ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
یک حرکت جدید - 1
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دوستان می خوام یک کار متفاوت با روال این وب لاگ انجام بدم که برای خودم خیلی جالبه.  می خواهم مجموعه ای از نظرات شما رو بدونم . سئوال اینه :

دوست داشتید اگر تمام شرایط مهیا بود چه کاره می شدید ؟ یا به چه کاری مشغول می شدید ؟ ( تکرار می کنم بدون محدودیت ، بدون مانع )

جواب من اینه : من همیشه واقعا از ته دل می خواستم و می خواهم دنسر ( همان رقاص قدیمی ؟) بشم .

هر کسی دوست داشت می تونه شرکت کنه . می تونه کامنت بذاره یا اگر راحت نیست کامنت خصوصی بذاره . در ضمن این رو در وب لاگهایتان هم منعکس کنید تا آدم های بیشتری نظر بدن یا می تونید از اطرافیانتون بپرسید و اینجا منعکس کنید . فکر کنم یک مجموعه خوبی از آب در بیاد .


 
ما آدم های منطقی
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

وقتی پشیمان نباشی اصلا برایت مهم نخواهد بود که چه کارهایی انجام داده ای . این حس را شاید همه‌ی ما کم و بیش تجربه کرده باشیم . بی بند‌و‌باری‌های ذهنی که فقط برای خودمان داریم و آنها را برای هیچکس توضیح نمی‌دهیم . در ظاهر آدم‌های منطقی و معقولی هستیم. از همان‌هایی که وقتی از بغل کسی شبیه خودمان رد می شویم می گوییم یک آدم منطقی دیگر ولی در باطن ، در همان ته ذهنمان به چیزهایی می‌اندیشیم که هیچ عقل و منطقی نمی تواند توضیحشان بدهد و جالب اینجاست که ما بیشتر در ذهنمان طبیعی زندگی می کنیم تا در عالم واقعی .

چشمان مشکی درشتی داشت با مژه‌های بلند و تاب خورده . همیشه با خودش می گفت چطور مژه های یک مرد می تواند چنین تاب خورده باشد در حالی که زن‌ها همیشه باید قیر‌های سیاهی را به مژه‌هایشان بمالند تا به اصطلاح زیبا شوند . ابرو‌های هشت مانند کشیده‌ای داشت که از چشمان زیبا و نمناکش مراقبت می کرد . این طور مردها هم برایش جذاب بودند و هم نبودند . کشف کردن روح این مردها برایش جالب بود ولی برای رسیدن به این هدف حاضر نبود همه‌ی راه‌ها را امتحان کند. وقتی او می نواخت اول به انگشتانش نگاه می کرد تا بگوید شاگرد دقیقی هست . او که بیشتر می نواخت دیگر انگشتان برایش کم بودند و آن وقت بود که کم کم به نیمرخ مرد زل می زد و همیشه سهمش فقط نیم رخ راست بود چون تنها صندلی سالن در سمت راست تنها پیانوی سالن قرار داشت و به جز این دو ، در کل سالن چیز خاصی مشاهده نمی شد جز چند عکس رنگ و رورفته از پیانوهای قدیمی . با تمام خلوت بودن غیر طبیعی سالن ، وقتی او می نواخت انگار همه چیز آرام می شد ، قلب‌ها به احترام آرامتر می کوبیدند ، دیوارها ساکت گوش می دادند ، پیانو آخرین حد تلاش خودش را برای خوش صدا بودن به کار می گرفت و حتی صدایی از پارکت‌های کف در نمی آمد . او می نواخت و زن محو تاب مژه‌ها می شد و پیش از اتمام آهنگ دوباره نگاهش را به انگشتان فرز می دوخت تا شاید شاگرد دقیقی باشد اما دیگر حواسش نبود . دلش می خواست به او نزدیک شود و فقط یکبار هم که شده آن مژه‌های تاب خورده را دست بکشد تا مطمئن شود وجود دارند و دستش را روی آن انگشتان بی قرار بگذارد و در گوشش نجوا کند آرام بگیر و با خودش شرط می بست که انگشتان حتما سرد خواهند بود. دلش می خواست کمی در کنار او بر روی صندلی پیانو بنشیند و حاضر بود درس ‌های مقدماتی را چهاردستی اجرا کنند. دلش می خواست اشتباه بزند و او انگشتانش را روی کلاویه‌های درست تنظیم کند تا بتواند بگوید آرام بگیر .

- این قطعه از شوپن رو باید با احساس بنوازید . قطعات شوپن پر از احساس هستند . می دانید که هر موسیقیدانی یک سبک خاصی دارد و شما هم باید با همان سبک بنوازید تا کار قشنگ در بیاید . سعی نکنید عین آدم آهنی فقط کلاویه‌ها را فشار بدهید . مثلا این قطعه‌ی باخی که الان نواختید را باید تند و با هیجان بنوازید . روی استکاتوها تمرکز بیشتر بکنید . باید مثل گنجشک بتوانند پر بکشند .

زن سرش را پایین انداخته بود و به یکی در میان های سیاه و سفید نگاه می کرد  و هرازگاهی تعداد پازل‌های پارکت‌ها را می شمرد .

- متوجه شدید ؟

- بله . متوجه شدم .

- حالا بیاین بنشینید و این قطعه‌ی باخ را دوباره بنوازید . این دفعه با تمرکز بیشتر .

در ذهنش تکرار کرد تمرکز بیشتر ، تمرکز بیشتر ، در مقابل آن چشمان زنده تمرکز بیشتر ، آن تاب مژه‌ها ! اصلا مهم نیستند تمزکر بیشتر و انگشتان بی شک سرد باید تمرکز بیشتر . زن نگاهش را از کلاویه‌ها کند و به چشمان مشکی نگاه کرد . در مقابل این چشمان نمی شد مقاومت کرد یا نه گفت . بلند شد و روبه‌روی پیانو نشست . نت‌ها را تنظیم کرد و سعی کرد با تمرکز بیشتر گنجشک‌ها را به پرواز در بیاورد .


 
ما در حاشیه
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

وارد که می شوم همه چیز یک بوی دیگری می دهد . دقیقا نمی دانم چی بویی ، نه خوب است و نه بد فقط یک بوی دیگریست . به اطراف که نگاه می کنم همه چیز آرام است ، همه چیز در روال منطقی خودش دست و پا می زند . اول بلیط را می دهی و بعد وارد می شوی ، چشمانت را تنگ می کنی تا تابلوها را به خوبی بخوانی و وارد راه اشتباهی نشوی . روی پله برقی که قرار می گیرم  صدایی می شنوم .

- یک احمق دیگه !

به اطراف نگاه می کنم . کسی نیست . یعنی در واقع کسی نیست که حرفی زده باشد . همه روی پله های خودشان ایستاده اند و بی هدف به نقطه ای نا معلوم خیره شدند . صدای خنده ی کودکانه می آید و تمام می شود . به پله‌‌ی آخر که می‌رسم قدم بزرگی بر‌ می‌دارم و خلاص . دوباره به تابلوها نگاه می کنم . شاید به گونه‌ای مرض وسواس باشد چون این راه را هزاران بار آمده ام . وارد ایستگاه که می‌شوم همان بوی عجیب را حس می کنم . آدم‌ها به طرز عجیبی ساکت هستند ، به طرز عجیبی سرد هستند ، سردم می شود . به صندلی نزدیک می شوم .

- نه اینجا نه !

