ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
زن و مرد
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن برف های روی شانه اش می تکاند و خودش را به مرد بیشتر فشار می دهد. مرد با چشمانی که تنها شبیه دو حفره اند نگاهی به زن می اندازد و دوباره به آهنگ ریخته شدن دانه های برف بر سطح تنش گوش می سپارد. زن می خواهد لبانش را از هم بگشاید و چیزی بگوید اما انگار کوک هایی لبانش را به هم دوخته اند. نا امید از سخن گفتن سعی می کند با دست طره موهای ریخته شده روی پیشانی اش را کنار بزند اما انگار این موها سالیان سال است که همانجا مانده اند و منجمد شده اند. زن بی صدا سعی می کند گریه کند اما اشکی نمی آید ، حتی تکه های ریز یخ نیز فرو نمی ریزد. 

عابری در آن سرما ، با شوق از مجسمه زن و مرد زیر خروارها برف عکس می گیرد.

من این طرف تر ، فقط ایستاده ام. 


 
...
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دلم برای مایکل جکسون تنگ شده است .

 


 
خارج از کادر
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

گلوله ای به سینه تو شلیک می شود

ما،

خارج از کادر

تنها نظاره گریم.


 
در قطار
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

کتاب بیژن نجدی  را چون چیزی ارزشمندی با خود این طرف و آن طرف می کشم. در بلاد غربت که تنها حس مشترک کلمات انگلیسی بی محتوایی است که برای رفع حاجت یا سئوالی نابه جا بیان می شود ، کلمات دلنشین زبان مادری همچون قطرات شبنم ، بر وجود آدم می نشیند. در قطار در کوپه ای نشسته ام که پیرمرد کناری مشغول خوردن سوشی است – و البته این جا باید به احتیاط به کسی گفت پیرمرد چرا که اینجا انگار عمر هم یخ می زند و انگار همه چیز در همان یخ زدگی خود غوطه ور خواهد بود – و آن طرف تر نوجوانان و بلکه جوانانی از بلادی دیگر که به گمانم اسپانیش باشند همچون من در انتظار مقصدی و راه یافتن به دانشگاهی. من نشسسته ام در این کوپه یخ زده با مردمان یخ زده تر و تنها چیزی که نجاتم می دهد از زل زدن به تصاویر سیاه و سفید گریزان آن طرف پنجره ، کتاب بیژن نجدی است. می خوانمش و به زندگی دیگرگون می نگرم .هیهات من کجا و اینجا کجا ؟ چرا باید دلم لک بزند برای مملکت آشفته خودم ، چرا باید لعنت بفرستم به تمامی کسانی که ما را آواره کردند که من نیمی از خود را در مملکتم جا گذاشتم و با نیمه دیگرم سفر می کنم و انگار یک چیزی ته دلم خالی است ، انگار یک چیزی درون قلبم کم است و حالا در این قطار یخ زده ، من به کجا می روم ، به چه امیدی و چه انتظاری و چرا حسرت خوردن حسی متقابل شده است. آه ، می دانم باید خیلی قوی تر از تمامی این چیزهایی باشم که در سرم می گذرد. می دانم باید مفید باشم و این عمر را چنان زندگی کنم که رویم بشود بگویم من هم روزگاری آدمی بودم. 


 
جنگجو
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

 

خاطرات کودکی ام را برای تنهایی سالیان بزرگی ام نیاز دارم . می دانید آن روزها دیگر گذشته اند که  به آمدن شاه توت ها دلخوش کنیم و برای مرگ متریالیستی کرم های ابریشم صادقانه بگرییم. آن روزها گذشت برادر ، دیگر من و تو نگاه هایی پاک نخواهیم داشت چرا که یادمان دادند ، انسان بی ارزش ترین کالای بازار است . دیگر من و تو برای کرم های ابریشم نخواهیم گریست چرا که هانی بال قصد کرده است از پوست من و تو تن پوشی زمستانی درست کند. دیگر من و تو نخواهیم بالید ، ریشه هایمان را از بیخ و بن کنده اند و ما را دلخوش کرده اند به دانه برگهای بی رمق سر شاخه ها. من حتی خاکم را راه توشه نکردم از هراس بوی خونی که دلم را می زد، من حتی به انعکاس آب ریخته شده روی زمین دلخوش نکردم از وحشت سرهای بریده شده کنار پیاده رو و حالا برادر ، براستی چرا مارا جنگجو آفریدند ؟

 


 
خروجی دی هشتاد و دو
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

-          تا حالا خارج از کشور بودید ؟

-          نه .

با خودش فکر کرد این خروجی دی هشتاد و دو لعنتی کجاست. راهروهای طولانی را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتند. دلش شور نمی زد، یکجور خلسه بی رمق تمام رگ ها و استخوانهایش را پر کرده بود حتی دیگر نای گریه کردن و بغض کردن هم نداشت. یک جوری خالی از حس شده بود ، سرد ، سرد مثل آدم هایی که قرار بود ببیندشان.

