویش هم حساب نمی کرد . شاید ترجمه . همین شد که دوباره آگهی داد مترجم متون تخصصی و همین شد که شروع شد ، برگی پنج هزار تومان متون تخصصی مدیریت و مشتری پیدا کرد ، سرش کم کم شلوغ شد . سه ماه از آن روزی که در گوش مدیرعاملش زد گذشت . نگاهی به بیست و سه صفحه می اندازد . عنوان مطلب این است " مدیریت رفع تعارض یا چگونه تفاوت عقاید را مدیریت کنیم"  ، خنده اش گرفت.

 

 

پی نوشت :

- عنوانش را شما انتخاب کنید . به بهترین عنوان جایزه می دهم . جدی !


 
باید بنویسم !
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

برای م.ج.پ

زن نگاهی از سر درماندگی به کوه ظرف های تلنبار شده در سینک انداخت ، احساس خستگی می کرد ، احساس سردرگمی ، سیگاری برای خودش روشن کرد و پشت به آشپزخانه پشت میز ناهارخوری نشست و زیرسیگاری را بغل دستش قرار داد و کاغذ سفید و خودکار گران قیمت اهدایی پدر را دستش گرفت . " من باید بنویسم  ، باید بنویسم " پکی به سیگارش زد ، بر و بر به صفحه ی سفید که پتیاره وار لم داده بود نگاه کرد ، احساس کرد دلش چایی می خواهد بلند شد و به سمت گاز رفت و دوباره چشمش به ظرف های کثیف افتاد ، وسوسه شد یک آن دستکش را دستش کند و به جان تمام باکتریها و باسیل های تنبل روی ظرفها بیفتد " نه ! من باید بنویسم ، باید بنویسم " زیر کتری را روشن کرد و دوباره سر جایش برگشت ، صدای خنده ی باکتریها و باسیل ها را می شنید ، گوشهایش را با دست هایش گرفت و چشمانش را بست " باید بنویسم ، باید ! " وقتی سر و صداها خوابید دوباره خودکار را به دست گرفت و شروع کرد " روزی ، روزگاری ، " خط زد ، " زن از خواب با سردرد بلند شد ، " خط زد " مرد با آرامش تمام سیگاری روشن کرد ، " خط زد ، " نمی دانم از کجا شروع کنم ، " خط زد " مرد به زن نگاهی انداخت " خط ، " آسمان ابری بود " خط " هوا سرد بود " و دوباره خط زد . با صدای جیغ کتری از جایش بلند شد و به سمت گاز رفت ، ظرفهای کثیف داشتند ریشخندش می کردند ، عصبانی شد ، تی بگ را داخل لیوان بلندی چپاند و آب جوش را قل قل کنان روی آن سرازیر کرد " باید بنویسی خره ، می فهمی ؟! "  ظرفها آن طرف از خنده غش کرده بودند ، خورشت خوری چنان روی شکم غلت می خورد که انگار فکاهی ترین صحنه ی دنیا را نظاره گر است ، فنجان قهوه ی کثیف ، بخت ماسیده ی درونش را به رخ زن می کشید انگار نه انگار که خصوصی ترین لحظه ی زندگی آدم را نباید بازگو کرد، چنگال با قاشق مرموزانه پچ پچ می کرد و آن طرف تر لیوان پایه بلندی کنار سینک نشسته بود و با تاسف نگاه می کرد . همگی یکصدا گفتند " تو باید بنویسی، اگر می توانی بنویس ، بنویس لعنتی " تی بگ را با خشم چند بار در آب جوش غرق کرد و بیرون آورد ، مثل کسانی که می خواهند از بخت برگشته ای اعتراف بگیرند . " اعتراف کن لعنتی ، اعتراف کن، چی بنویسم ، بگو ، اعتراف کن " تی بگ چیزی نگفت . از فاصله ی دور به سطل زباله گوشه ی آشپزخانه پرتابش کرد ، رد خون قهوه ای رنگش با لکه های بزرگ متمایل به ریز در کف آشپزخانه نقش بست . لیوان چایی را برداشت و به سرجایش بازگشت . سیگار، بدون کام دادن تقریبا خاکستر شده بود . دوباره خودکارش را برداشت " روزی ، روزگاری ، من بودم که احساس می کردم می خواهم با یک تی بگ رقابت کنم وقتی که ظرفها درون سینک میهمانی شکوهمند برپا کرده بودند و عجز انسان را به رخش می کشیدند " و سکوت حکمفرما شد .