با تعجب به اطراف نگاه می کنم. کسی حرفی نزده است این را مطمئنم . نخ ها بخیه‌ای که لبهایشان را دوخته ، پاره نشده است .

- روی من نشین برو اونطرف . اونطرف !

به صندلی نگاه می کنم . کمی آنطرف تر می روم و صندلی می خندد .

- اینجا نشین . برو زیر اطوی تفال !

به صندلی دوم هم نگاه می کنم . زیر لب می گویم چه مرگتان شده ؟! سرم را بالا می گیرم تا اطوی تفال را پیدا کنم . چند ردیف آن طرف تر است . به او نزدیک می شوم و به صندلی می گویم

- ببخشید می شه بشینم .

صندلی حرفی نمی زند و فقط می خندد . همین را علامت موافقت به حساب می آورم و می نشینم . ناگهان صداها بلند می شود

- این یکی را قبلا دیدم !

- راست می گی ؟!

- آره حتی می دونم کدوم ایستگاه پیاده می شه .  یکی از قطارا بهم گفته بود .

پشت گردنم می سوزد .

- همیشه‌ی خدا داره آهنگ گوش می ده . اصلا به هیچکس توجه نمی‌کنه .

- پس از اون احمق های از خود متشکره !

- مگه قیافشو نمی بینی ؟! با اون چشای مشکیش صاف زل می زنه جلو و هیچکس رو نگاه نمی کنه .

- آره راست می گی از اون احمقای پر ادعاست .

پشت گردنم می سوزد . نگاهی به اطو می اندازم .

- می شه لطفا بخارتو بگیری اونور . سوختم .

لبخندی با تمسخر می زند و می گوید

- ناراحتی برو یه جای دیگه بشین .

صدای خنده بلند می شود که آزارم می دهد . نگاهی به روبه رویم می اندازم . دخترکی با دهان پر از کف زیر صابون لوکس نشسته است و چشمانش حالت غریبی دارند . یاد خودم می افتم که در حمام به اشتباه کف در دهان و بینی ام می رود . زیر لب می گویم درکت می کنم . اطو‌‌ی تفال می گوید

- چیزی گفتی ؟

- با شما نبودم .

آن طرف تر از دختر پسرکی گردن برافراشته زیر تیغ شیک نشسته است . تیغ به طرز وحشتناکی به پشت گردن او نزدیک شده است . پسر بی خیال فقط به جایی زل زده است . من نگران می شوم .

صدای قطار که می آید با عجله بلند می شوم .

- کیفتو جا نذاری .

نگاهی حاکی از تشکر به صندلی می اندازم . به پشت سرم دست می کشم . روسری خیس خیس است و پشت گردنم می سوزد . آدم ها با لبهای به هم دوخته شده بی صدا وارد واگن ها می شوند . به اولین در باز نزدیک می شوم

- نه از اینجا نه . برو اون یکی . کی می خوای اینارو یاد بگیری ؟

 

 

 


 
بدون عنوان 6
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

چند هفته پیش در حالیکه در اینترنت دنبال ای بوکس می گشتم به یک نظرسنجی در مورد محبوب ترین نویسنده ایران برخوردم که تا آنجایی که حافظه ام یاری کنه گزینه هاش صادق هدایت ، جمال زاده ، دانشور ، مودب پور و احتمالا یکی دونفر دیگه بودند . وقتی رای دادم نتیجه مشخص شد دیدم نویسنده ای که من بهش رای داده بودم اصلا انگار محبوب نبوده و رتبه آخر را آورده بود . حدس بزنید رتبه اول کی بود .

همیشه آرایشگاه رفتن برام خیلی سخته . به این دلیل که آرایشگاه یک محیط خیلی معمولیه که آدم ناگزیره هر چند وقت یکبار سری هم به آنجا بزنه . حرفهایی که زده می شوند خیلی سطح پایین و مسخره می یان و من همیشه دلم می خواد زودتر از آن محیط خلاص شوم . اینکه مجبور باشی حرفهای صد من یه غاز گوش کنی خیلی درد آور است .

حالا این دو تا پارگراف چه ربطی به هم داشت ؟ دیروز رفتم آرایشگاه تا بلکه یکذره تغییر کنم و روحیه ام بهتر شود . در راستای طرح "غاپ" ( غنی سازی اوقات پرت ) کتاب ژوزه ساراماگو رو هم برده بودم تا مطالعه کنم . کتاب که دست من دیده شد یک دختری که بعدا فهمیدم مجسمه سازی خونده بود داد زد اوا چرا اسم این کتاب رو عوض کردن ؟ این باید کوری باشه نه بینایی ! بعد نظرات شروع شد که حتما اشتباه تایپ شده یا ترجمه شده و من اصلا سعی نکردم توضیح بدم . آن دختر گفت کتاب کوری رو خونده و خیلی خوشش اومده و خیلی کیف کرده و اونو یاد کتابهای مودب پور انداخته ! بعد توضیح داد که مودب پور واقعا زیبا می نویسه و آدم از نوشته هاش درس می گیره !!! و اصلا نمی شه کتاب رو بذاری زمین و بقیه هم شروع کردند به بحث و تائید . تازه اون موقع بود که فهمیدم چرا در اون نظر سنجی رتبه اول را آورده بود .

پی نوشت :

یک کم نگرانم . می ترسم این طور نوشتن باعث بشه نتونم داستان بنویسم . به نظرم این وقفه داره زیادی طولانی می شه . کسی نظری نداره ؟!


 
بدون عنوان 5 - من هم هرازگاهی کار می کنم .
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دیشب تا ساعت 30/10 در محل کار بودم . مجبور شدم در یک جلسه ای که خودم هم نمی دانستم آنجا چه کار می کنم شرکت کنم و برای اولین بار بود که مدیرعامل را دیدم. در مدیریت همیشه از راس هرم سازمانی حرف زده می شود . همیشه برایم جالب بود این آدمی که در راس هرم سازمانی نشسته است را ببینم و خیلی دلم می خواست بپرسم وقتی در راس هرم سازمانی می نشیند هیچ جایش درد نمی گیرد ؟

همین .


 
بدون عنوان 4 - شرح یک عادت
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

همیشه وقتی با تلفن حرف می زنم یک تکه کاغذ و مداد یا خودکاری دم دستم هست و مرتبا طرح های بی مفهوم می کشم . می دانم شاید به نوعی پول هدر دادن و کاغذ کثیف کردن باشد . شاید هم اسراف باشد . ولی یکذره آرامم می کند . خب بگذارید راستش را بگویم . من از اول هفته یعنی دقیقا از شنبه حال روحی ام اصلا خوب نیست . اصلا خوب نیست یعنی خیلی وخیم است . خودم می فهمم ولی نمی توانم ازش بیرون بیایم . این خیلی رنج آور است . از اول هفته تمام این کاغذها را نگه داشتم . مجموعه ای شدند از مربع های تو در تو ، هرازگاهی گل های فانتزی و کوچک ، خطوط بی سرانجام و ... . نمی دانم اگر یک روانشناس اینها را ببیند چه خواهد گفت .