 
همون غذایی که دوست داری !
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

این جلسه کلاسش بررسی حقوق زن در جامعه بود . حدود چهل نفر شاگرد مشتاق سر کلاس حاضر بودند . لیوان آب ولرمی برای خودش ریخت و وارد کلاس شد و با سئوالاتی از قبیل آزادی زن , حقوق زن و ... مبحث را شروع کرد . همه ی شاگردها مشتاقانه گوش می دادند . پسرها لبخند می زدند و دخترها اصرار داشتند حقانیت جنس شان را ثابت کنند . پسرها متلک می گفتند و دخترها دمغ می شدند و چشم غره می رفتند . همیشه کنترل کردن این جلسه برایش دشوار بود. از طرفی دلش می خواست به جبهه دخترها بپیوندد و پسرها را به خاک و خون بکشد ولی از طرفی به عنوان استاد حداقل باید بی طرف درس را می گفت .از اینکه می توانست به شیوایی تمام درس را به شاگردانش منتقل کند بر خود می بالید . در دانشکده دانشجویان به او لقب آزاد زن داده بودند که بسیار برازنده اش بود. آن چیزی که شاید در همان چهاردیواری راضی اش می کرد , قانعش می کرد و باعث می شد با نفرت پیازها را تفت ندهد. دو ساعت و نیم از حقوق و آزادی زن گفت , انگار که تکه ای دور افتاده و جدا از این کره ی خاکی مردانه بودند , انگار که از جایی دور حرف می زد , از موجودی ناشناخته که بازهم مورد تمسخر قرار می گرفت . بر خودش به خاطر جسارتش می بالید . کلاس که تمام شد سوار ماشین شد و به سمت منزل رفت . سریع لباس ها را جمع کرد و شام را بار گذاشت .

- امروز چی درس دادی؟

- همان مباحث همیشگی . با این تفاوت که امروز زور دخترها به پسرها چربید .

- آها . به نظرم هیچ فایده ای نداره ولی تلاشتو تحسین می کنم . شام چی داریم ؟

کوفت ! - همون غذایی که دوست داری . اسپاگتی .


 
حوا
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

اناری می خواهم

سرخ و آبدار

آدم را دیگر بار گول خواهم زد

تاریخ تکرار خواهد شد

عادت تکرار خواهد شد

ما به تاریخ عادت خواهیم کرد .

 

 

پی نوشت :

- یار دبستانی من ...

- روزم ، روزت ، روزش ، روزمان ، روزتان ، روزشان مبارک.


 
تصادف می کنم با مرد ناشی
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

هنوز چشمان را کاملا نمالیده بودم تا خواب از سرم بپرد , هنوز فقط یک گاز از موزم زده بودم , انگار رفت , احساس کردم او رد شد زرد بود و من مطمئن بودم که رد شد , شاید هم خورشید بود که آینه بازی می کرد نمی دانم ! و حالا نوبت من است که برای جنگ با میدان جمهوری زره بپوشم و یک دفعه همه ی بار و بندیلم روی زمین ریخت , موز از دستم ول شد , جزوه های پرپر در هر گوشه ی ماشین پخش و پلا شدند . داشتم به چه فکر می کردم ؟ به هزار چیز , به این راه طولانی , به اینکه در بیست و پنج سالگی نابوده به کام خویش نابوده شدم , به تمام حرفهایی که زده می شود , سیگار هایی که کشیده می شود , شوکران هایی که نوشیده می شود , به درک هایی که هیچ وقت بالا نمی روند و از اظهار واقعیت درک های پایین رنجیده می شوم , به قسط , به یک لقمه نان , به توده های کوچک , گلبول های سرکش , مردان در آرزوی رختخواب , زن های در حسرت یک کلام مهرانگیز , داشتم به خودم فکر می کردم که همه چیز بهم ریخت و باز هم رکورد تصادف در خانواده ی ما ازآن من است .

پی نوشت :

- دوست ناباب . فقط همین !


 
اسمش مایکل بود !
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

اسمش مایکل بود یا یک چیزی شبیه این . اوایل نمی دانستم اسمش چیست تا اینکه یک روز دقیقا آن زیر , زیر دستانش که روی کاغذ به هم گره خورده بودند نوشتند مایکل ! چه فرقی می کرد ؟ مهم این بود که شبیه یکی بود , یک شاهزاده ای , نجات دهنده ای , چیزی که در رویا دیده می شود, در خیال لمس می شود . اسمش به گمانم مایکل بود , همیشه کروات می زد , تر و تمیز بود با آن موهای جو گندمی قشنگش و چشمان میشی درشتش و اون نحوه ی انگلیسی حرف زدنش که هوش از آدم می برد . نفهمیدم کی بود و چه اتفاقی افتاد که عاشقش شدم , که اگر هر روز نمی دیدمش انگار آرامش نداشتم  شب ها تا دیروقت بیدار می نشستم و منتظر می ماندم تا بیاید , تکرار را نگاه می کردم , به تکرار عادت کرده بودم و عادت را تکرار وار ادامه می دادم .می آمد و از جهان می گفت , از وضعیت اقتصادی,  از شاخص بورس های بزرگ دنیا , از گروگانگیری , قتل , از هزار تا خبر ریز و درشت .وقتی حرف می زد نگاهش می کردم , جلو می رفتم و انگشتم را از پشت شیشه ی نیمه محدب بر روی لبهایش می کشیدم , سرانگشتانم گز گز می شد و صدایی مثل ریختن دانه های تسبیح بر روی زمین بین انگشت من و شیشه شنیده می شد . لبهای قشنگی داشت , و لبخندی قشنگ تر , عمیقو هرازگاهی غمگین , لبخندی که نمی دانم کی و چرا عاشقش شدم .مادر می گفت کپی همان نامردی است که سر عقد نیامد .

پی نوشت :

- عجب زهره چشمی گرفت پرشین بلاگ . می شه برگردم ؟


 
مایکلمو بدید برم !
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

سیو کردن عادت خوبیست , بک آپ گرفتن عادت پسندیده تر . دیشب یک چند خطی در باب مایکل نوشته بودم و چند ثانیه ای به اشتباه در وب لاگ بود . در واقع پست امروز بود. می خواستم امروز آپ کنم . صبح آمدم آپ کنم می بینم مشتی عدد تحویل من می دهد . پرشین بلاگ آتیش پاره را می گویم . در کامنت دیدم بخشی از دوستان شاید به نسخه ای از مایکل دسترسی دارند . اگر کسی هست کمک کند . من آن داستان را دوست دارم .

پی نوشت :

فکر نکنید دوباره نمی توانم بنویسمش . نخیر . فقط نمی خوام دو نسخه منتشر شه که بعدا انگ اصلی و جعلی رویش بگذارند .

 

 