ابن حالت برایم رنج آور است به این دلیل که من آدم پر جنب و جوشی هستم . همیشه برنامه های متعددی دارم . وقتی این جوری می شوم از انجام کارهای اساسی و ضروری هم باز می مانم و این بیشتر عصبی ام می کند . همه اش به دنبال دلیل می گردم . بعضی مواقع دلم می خواهد قوی تر باشم و لیست کارهای عقب افتاده آزارم می دهد . بهترین کلمه ای که برای این حالت می شه گفت بی حوصلگی است . باید به طراح روی جلد زنگ بزنم ولی حوصله ندارم . باید کارهای پایان نامه را پیگیری کنم ولی حوصله ندارم . باید برای میهمانی جمعه تدارک ببینم ولی حوصله ندارم . باید در مورد خیلی چیزها تصمیم بگیرم ولی حوصله ندارم ... حوصله ندارم ... حوصله ندارم.

عوضش دلم می خواهد تنها باشم . میل شدید به تنهایی ، در آرامش ، در سکوت مطلق ، میل شدید به ندیدن و نشنیدن ، به گریه کردن . در چنین مواقعی از خودم متنفر می شوم که باید به خاطر یک لقمه نان مثل آدم های معمولی زندگی کنم .

همین .

 


 
بدون عنوان 3
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

وقتی عصبی می شوم ، بیشتر می خورم ، وقتی بیشتر می خورم ، چاق می شوم ، وقتی چاق می شوم ، عصبی می شوم و وقتی عصبی می شوم بیشتر می خورم و ... خب این فقط یک مثال بود برای آموزش دور تسلسل !

گفته بودم که یک کتاب از حسین سناپور شروع کردم به نام ویران می آیی . بهتان پیشنهاد می کنم اگر در آخر دنیا بهتان گفتند یا این کتاب را بخوان یا سرت و احیانا جاهای دیگه بدنت را با گیوتین قطع می کنیم راه حل دوم را انتخاب کنید . با تمام احترامی که برای خود آقای سناپور قائل هستم به خاطر نوشتنش ، فکرش و از همه بالاتر شخصیت نابش ولی واقعا موندم که خب یعنی چی ؟!! حتما می گید یعنی به این سرعت این کتاب رو خوندی ؟ می گم نه ! حدود نصفشو با هزار بدبختی خوندم و بعد با خودم فکر کردم که خب که چی ؟! در این کتاب از دانشجوهای سیاسی و زندگیشون بعد از اتمام فعالیتهای سیاسی و به اصطلاح گذشتن زمان حرف می زنه . احساس کردم این تصویر واضحی که نویسنده ایجاد کرده یکذره دیگه قابل قبول نیست یا دیگه حرفهای تکراری هستش . از طرفی انصافا بگم همه اون چیزهایی که توی کلاس به ما یاد می ده رو دقیقا رعایت کرده که این باعث خوشحالی شاگردان خنگی مثل منه . باور کنید مثل دوره ی درس بود . اصلا وحشتناک بود . توروخدا این کتاب رو از جلوی دست من بردارید . اصلا بسوزونیدش . نه ! چرا بسوزونید به نظرم برای شکنجه خیلی خوبه . هر کی رو می خواستید شکنجه بدید اینو بدید بخونه .

پس از نصف روز مطالعه نافرجام دیشب کتاب شکنجه (همان ویران می آیی سابق ) را با تمام احترام در کتابخانه چپاندم و یک کتاب جدید بر داشتم . بذارید یک کم توضیح بدم . در خانه ی ما هر چیزی پیدا نشود کتاب همیشه هست . نگید داره پز می ده . پز نداره بابا . این که نون شب نداشته باشی پز داره ؟! یک عدد اتاق فقط کتابخانه . آره می دونم مثل این فیلمای انگلیسیه ولی خب این اتاق خیلی کوچیکه و کتابخانه خیلی محقر ولی خوبه . تازه کتابخانه را توی دید ملت نذاشتیم که خدایی نکرده ریا نشه . نصف این کتابخانه کتابهای مدیریتی و اقتصاد هستش ( در جواب دوستی که پرسیده بود فوق چی می خونم ) و نصف دیگرش ادبیات و نصف دیگرش ادبیات انگلیسی . شد سه تا نصف . بله کتابخانه ی ما سه تا نصف داره و شما هم باید قبول کنید چون من دانای کل زندگی خودم که هستم ! نیستم ؟! دیشب با حالات سرخوردگی مفرط به کتابخانه پناه بردم و دیدم با کمال تعجب کتاب بینایی ژوزه ساراماگو رو دارم ! عین سورپرایز بود . تا حالا فکر نمی کردم خودم می تونم خودم رو سورپرایز کنم . همین شد که این کتاب رو شروع کردم . از ژوزه ساراماگو کتاب کوری را زمانی که طفلی بیش نبودم خونده بودم و خیلی خوشم اومده بود . حالا تا ببینیم این یکی چه جوریه .

فرآیند رژیم ادامه داره و خیلی بد اخلاقم کرده . از همه بیشتر نخوردن بستنی زجرم می ده و نه چیز دیگه . همش با همه دعوا می کنم . ترجیح می دم اصلا جلوی چشم نباشم و با کسی تلفنی حرف نزنم تا دعوام نشه . شاید یک جور تنهایی اجباریه که به نظرم خیلی هم بد نیست .  اینقدر دلم می خواد یک عالمه بستنی بخورم که خدا می دونه .

دیروز بالاخره کلاس تار شروع شد . خیلی خوشم اومد . استادم می گفت این رو با پیانو مقایسه نکن . نمی دونم کدوم خدا بی خبری بهش گفته بود من حدود هشت نه سال پیانو می زدم . هی می گفت تار با پیانو فرق داره . من هی می گفتم می فهمم . حتی هر کودک سه ماهه ای هم می دونه که حداقل قیافه ی تار با پیانو فرق داره . دیگه اینکه نیازی به هی گفتن نداره که . ولی از آنجایی که استاد احساس می کنه احتمالا من هم خنگ و هم احمق هستم وگرنه همان پیانو رو ادامه می دادم و رو به مطربی نمی گذاشتم هی این مسئله را تکرار نمی کرد .

همین .

 

پی نوشت : با این بدون عنوان ها کم کم دارم ارتباط برقرار می کنم . یکذره آرومم می کنن و فکر کنم جالب هم باشند . اگه جالب نیستند و دوستشون ندارید بگید لطفا .


 
بدون عنوان 2
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

همیشه از اینکه برای قبلی 1 نمی ذارم چون فکر نمی کنم شاید بعدا بخوام 2 یا 3 و... را بنویسم حرص می خورم . حتی ده نمکی هم این رو فهمید و من نفهمیدم.  هنوز داستان نوشتنم نمی یاد ولی خب از پست دیروز تا به حال عقده‌ی ناچیز گرفته شدنم با کامنت های شما برطرف شد ولی توروخدا به این روش ادامه بدید . دیروز کلاس داستان نویسی نرفتم . محض توجه افرادی که فکر می کنن کلاس داستان نویسی مثل نهضت سوادآموزیه و به آدم خواندن و نوشتن یاد می ده ! عوضش کافه 78 را کشف کردم و با دوستی به بحث در مورد خیام و بروس لی و داستان پرداختیم . همیشه گفتم قرار خوب ، بحث خوب ، قهوه ی خوب و کتاب خوب حال آدم رو جا می یاره . قرار بود این کافه را با بچه های کلاس داستان نویسی بریم و به اصطلاح مثل انتلکچوال ها داستان بخوانیم و پز بدیم ولی من تنهایی رفتم که مطمئنم اگه بفهمند منو می کشند. در این دو روز کتاب عقاید یک دلقک و پاکت ها را خواندم.  در مورد عقاید یک دلقک نوشته هانریش بل باید بگم بعد از خواندن این کتاب به حال خودم تاسف خوردم که چه طور تا حالا اینقدر احمق بودم که این کتاب را نخوانده بودم . در مورد کتاب پاکت ها که مجموعه داستان های کوتاهی از ریموند کارور نویسنده ی آمریکایی هست هم باید بگم این کتاب را دقیقا روز جمعه استاد زمان لیسانس پشت تلفن به من معرفی کرد و من هم خریدم و به بدبختی خواندم. راستش یا اون فکر می کنه من نابغه هستم یا ترجمه ی کتاب خیلی بد بود. به هر حال اصلا نچسبید . امروز کتاب دیگری را شروع می کنم از حسین سناپور به نام ویران می آیی . اول کتاب نوشته شده فصل های این کتاب را می توان بر خلاف ترتیب کنونی یعنی از پایان به آغاز هم خواند . شاخ در آوردم .  

دیروز بعد از اتمام کلاس داستان نویسی دوستی برایم اس ام اس زد که نبودی جات خیلی خالی بود و کلاس خیلی سوت و کور بود . خوشحال شدم که بالاخره یکی از آن جمع دوازده سیزده نفره یاد من کرد و فهمیدم چقدر سر و صدا و قیل و قال دارم که وقتی نباشم همه چیز مشخص است . این تجربه را یکبار هم با یکی از بچه های دانشگاه داشتم که سرکلاس نرفته بودم و یک چیزی شبیه متن بالا برام فرستاده بود که اون موقع کلی خجالت کشیدم چون همیشه فکر می کردم سر کلاس های فوق مثل بچه ی آدم می شینم و شلوغ نمی کنم ولی انگار خاصیت آن نیمکت هاست .

پنجشنبه سر کلاس تصمیم گیری و خط مشی گذاری عمومی نشسته بودیم و استاد داشت درس می داد حالا به این مکالمه توجه کنید :

- یکی از دانشجوها (من نبودم ) : ببخشید استاد فرق بین تصمیم گیری و تصمیم سازی چیه ؟

- استاد : آها سئوال خوبیه . ببینید اول بیایم خواستگاهش (ببخشید خاستگاهش)  رو بررسی کنیم . تصمیم سازی از چه زمانی به وجود اومد ؟

ما مثل آدم های منگ نگاه می کنیم .

- دوباره استاد : از زمان کدام رئیس جمهور ؟

دوباره ما مثل آدم های منگ نگاه می کنیم .

- سه باره استاد : نترسید !!!بگید !!!!

با خودم فکر می کنم کدام رئیس جمهور ترسناک بوده ؟!!!

- چهارباره استاد : بابا اشکال نداره نترسید بگید اسمشو . آقای خاتمی دیگه !!!!!

باور کنید تا حالا نمی دونستم که آقای خاتمی اینقدر ترسناکه که همه ترسیده بودند و صداشون در نمی اومد . حالا توی کلاس دو تا ضعیفه هستیم و یازده تا قویه . انگار اونها هم ترسیده بودن . از پنجشنبه تا همین الان که اینو نوشتم هنوز خنده ام می گیره .

همین.


 
بدون عنوان
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

خب عذاب وجدان دارم . راستش را می گویم . این که نمی نویسم عذابم می دهد . این که چیزی نمی بینم که نمی توانم بنویسم . مشکل از بیرون نیست . مشکل از درون است . از اینکه چشمانم دیگر توانایی دیدن ندارند . می دانم این حالت موقتی است . مثل یک برزخ می ماند و بعدش بهشت یا جهنم پر کار ولی اینبار دلم می خواهد راجع بهش صحبت کنم . از اینکه چه حسی دارم . تقریبا هیچ حسی ! نه خسته ام نه ناراحت حتی تا حدودی شاد هم هستم . ملاقات خوب و قهوه ی خوب ، حرف های نغز و کتاب خوب اصولا حال آدم را جا می آورد و من همه ی اینها را دیروز تجربه کردم . به طوری که وقتی از کافه بیرون آمدم اینقدر همه چیز زیبا بود که دلم می خواست برقصم . در خانه یک تخته ی وایت برد دارم و همیشه هر حسی را که دارم روی آن می نویسم تا بقیه متوجه حس من بشوند چون هیچ وقت هیچ کس از من نمی پرسد حال واقعی ات چطور است یا حال روحی ات چطور است . جمله این چند روز این بود شادم شاد شاد همچون کودکی بی دغدغه . در مورد بی دغدغه بودنش کمی اغراق کردم ولی اگر بپرسید این همه شادی از کجا نشات می گیرد می گویم نمی دانم . حسی هست که منبعش را پیدا نمی کنم . از طرف دیگر به مجموعه کارهایی که باید انجام بدهم فکر می کنم . امروز باید به کلاس داستان نویسی بروم . باور می کنید حوصله ی آن آدم ها را ندارم . امروز توانایی دیدنشان را ندارم . روحم سرکش تر از این است که بخواهد در یک اتاق یا در میان یک جمع اسیر شود . حتی تحمل اداره هم امروز سخت است . اینکه هی بنشینی و از پنجره به منظره ی زیبای بیرون نگاه کنی و هی به ساعتت نگاه کنی که کی آزاد می شوی و تازه بعد از اینکه آزاد شدی ... . از طرف دیگر - نمی دانم چند طرف شد ! - چون به شدت در پروژه کم کردن وزن هستم احساس می کنم شاید کمی ذهنم درگیر و خلقم تنگ شده است . نمی دانم . کاشکی کسی پیشنهاد بهتری داشت .


 
بازی
ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دراگو من را به بازی دعوت کرده است که اگر اشتباه نکنم باید سال 1400 دو وضعیت را برای خودمان پیش بینی کنیم . به نظرم از آن بازی های سخت است . دیروز هرچه فکر کردم چه بنویسم به نتیجه ای نرسیدم . راستش حدس زدن وضعیت خوب شاید زیاد سخت نباشد ولی وضعیت نامطلوب ... . نمی دانم ! در سال 1400 من دقیقا سی و هشت سالم شده است - البته اگر هنوز زنده باشم -  خب به نظرم اون موقع اگر کمی الان به خودم بیایم دکترای رشته‌ی تحصیلی خودم را گرفته ام و یکی دو کتاب داستان هم چاپ کرده ام و یکی دو جایزه ادبی هم گرفته ام . احتمالا آن موقع دیگر حوصله ی این وب لاگ را ندارم و در اینجا را تخته کرده ام - من زود از همه چیز حوصله ام سر می رود و این شامل آدم ها هم می باشد - راستش  بیشتر از این نمی توانم برای خودم تخیل داشته باشم . حالت نامطلوبی نمی توانم متصور باشم به جز اینکه اتفاقی و ییهویی بمیرم و هیچ کدام از اتفاقات بالا وقت به وقوع پیوستن نیابند.

همین . همه ی دوستان دعوتند.

* می دونم خیلی بد نوشتم . ذهنم خیلی مغشوش است.