,


 
هزار و ششصد و پنجاه
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

برای ح.ح

در اتاق را به زور باز می کند , آن فدر هل می دهد تا کمی از کتابهایی که پشت در ریخته اند کنار می روند و بالاخره وارد اتاق می شود. تا سقف چیده شده اند , همچون ستون هایی از کاغذ که می خواهند به خدا برسند . نگاهی به آخرین کتابی که آن بالا صاف و استوار ایستاده است می اندازد . سرش گیج می رود , قلبش تند تند می زند. گرمش می شود , شال گردنش را شل می کند تا بهتر نفس بکشد . گفته بودند ساعتی دو هزار تومان اگر همه را درست بشمرد و آمار نهایی را بدهد . سه نفر بودند , دو نفر با عینک دودی تیره و کلاه و یک نفر با ظاهری کاملا مشخص. آن دو نفر که عینک تیره و کلاه داشتند کم حرف می زدند یا هرچیزی که می خواستند بگویند به آن یک نفر می گفتند و او انگار سخنگوی جمع بود . گفته بود ساعتی دو هزار تومان به شرط اینکه دقیق بشمرد . قبول کرده بود و حالا همان جا بود , اتاقی تا سقف پر از کتابهایی که از فرط نویی بوی نویی می دهند . تصمیم گرفت از جلوی پایش شروع کند و خرد خرد به مرکز و نهایتا به بالای اتاق نزدیک پنجره دم شوفاژ برسد , تصمیم گرفت تمام قضایای هندسه ای را که در مدرسه خوانده بودند محض رضای خدا یکبار امتحان کند . شمردن کتابها با جابه جایی آنها همراه بود چرا که باید آنها را می شمرد و کناری می گذاشت تا راه برای بقیه باز شود. کم کم خورشید داشت از آسمان خداحافظی می کرد که او به آخرش رسیده بود , خیس عرق , مانتو و روسری اش را هم در آورده بود و آستین هایش را بالا زده بود و تند تند می شمرد . حسابی حرفه ای شده بود . با خودش فکر می کرد شاید دوهزار جلد , یا یک چیزی شبیه این, یک عدد رند , منطقی , معقول  . آخرین کتاب  حکایت از هزار و ششصد و پنجاه می داد . روی سکوی کتابی که برای خودش ساخته بود نشست . حتما جایی اشتباه کرده بود. نمی شود هزار و ششصد و پنجاه تا باشد . حتما جایی اشتباه کرده بود. می دانست حرفش را باور نمی کنند .


 
کوروش از نوع اغذیه
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

 

همش که نمی شود رفت رستوران نخود فرنگی را از وسط دو نیم کرد و نیم ساعت جویید . همش نمی شود رفت یک جای میزان پیلی که هی هزار جور کارد و چنگال مینیمال و میدل مینیمال و ماکسیمال (در حد بیل ) دم دستت بگذارند که مثلا این مخصوص سر خرچنگ است ، آن یکی دمش ، این یکی هم روم به دیوار مخصوص فلان جایش هست و ... . نه خیر این روند را نمی شه همیشه ادامه داد . نمی شه همیشه کم خورد و گزیده خورد چون در ،بعضی مواقع که آدم دارد خیابان ایرانشهر را قدم زنان می آید پایین بعد از آن نان بربری (اینو برای ایرانشهر روها می گویم ) یک چند قدم پایین تر یک اغذیه ای است به نام کوروش که همین الان می گم اگر خیلی تیتیشید هیچ وقت اون طرفا پیداتون نشه که فحش و بد بیراهش برای منه . قابل توجه خانم های عزیز که این مکان تاریخی که قدمتش به همان اندازه قدمت کوروش خدابیامرز است از آن جاهایی هست که همه ی انواع جنوس مذکور (جمع مکسر جنس های مذکر ) آنجا مشغول تناول انواع اغذیه آن هم با صداهای ملچ مولوچ شدید هستند ، و وقتی من با یک بغل کتاب وارد شدم یکدفعه کل فضا را سکوت ژرفی فرا گرفت طوری که احساس کردم الان مدل فیلم بیل کیل همه به سرم می ریزند و من مدل اون دختره باید کلی از خودم رشادت نشان بدهم و ... . بماند. ساندویچ خوردن در محیط مردانه ای که دست بر قضا خیلی هم کثیف است آنهم تنها خیلی کیف دارد .

پی نوشت :

- فراکسیون زن ها فرشته اند به مدیریت شوکا عضو می پذیرد .

- بشتابید . فروش فوق العاده . در راستای کمک به جی دی پی مملکت دستنوشته هایم را حراج کرده ام. ای شما که به آینده ی فرزندانتان می اندیشید هم اکنون باید سرمایه گذاری کنید . اوریجینال با دست خط و امضای خودم . لطفا در هنگام خرید به لوگوی شوکا توجه کنید .

- همش پارتی بازی . مترو داره دم معاونت حمل و نقل و ترافیک ایستگاه می زنه .