 
شاید شما مرده اید !
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

می خواهم یک داستان بگویم و شما هم باید آن را بپذیرید تنها به یک دلیل ساده که من دانای کل داستان هستم و از همه چیز خبر دارم . وقتی می گویم از همه چیز یعنی از تمام زوایای داستانی که می خواهم برایتان تعریف کنم ، از تمام چیزهایی که شما نمی دانید و نمی بینید  . با این توضیحات حالا که می خواهم داستانم را شروع کنم بهتر است شما هم بدون چرا و اما و سئوال و اگر آن را بپذیرید و هروقت ، هرکجای داستان شک کردید این نکته را به خود یادآوری کنید که راوی یعنی من -  دانای کل چیزی هستم که دارم برای شما تعریف می کنم . داستان من آنقدرها هم طولانی نیست . من مردی را می شناسم که قلب ندارد ، بله باور نکردنیست ولی واقعیت دارد . من مردی را می شناسم که قلب ندارد . منظورم این نیست که مرد بی احساسی است نه ! منظورم این است که فیزیک قلبش را ، همانی که شبیه میوه‌ی صنوبر است و اندازه‌ی مشت هرنفر را طی حادثه‌ای از دست داده است . راستش زیاد مطمئن نیستم طی حادثه‌ای بوده یا نه . می دانید هیچ وقت ازش نپرسیدم چون رویم نمی شود . یعنی به نظرم بی ادبی می آید که بپرسم هی فلانی چطور شد که تو حالا دیگر قلب نداری ؟ حتما با خودتان آرام زمزمه می کنید چه مزخرفاتی . چطور یک نفر می تواند بدون قلب زندگی کند ؟ اولا به شما یادآور می شوم که شک نکنید چون من از چیزی صحبت می کنم که وجود دارد و دوما اینکه نمی دانم چطور می شود که یک نفر بدون قلب زندگی می کند ولی به هرحال من مردی را می شناسم که قلب ندارد و به جای آن یک حفره‌ی متوسط در سمت چپ سینه‌اش دارد که اکثرا زیر پیراهن مردانه‌اش پنهان است  و یک روز که باز مهم نیست کی بوده است و کجا حفره‌ی خالی را به من نشان داد که از گفتن دلیل نشان دادنش معذورم ولی این را می توانم بگویم که یک حفره‌ی سیاه در سپیدی بدنش خودنمایی می کرد که از آن طرفش می شد دیوار اتاق و گوشه‌ای از تابلوی پاییزی آبرنگ را مشاهده نمود . برخلاف تصور شما که حتما این منظره خیلی وحشتناک است من اصلا وحشت نکردم بلکه پذیرفتم . با خودم فکر کردم این خیلی بهتر از این است که آدم قلب داشته باشد ولی احساس نداشته باشد . مرد داستان من موجب شگفتی اطرافیانش می شود . همه‌ی ما چیزهایی را که برایمان تعریف شده است می پذیریم . کلیشه‌های زیبایی که با به دنیاآمدنمان به ما تحمیل شده است . اگرچه ممکن است بپذیریم مردی بدون قلب زندگی می کند تاکید می کنم آن قیافه را به خودتان نگیرید و آن شک لعنتی را از سرتان بیرون بیندازید ولی نمی توانیم بپذیریم مرد بدون قلب می تواند کارهای شگرف انجام دهد ، احساس داشته باشد ، دوست داشتن را تجربه کند و ... . ما نمی توانیم بپذیریم که مرد بدون قلب می تواند مهربانتر از هر آدم دیگر باشد همچنان که نمی توانیم بپذیریم زنی بدون رحم باردار شود یا مردی بدون چشم ببیند و ... . اگر بخواهم از این موارد برای شما مثال بزنم کم نیستند ولی راستش من زیاد حوصله مثال زدن ندارم . مرد بدون قلب داستان من ، مرد خوبیست . مثل همه‌ی ما زندگی می کند ، کار می کند ، پول در می آورد و خرج می کند ، با دوستانش کافه می رود و بحث سیاسی می کند ، مسابقه‌ی فوتبال تیم مورد علاقه‌اش را نگاه می کند ، عصبانی می شود ، نعره می کشد . مرد بدون قلب همه‌ی کارهایی که من و شما انجام می دهیم  را انجام می دهد . مرد بدون قلب مرد مهربانیست ، بیش از تصور شما . تنها فرق او با ما این است که دکتر هنگام معاینه‌ی قفسه‌ی سینه اش گوشی را نمی تواند سمت چپ بگذارد چون خالی است  و با تعجب به آن حفره نگاه می کند و وقتی آن را سمت راست می گذارد به جز صدای قار و قور احتمالی شکم او چیز دیگری نخواهد شنید  ، با وحشت خواهد گفت آقا شما مرده اید . مرد بدون قلب می خندد ، گاهی اوقات لبخند ، گاهی اوقات بلند و با آرامش می گوید من فکر نمی کنم ولی شاید ما مرده اید .


 
ماهی ها در تنهایی می میرند
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

- تغییر کردی !

- چیزی در من عوض شد . شاید هم کنده شد ، شاید هم مرد .

- نمی دونم .

- شاید هم لاغر شدم نه ؟!

- نه ! تغییر کردی .

- وقتی می خوام از درد حرف بزنم یک حسی در تمام وجودم رخنه می کنه . می‌دونی وقتی از درد حرف می‌زنی فقط یک لحظه آروم می‌شی و بعدش ... انگار خرد می‌شی ، در یک جریان غلط دست و پا می‌زنی و نهایتا غرق می‌شی .

- زیاد نمی فهمم ولی می دونم از درد برای دیگری حرف زدن کمی سخته .

- نشانه‌های زیادی هستند که نمی شه پاکشون کرد و همین آزارم می‌ده .

- کنار اومدن چطور؟

- نمی‌تونم . حداقل الان نمی تونم. شاید روزی ، وقتی ، جای دیگه‌ای .  

زن نگاهی به ساعتش می اندازد و دوباره کاغذ تورنسل مانند را نگاه می کند . روی درب بسته‌ی توالت فرنگی می نشیند و شروع به شمردن کاشی‌ها می کند . با خودش زمزمه می کند دو خط موازی رو دوست دارم البته اگه بفهمی .کاغذ با نهایت حماقت نگاهش می کند .

- می‌دونی تاحالا اینقدر از عشق راحت حرف نزده بودم .

- عشق ؟

- همیشه می گفتم عاشقی چیه بابا . کاره آدمای احمقه .

- خب ؟!

- و حالا همه‌چی برام خیلی سخت شده . همه‌چی .

بلند می شود و روبه‌روی آینه می ایستد . اگر گریه بکنی احمقی . به ساعتش نگاه می‌کند و  بعد به کاغذ . دو خط موازی قرمز لبخند می زنند . نه خوشحال می شود و نه ناراحت . باید اینگونه باشد . چیزی که خودش نیست اثری هم ازش نباشد بهتر است .

- روزگار خوبی رو با هم گذروندیم .

- و پر از خاطره‌های قشنگ  .

- پر از خاطره‌های ....

به سمت آشپزخانه می رود . به مرگ فکر می کند . زیر کتری را روشن می کند و از پنجره‌ی آشپزخانه کوه‌ها را نگاه می کند . مرگی که چند روز پیش در خیابان افتاده بود . می داند تا چند ساعت دیگر کوه‌ها به توده‌های کبود رنگ تبدیل می شوند . مرگی که نزدیکش بود و آن وقت بود که کمی حس کرد به هیچ چیز بند است .  می داند تا چند ساعت دیگر اتاق سمت چپ ساختمانی که گوشه‌ی راست تصویرش را پر کرده است روشن می شود و او ، اویی که هیچگاه ندیدتش شروع به نواختن می کند. همه‌ی اینها را می داند . نیم ساعت بعد حتی مرگ را هم فراموش کرد . با خودش فکر می کند می توان دوباره عاشق شد .کسی جواب می دهد به چه قیمتی ؟ قلبش فریاد می زند من دیگر حوصله ندارم . مغزش با تحکم می گوید از تمام کارهای اساسی‌اش بازمانده است . تی‌بگ را درون لیوان پر از آب جوش رها می کند و لیوان به دست به سمت ماهی‌ها می رود . یکی دیگر روی آب بی حرکت خوابیده است . فکر می کند هیچ‌گاه نیست تا کمکشان کند.  سمت مبل می رود . می نشیند و بعد از چند روز بزرگ بودن بالاخره گریه می کند ، زار می زند . برای خودش که در تنهایی دست و پا می زند ، برای مرگی که در خیابان افتاده بود واز تماشا کردن عجز آدم‌ها لذت می برد ، برای ماهی‌هایی که همیشه در تنهایی می میرند .

 

 


 
عین یک قطار قدیمی
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دلم چیزهای نو می خواهد . می دانم ، می دانم شما هم دارید به من می خندید .

 

زن با وقار ، آهسته، آهسته عرض اتاق خواب را طی کرد . آفتاب بی رمق گوشه‌ای از تخت ، بناگوش مرد را پر کرده بود . پرده را کنار زد و با دقت به کوچه‌ی خلوت نگاه کرد . بوی نان سنگک هوش از سرش می برد .

- همه چیز زیباست به جز خواب‌های من .

مرد لقمه‌ای برایش می گیرد و به دستش می دهد .

- بی خوابی چون زیاد می خوری .

- زیاد فکر می کنم .

- قبل از خواب زیاد بستنی می خوری ، زیاد می خوری ، زیاد فکر می کنی .

با خود فکر کرد عصبیم . این تنها چیزی است که تو درک نمی کنی .

- شاید حق با تو باشد .

زن بلند می شود و بساط صبحانه را از روی میز جمع می کند . مرد به تلویزیون پناه می برد.

- بیدارش کنم ؟

- نه بگذار بخوابد . دیشب خیلی دیر خوابید . از سال دیگه باید صبح زود بلند شه بره مدرسه. بذار این یه سال هم راحت بخوابه .

 

چند سال پیش بود ؟ همین موقع . نه ماهه بود . با آن شکم برآمده ، پوست کشیده شده و رگ‌های بیرون زده . 

- آژانس بگیر .

- خودم می رم .

- متاسفم من نمی تونم برسونمت . آژانس بگیر .

- گفتم خودم می رم .

 

صدای بوق مایکرویو به گوش می رسد . مرا باز کنید ، گرمم است . سرش را بلند نمی کند .

- بشقابت را در بیار .

- مگر تو نمی خوری ؟

- من سیگار می خورم . تو ناهارت را بخور .

- دست بردار . بسه . نمی گم خسته ام کردی . نه ! چون دوستت دارم ولی خودت ، خودت چی ؟

زن با خودش فکر کرد من ! من! چه کلمه‌ی عجیبی . صدای ترحم می آید ، بوی شفقت ! خیلی وقت است می داند باید کاری بکند .

 

- کجاست ؟

- رفته حیاط بازی کنه . دیگه وقتشه براش دوچرخه بگیریم .

- سربازیشو بگو .

- اوه کو حالا تا سربازی . می گم فکر و خیالت زیاده .

 

زن از خواب بیدار شد . ساعت پنج بعد از ظهر را نشان می داد . به اتاق خواب نگاه کرد . خبری از مرد نبود ، خبری از او نبود  حتی از آفتاب بی رمق. غذای نیمه تمام مرد در بشقاب روی پاتختی ماسیده بود .  بلند شد و بشقاب را برداشت . به سمت آشپزخانه رفت . آه چقدر دلش برای آشپزخانه تنگ شده بود . کابینت‌ها را با ولع باز کرد . همه چیز را گرد و خاک گرفته بود. گفته بود کسی را بیاورد خانه را تمیز کند . گفته بود به خاطر رسیدگی به بچه به این کارها نمی رسد . شش سال نرسیده بود ، باید بزرگش می کرد ، سربازیش چه می شود ، دانشگاه ! گفته بود آورده است ولی حالا همه چیز را گرد و خاک گرفته بود . قابلمه‌ها را بیرون کشید ، می خندیدند ، لبخند زد . بر در سفید و سرد مایکرویو دست کشید. دلش می خواست یخچال را بغل کند . صورت خودش و مرد روی در بی رمق یخچال لبخند می زد . هنوز او به دنیا نیامده بود . صدای در آمد . آنها بودند . پدر و پسر ، به استقبالشان رفت . کیسه‌ی سنگین خرید را به دستش دادند.

 

- بیدار شدی ؟ چیزی می خوای برات بیارم ؟

زن از آشپزخانه به گوشه‌ی رختخواب پناه برد . صدای اذان می آمد . غروب شده بود ، بغض داشت اما اشک نریخت .  

- پنجره را ببند سردم است . خودکار و دفترچه‌ی یادداشتم رو هم بده .

- می خوام باهات حرف بزنم .

- پس سیگارم رو بده .

به مرد نگاه کرد . مرد تند تند حرف می زد .  مرد در میان دود می آمد و می رفت ، مثل فکرهای او ، مثل خوابهایش . حرفهایش را نمی شنید . انگار مرد را بی صدا کرده باشند . خنده اش گرفت . مرد بی صدا خنده دار بود.

- دکتر گفت در آلمان این عمل با موفقیت انجام شده . موردهایی مثل تو زیاد بودند و هستند. جای امیدی هست .

فریاد می زند ولم کن . نمی خواهم .

- نمی دانم .

- می گفت جلسات روانکاوی ، فیزیوتراپی ...

- او چی ؟ اوهم بر می گردد ؟ چند سال گذشته است ؟ شش سال .

- می گفت به اعصاب شوک می دن . مجبورشون می کنن راه بیفتن . دوباره راه می یفتی . عین یک قطار قدیمی. نگران نباش. با هم می ریم و تمومش می کنیم .

-او چی ؟ او بر می گرده ؟

- هنوز نیامده بود. برای کسی که هنوز نیامده بود غصه نخور.

-  من مقصر بودم .

- شاید هم من .

نا نداشت حرفی بزند .

مرد زیرسیگاری را نزدیک دستش گذاشت و از اتاق خارج شد . صدایی از دور گفت  هر وقت خواستی بگو بیام لگن زیرت بذارم.

 

 


 
یکی شبیه من
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

یکی شبیه من است . آن طرف ، از پشت شیشه ی مسطح هرازگاهی به من نگاه می کند . چای می ریزم و روبه رویش می نشینم . لبخند می زند ، لبخند می زنم . آهسته می گویم خیلی شبیه منی اما ... . نگاهم می کند. لبهایش تکان نمی خورد ، فقط نگاه می کند. می گویم چشمانت ، چشمانت و به چشمانش اشاره می کنم . می گویم چقدر دورند ، چقدر دور . در آینه به خودش نگاه می کند ، فنجان چای را روی میز می گذارم و به سمت آینه می دوم . چشمانم را نگاه می کنم ، چقدر دورند ، چقدر دور. مگر چند سال پیش بود ؟ فریاد می زنم تو بگو مگر چند سال پیش بود ؟ می روی ، می آیی ، هیچ نمی گویی . فریاد می زنم بگو بگو به چی فکر می کنی، حرف بزن . بگو چرا چیزی یادم نمی آید . ساکت نگاهم می کنی . می خندی ، می خندم . به آینه می خندم ، کسی شبیه من به من می خندد . کسی شبیه من در آینه ، کسی شبیه من در پشت شیشه ی مسطح هر دو بی صدا می خندند . نگاهت می کنم. لباس سفید و سر لخت این طرف و آن طرف می روی . کنترل را بر می دارم . می گویم خسته ام کردی عروسک خیمه شب بازی و دکمه استاپ را می زنم.