 
گلکسی یا نوکیا مسئله این است !
ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

وقتی با آن لباس ساتن قهوه ای خوشرنگ خودش را پرت می کند روی تخت با روتختی ساتن قهوه ای خوشرنگ تر و در همان حال دوربین از بالا زاویه ی بازتری را می گیرد و موهای خانم افشان می شود طوری که یک آن فکر می کنی من بمیرم این یکی تبلیغ شامپو هست و در همان گیر و دار جنگ با خویشتن که بالاخره نبوغت کی کشف می شود یکهو یک تکه شکلات از اون خانم و تخت با روتختی خوشرنگش بیرون می آید و در هوا تاب می خورد و دستی از عالم غیب می شکندش و تمام چین و شکن و لایه های درونی اش را به رخ مردم می کشد آن وقت است که تو یک چشمت به تلویزیون است تا ببینی کی برنامه ی دلخواهت شروع می شود و یک چشمت به دستت که همچون زلیخا با اندکی تفاوت البته انگشتانت را نبری و گوشت هم که به صدای باران که ناگهان از روی مبل صدایی می آید . اول فکر می کنی شبیه خرناسی چیزی است بعد می بینی نه واقعا یکی سئوالی پرسید " اگه از این شکلاتا بخریم این خانومه هم باهاش هست ؟" آن وقت است که دقیق به خانم که در حال غلت خوردن توی شکلات ها هست نگاه می کنی و ظرف یک صدم ثانیه اسکنش می کنی و تصمیم می گیری از همین امشب شام نخوری ، موهایت را رنگ شکلات گلکسی در بیاوری و روتختی را هم قهوه ای خوشرنگ کنی و همه چی به خیر و خوشی تمام شود . صدا از درون مبل می گوید " می شه برام از این شکلاتا بخری تا ببینم این خانومه توش هست یا نه ؟ " آن موقع است که تبلیغ منحوس خانمان برانداز گلکسی تمام می شود و بلافاصله تبلیغ جذاب نوکیا با آن آقایی که هی آهنگ می گذارد و قر می دهد و همه را به قر وامی دارد ظاهر می شود همانی که می گوید میوزیک اکسپرس و این حرفها . گور پدر سالاد بلند می شوی به نزدیکی مبل می روی " بده من ! " با تعجب نگاهت می کند " چیرو ؟ " " این پسره رو ، توی جعبه ی نوکیای من نبود ، کلک چی کارش کردی ؟ " 

پی نوشت :

- مرد ایرانی ، مرد ایرانی است که صد در صد از گونه ی مشابه افغانی و کنیایی اش بهتر است .

-آی نوکیا چرا قول می دی عمل نمی کنی . هی نوکیا میخرم هی پوچه !

- گلکسی ای اجنبی ، دیگه این طرفا نبینمت .


 
خدایا یو اس بی ات کار می کند ؟
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

نیمی از بازدید وب لاگ را امروز خودم به تنهایی انجام دادم . به هر کامپیوتری که می رسم از هر زاویه ای فوری این آدرس طول و دراز را می زنم و نگاه می کنم . چند قدم عقب می روم و باز نگاه می کنم , جلو می آیم و از نزدیک نگاه می کنم . شوکا بهاری کیست دیگر ؟نه که بچه ی اول سقط شده است اعصابم به هم ریخته است . اصولا مادر شدن به من نیامده است حتی به صورت مجازی .

***

تمام زندگیم , تمام بود و نبودم , تمام دلیل بودنم , تمامیت خودم در یک فلش یک گیگی ذخیره شده است , شبها زیر بالشم می گذارم و می خوابم - ای پرنس جان مدرن - , صبح ها با فلشم مسواک می زنم , سرکار می روم , هرازگاهی به قهوه دعوتش می کنم , با او درد و دل می کنم . خلاصه من با فلش یک گیگی ام ازدواج کرده ام و زندگی می کنم . زندگی با فلش خیلی خوب است . من در یک گیگ خلاصه شده ام و هنوز کلی جای خالی دارم تا اهنگ اراجیف توی آن بریزم و در حال رانندگی قر بدهم . مرا با فلش یک گیگی ام به خاک بسپارید . سئوال های نکیر و منکر که لو رفت کلیدش را ذخیره کردم . خدایا پورت یو اس بی ات که ان شاالله کار می کند .