 
حادثه‌ای در جوار ماه
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

هنگامی که اولین سفینه ایرانی روی کره‌ی ماه نشست ، دقیقا در جگرفروشی خیابان کارگر بعد از سفارش دادن ده سیخ جگر و یک دوغ بود که کشته شد . ده دقیقه بعد، دستهایم را که شستم ، پاکت وزین را باز کردم و تراول‌های نو و تا نخورده را نگاه کردم .

- نپرس فقط کارت را بکن .

نپرسیده بودم و فقط کارم را انجام داده بودم و حالا این تراول‌های خوشرنگ در دستانم وول می خورد.

"فضانوردان ایران موفق به فرود در ماه شدند . "

به مردان معلق که به طرز احمقانه‌ای در فضا‌ی سیاه تلوتلو می خوردند و چون کودکان دو ساله قدم برمی داشتند نگاه کردم . تراول ها را دانه‌دانه شمردم و دوباره در پاکت گذاشتم .

در پی این موفقیت ... هزاران چهره از خوشحالی همدیگر را می بوسیدند . شاید احمقانه‌ترین صحنه‌ای بود که می دیدم . روی کاناپه ولو شدم و سیگاری روشن کردم و زیر سیگاری را روی شکمم گذاشتم . چشمان نیمه بازم مردانی را می دید که راه رفتن دوسالگیشان را تمرین می کردند .

 وقتی فریاد نزده بود خوشحال شدم . حدس می زدم بدون درد باشد . پاکت تراول‌ها را روی شکمم کنار زیرسیگاری گذاشتم . با هر نفس کشیدن پولدار شدن را حس می کردم . صورت‌های ریش دار همدیگر را می بوسیدند .

- چرا ؟

همیشه می گذاشتم سئوالاتشان را بپرسند . این روش من بود ، در حقشان لطف می کردم.

- نپرسیدم !  علاقه‌ای نداشتم که بپرسم .

سیگار دود می کرد . تراول‌ها سنگین‌تر و سنگین‌تر می شدند . مردان فضایی حالا بزرگ شده بودند و رو به دوربین لبخند می زدند و دست تکان می دادند . می دانستم روزی این اتفاق خواهد افتاد . مردان فضایی همدیگر را می بوسیدند . مردان ریش دار راه رفتن دو سالگیشان را تمرین می کردند .

 فکر می کنم بدون درد بود . اشک در چشمانش جمع شده بود. نگاهش کردم تا بداند که از هیچ چیز هراس ندارم .

تراول‌ها به سنگینی سرب شده بودند . با صدای جیغ کتری چشمانم باز شد . نگاهی به اطراف انداختم. زنگ ساعت همه‌چیز را به هم ریخت . باید سریع آماده می شدم و برای کل اداره نان می گرفتم. 


 
ما در انتظار هیچ
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن نگاهی به ساعتش انداخت . دقیقا پانزده دقیقه زود رسیده بود . ماشینش را پارک کرد . به جای همیشگی رفت  و منتظر ماند .

انگار سالیان سال گذشته بود . بزرگ شده بود ؟ باور نداشت . فقط می دانست چیزی عوض شده است ، چیزی نیست . نمی توانست بگوید گم شده است . نه ! باور نداشت چیزی گم شده باشد . فقط می دانست یک چیزی که روزگاری باید می بود حالا نیست و برخلاف تصورش در تمام این مدت او توانسته بود نفس بکشد .

به دیوار آجری خانه‌ای در جای همیشگی تکیه داد . در کیفش را باز کرد ، دستش به پاکت سیگار خورد . نگاهی به چشمان عابران انداخت . آدامسی در آورد و آرام روی زبانش گذاشت.

- قورت نده . فقط بجو .

آنقدر جوییده بود تا شیرینی‌اش رفته بود و بعد یواشکی گوشه‌ی باغچه‌ای تف کرده بود و همان طور که دنبال مادر می دوید یکی دیگر. خیلی طول کشیده بود تا بفهمد آدامس چیست . مثل خیلی چیزهای دیگر که خیلی طول کشید تا بفهمد و حالا اصلا نمی دانست چیزی باقی مانده است یا نه .

به ساعتش نگاه کرد . ده دقیقه مانده بود . نه احساس گرما می کرد و نه سرما . فقط کف پاهایش گز‌گز می شد . این پا آن پا کرد . از انتظار در خیابان خوشش نمی آمد . آدامس را لای دستمال کاغذی پیچید و در جیب مانتو‌اش گذاشت و یکی دیگر آرام روی زبانش گذاشت.  چرا آمده بود ؟ باید می آمد؟ سالها گذشته بود ، سالها فکر ، سالها خیال ، سالها چرای انباشته  . سالها در سکوت و تنهایی فکر کرده بود ، فکر کرده بود و باز هم نمی فهمید. چراها را نمی فهمید . گیج بود . احساس رخوتی احمقانه ، سنگین شده بود ، سرش ، چشمش، دستانش ، قلبش . مثل حرفهایی که هزاران سال پیش شنیده بود ، پای تلفن ، در خیابان ، در کافه ها ، در انعکاس چشمان در فنجان‌های نیمه پر ، نیمه خالی . یاد همان مکالمه کذایی افتاد . با خودش فکر کرد آیا دلش می خواهد دوباره انتقام بگیرد ؟ نمی دانست ، آیا باید آه می کشید ؟ نمی توانست .

هفت دقیقه مانده بود . با خودش فکر کرد سر ساعت می آید ؟ شاید عوض شده باشد . مثل این خیابان ، این لبخندها ، مثل طعم آدامس ها ، رنگ موی او ، لباس پوشیدن دیگری ، شاید عادت هم عوض شده باشد . هیچ وقت نتوانست ثابت کند که هست ، همیشه می دوید مثل شعر نامجو  نه! باید بدوم ، باید بدوم . همیشه می دوید تا بگوید هستم ، همیشه قستمی از خودش را جا می گذاشت و بعد می گفت خاطره بود ، خاطره . بعد از این همه سال دیگر خاطره شده بود ، تکه تکه ، ریز  ریز در هر گوشه‌ای  . شش دقیقه مانده بود . بارها قول داده بود امروز ، فردا و او فقط خندیده بود .  از فردا متنفر بود چون هیچ وقت نمی رسید، از فرداهای گریزان متنفر بود  . انگار امروز کش می آمد ، فردا را می بلعید ، فردا نمی رسید . کیفش را باز کرد . دستمال کاغذی برداشت . دستش به پاکت سیگار خورد . به عابران نگاه کرد . چقدر خاکستری شده بودند! پنج دقیقه مانده بود . چیزی که پاره شده بود دیگر وصل نمی شد . احساسی که رفته بود دیگر بر نمی گشت . به دوربین نگاه کرد ، نه نمی توانست انسان باشد . دلش می خواست انتقام بگیرد . چشمانش را تنگ کرد . می دانست نمی آید . می دانست دیدار دیگر حتی به قیامت هم نبود . کمی درنگ کرد . پاکت سیگار را در آورد و به خلوت درون ماشین پناه برد .

 

 


 
هپروت
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

در انتهای هپروت

همه چیز کش می آید

زمان می ایستد

ذوب می شوم ، ذوب ، ذوب

من ، در پس آخرین آرزو آه می کشم

آخریم خاطره از دستانم سر می خورد

هزار تکه می شود

هزار تکه می شوم

کش می آیم ، کش می آیند

از خواب که می پرم

بغضی هست ،

می دانم خاطره ای

هنوز

در گوشه ای جامانده است .


 
خطوط موازی
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ٩ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن به برلیان درشت روی حلقه خیره شده بود و در ذهن وزنش را حدس می زد . مرد به هیکل زن چشم دوخته بود و در ذهن تصورات آنچنانی می کرد . زن به سوئیچ ماشین مرد نگاه می کرد و آرزوی ماشین شخصی داشتن و رانندگی را مزه مزه می کرد. مرد به یاد راحتی از یک عمر جوراب شستن و فست فود خوردن لبخند می زد . زن از فکر گذراندن ماه عسل در پاریس چشمانش برق می زد . مرد در فکر این بود که ازدواج چه کار اقتصادی است که دیگر نیاز نیست برای همبستری در خیابان ها پرسه بزنی ، ناز بکشی و پول هم بدهی . زن به این فکر می کرد که دیگر نیازی نیست کار کند و جان بکند و حرف بشنود تا یک قران و دوزار پول گیرش بیاید . مرد به این فکر می کرد که دیگر نیازی به پیدا کردن کارگر قابل اعتماد برای رفت و روب خانه نخواهد بود . زن در لباس سفید به مرد در کت و شلوار سرمه ای رنگ لبخند می زد . 


 
ترافیک
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۸ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

با سلام خدمت شنوندگان عزیز . در آخرین روز سال 1387 با اعلام وضعیت ترافیک تهران در خدمت شما هستیم .  هم اکنون بزرگراه چمران مسیر شمال حد فاصل پل شهید همت تا پل مدیریت به دلیل تصادف دو دستگاه خودروی سواری ترافیک سنگینی ایجاد شده است که امید داریم با مراجعه نیروهای زحمتکش راهنمایی رانندگی ترافیک این محور برطرف شود .

- مرتیکه‌ی عوضی کوری ؟ همین جور سرخر رو کج می کنی می یای اینور ؟ زدی دم عیدی ماشینو داغون کردی !

- خفه شو ! فکر کردی چون ماشین مدل بالا داری هر گهی می خوای می تونی بخوری . زر نزن میام دندوناتو تو دهنت خرد می کنما .

- آقایون صلوات بفرستید . چیزی نشده که ! خوبیت نداره . فردا عیده بابا. حالا پلیس می یاد. شما بکشید کنار ماشینارو .

- تو یکی خفه شو تا نیمدم حالتو جا نیوردما .

بزرگراه شهید همیت مسیر غرب به شرق از پل شهرک قدس تا پل خیابان گاندی ترافیک نسبتا روانی مشاهده می شود .

- حالا نمی شد خریداتو بذاری یه وقت دیگه ؟

-  دیگه کی ؟ ها ؟ یه ماهه دارم می شورم و می سابم این یه خریدم به من ندیدی ؟ حالا پول از بانک گرفتی یا نه ؟

- کدوم بانک ؟ دلت خوش ها ! بانک ها که همه دیونه خونه بودن امروز . تو کارتم پول هست . مگه چقدر می خوای ؟

- انگشترشو قیمت کردم هفتصد تومانه . با اون گوشواره ها می شه یک و نیم .

- اوه اوه چه خبره ؟ از جیب بابات مگه خرج می کنی ؟ یذره مدارا کن زن . کمرم خم شد زیر خرج این قرتی بازی های تو . چیه بابا بوق می زنی . مگه نمی بینی جلویی راه نمی ره . مردم قدر گاو نمی فهمن . من ندارما . گفته باشم . بیشتر از پونصد تومن نمی دم .

بزرگراه مدرس مسیر شمال به جنوب از حد فاصل خیابان شهید دستگردی تا میدان هفت تیر ترافیک نسبتا سنگینی مشاهده می گردد .

- نه بابا پیش فالگیر بودم .

-  آره فال قهوه .

- پونزده تومن .

- گفت تا ژانویه عروسی می کنم . گفت اول اسمش جیم داره . فکر کنم جمشید رو می گفت .

- به خدا اگه دروغ بگم . به جون تو .

- گفت سفر خارج هم می رم . امریکا یا کانادا .

- آره جالب بود . حالا خواستی بگو با هم می ریم .

- گفتم که پونزده تومن .

- وایسا وایسا این پلیس رو رد کنم . الان جریمه می شم .

- ترافیکه بابا خسته شدم هی کلاچ دنده یک . پدرم در اومد .

-  عید با جمشید و دوستاش می رم شمال .  آره عین پونزده روز رو . دعوتم کرده دیگه نمی شه نه گفت .

- تو چی کار می کنی ؟ راستی عیدی چی گرفتی ؟

- من که والا هیچی . فقط جمشید یه گوشی جدید برام خرید .

- الان وقت آرایشگاه دارم . می خوام یه دست دکلره کنم . می گن امسال سبز مد شده . به خدا مش سبز . حالا بذار ببینم چی می شه . الو ... الو .

با توجه به حجم ترافیک از رانندگان محترم تقاضا می شود آرامش خود را حفظ کنند و از ترددهای غیر ضروری خودداری کنند .

- خانم ، خانم، عیدی می دی ؟ خانم به خدا گشنمه . یه پولی بده یه چیزی بخرم . خانم خانم .

 

 

 

 

 

 

 


 
بازی - شوکا و قوانینش
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۸ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

به دعوت دختر نارنج و ترنج دعوت شدم که قوانینم را بنویسم .

1- آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروت با دشمنان مدارا (البته اگر بشود )

2- زنها بدون شک فرشته اند و مردهادیو دو سر .

3- وقتی حرف نزنی نمی گن لالی .

4- به رانندگان آقا تحت هیچ شرایطی راه داده نمی شود .

5- زنها برای آشپزخانه و رختخواب آفریده نشده اند .

6- خدا احتیاجی به عربی حرف زدن ندارد . با هر زبانی می خوای می تونی باهاش حرف بزنی .

7- هر روز یک چیزی می نویسم . ولو مزخرف باشد و کسی از وجودش خبر دار نشود .

8- دوستان بی مروت سریعا دیلیت می شوند .

9- هدف وسیله را بدجوری توجیه می کند البته با توجه به شرایط .

10- ز گهواره تا گور دانش بجو اگر هم نتوانستی ادایش را در بیار.

11- در هفته یک روز را حتما با خودم خلوت می کنم . شاید هم همه ی هفته را این هم بستگی به شرایط دارد .

12- اینو باید اون اول می نوشتم . همه چیز نسبی است ، تو ، اعتقادات ، احساساتت ، همه چیز ، همه چیز .

همه ی دوستان دعوتند .


 
مسافرت
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۸ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

امسال را با مسافرت شروع کردم . اول اصفهان بعد شمال . شمال که تعریف ندارد ولی اصفهان شاهکار بود . شهر تمیز ، عالی ، آثار باستانی زیبا ، هتل شگفت انگیز و تور فوق العاده .  این شهر به قدری تمیز بود که خدا می داند . اینقدر گل کاشته بودند که آدم هوش از سرش می رفت . بسی از این همه پاکیزگی و ذوق و سلیقه مشعوف شدم.

پی نوشت :

گودر را باز کردم 129 مطلب نخوانده . آخه این انصاف نیست به خدا !