***

زمینش کج است , بو می دهد , خودکارش نمی نویسد هی قطع می شود و هی وصل می شود , آرامش ندارد , چایی اش سرد است , قهوه اش تلخ است , تهویه مطبوع ندارد , توالت فرنگی اش هی فرت و فرت آب می دهد در ضمن دستمال توالت هم ندارد , درست بغل ریل راه آهن است و با هر گذر قطار تمام چهار ستون بدنم به رعشه می افتد, همسایه آن طرفی سل دارد و مرتبا سرفه می کند و خلطش خونی است , زوج و فردش تا ساعت هفت بعد از ظهر تمدید شده است , پلیس های طرح ترافیکش بد اخلاقند و هی جریمه ام می کنند , میوه فروشش گران فروش است و گوشت فروشش کم فروش , آب و هوایش را نگو که از فرط سرما سنگ ترک بر می دارد , در هتل های بمبئی اش گروگانگیری می کنند و در تایلندش خواستار تعویض حکومت هستند , هنوز حکم سنگسار در آن احرا می شود, دانشجویش از الان تن و بدنش برای شش روز دیگر می لرزد , استادش راهنمای پایان نامه ام نمی شود , وب لاگ جدید را می گویم , دستم به نوشتن نمی رود اگرچه شب عروسی رقص بلد بودم .

 


 
تقسیم وظایف به شیوه ای زنانه
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

بچه ام را گذاشتم سر راه و آمدم . اگرچه دلم کباب شد ، اگرچه قلبم شکست ولی خب چه می شود کرد ، جبر زمانه است دیگر ، غم نان است دیگر تازه او فقط شش ماه داشت و مسلما چیزی از من به یاد نخواهد آورد .

پی نوشت :

- نمی توانم ببینم که صبح اول وقت با کلی نبوغ و خلاقیت بیایم و بلاگفا انگشت شستش را به سمت من نشانه برود . عجب چقدر خانمی چقدر صبر !

- هنوز عادت نکرده ام . همچون کسی که از خانه و کاشانه ی خودش رانده شده است وظیفه ی من گریه کردن است وظیفه ی شما دلداری دادن و  وظیفه ی من باز هم گریه کردن است .


 
خرمالو با طعم هندوانه
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

در انتظار نشسته ام

در انتظار نشسته ام

می دانی چه کسی را ؟ چه لحظه ای را ؟

آن هنگام که سرخاب نیز رنگ باخت را بیاد داری ؟

آن لحظه ی لخت و عور حقیقت نما ؟! آن نمی دانم ها ، نچ نچ ها

آن بکارت سکوت

سالیانیست دور شده ام ، شکسته ایم بی صدا ، بی دلیل ، بی ترحم

سالیانیست دور شده ایم ، بی نوایی از درون ، حتی صدایی از درون

به انتظار نشسته ام

انتظاری سرد ، سهمگین ، به طعم رطوبت هر قطره ی باران

به تندی اسیدی هر قطره ی باران

این روزها باران را چشیده ای ؟

خرمالوهایی که طعم هندوانه می دهند ، هندوانه هایی در قالب پرتقال

این روزها حتی نیمه شب شرعی یلدا را به تاراج می برد

خدا از فرط پیری چرت می زند

بی معنی می شویم ، بی معنی تر ، بی معنی تر

نگاهی اگر باشد این روزها ، رنگ رختخواب می دهد ، بوی رختخواب می دهد

نگاهی اگر باشد ، اگر صاف بود دلت می خواهد تا ابد جاری شوی

نمازگزار و شاکر جاری شوی

در انتظار نشسته ام ، در انتظار نشسته ام

شاید روزی ، ساعتی ، درنگی دیگر

 

 


 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳۸٧ : توسط : پرشین بلاگ
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com