-          امیدوارم همه چیز خیلی زود خوب بشه.

-          منم همین طور.

دلش می خواست توی صورتش زل بزند و بگوید هی آقا خوب نخواهد شد حداقل من و شما باید روراست باشیم چرا که اگر خوب می شد یا خوب خواهد می شد من و شما در همان جا می ماندیم و الان سرگشته به دنبال خروجی دی هشتاد و دو نمی گشتیم. با خودش فکر کرد شما که نبودید ببینید چه طور روی مردم اسلحه کشیدند. شما که باتوم نخوردید. شما که از ترس ،ته گنجه آزادی را وردوار تکرار نمی کردید تا معجزه ای رخ دهد. تا شاید معجزه ای رخ دهد ، تا امیدوار باشیم معجزه ای رخ دهد. می دانید من به این نتیجه رسیده ام که خدا شعبده باز نیست. شما جز این فکر می کنید ؟

چیزی نگفت و در عوض لبخندی بی رمق زد که می دانست حتی اینقدر جان ندارد که چال روی صورتش را نمایان کند. می دانست بنده ی خدا فکر خواهد کرد این یکی حتما دیوانه است. در فرودگاهی دیگر گریه می کرد ، بعد می خندید و حالا گیج و گنگ رفتار می کند. این خروجی دی هشتاد و دو لعنتی کجاست؟ این خروجی دی هشتاد و دو تمامی آرزوهایش در شش ماه اخیر بوده است. خروجی دی هشتاد و دو مثل اره ای تیز و بی رحم تمام زندگیش را به دو نیم غیر مساوی تقسیم می کند. دی هشتاد و دو چیزی به جز یک اصرار ، یک کم صبری و یک ضعف نیست ، یک رسوایی فاحشه وار است که فقط برای زیبایی دروغین بزک شده اشت. می دانست خونش رنگین تر از آدمهایی نیست که روزهای متمادی مبارزه می کردند لیکن می داند دیگر نمی تواند .

پلیس چشم آبی ، با تردید به پاسپورتش نگاه کرد. به عکس با حجابش، و تصویر زنده ای که بی شباهت بود به تمامی آنچه درون اوراق ترسیم شده بود.به خدا من تروریست نیستم من مثل آن نیجریه ای نیستم که می خواست همه چیز را دود کند. من ، من ، فقط دلم می خواهد کمی آزادی گاز بزنم و از بد روزگار چشمانم مشکی هستند و روز تولدم یازده سپتامبر.

-          So , you want to go to Stockholm.

-          Yes

-          Why?

سئوال خوبیست برادر. خودم هم هنوز مطمئن نیستم ولی سئوال خوبی پرسیدی   که ایکاش جوابش را می دانستم.

-          I’m going to be student there. i’ll register for university

 

 


 
بدون عنوان
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

در چند روز ابتدا ، همه چیز بیش از اندازه جالب به نظر می آید. به چیزهای از دست رفته ات فکر می کنی ، به آن حس هایی که به شدت در بلاد دیگر به دنبالشان می گشتی و نمی یافتی . به تمام چیزهایی می اندیشی که قرار بود با آمدنت انجام دهی و وقتی وارد می شوی ، وقتی آن مهر بر صفحه سفید پاسپورتت نقش می بنند و خشک می شود ، وقتی اولین دانه برف بر صورتت ذوب می شود و اولین سوز تو را مجبور به خرید کلاهی کلفت تر می کند ، همه چیز یادت می رود.

"یادداشت های یک لاابالی " را نیمه کاره رها می کنم. از درون هواپیما جلوی چشمانم نشسته بود و دینی بود بر گردنم تا بخوانمش چرا که نویسنده اش گفته بود " این را در طیاره بخوان " که هرچه سعی کردم ذهنم توان خواندن  نداشت ، توان یافتن معانی از دست رفته ذهن گسیخته نویسنده ، لیکن کتاب را در دست می گیرم چون یادگار کافه خیابان گاندیست. یادگار یک روز بارانی در دی ماه و خنده های بدون دغدغه ذهن نیمه مست من.

کتابهای بیژن نجدی را از خود دور نمی کنم. از ذوق نمی دانم کدامیک را شروع کنم و دلخوشم به میوه درخت کاج متقارن و زیبایی که از وطن با خود آوردم و درون چمدان بهم ریخته ام آرام نشسته است به یاد مهر دوستانی که می دانم ماندند و یقیین دارم پوستشان از من کلفت تر است و صبرشان بسی فراخ تر.

 


 
5 تا 1
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

آزادی ، آخرین سوگلی ست شاه بابا !

آخرین سوگلی.


 
7,6
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

قصه ما از آن روزی شروع شد که در یک روز برفی در سفسطه دگردیسی غوطه ور ماندیم.


 
10-9-8
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دوباره سالروزی فرا رسید

بوی خاک مشام را پر می کند

می ترسم به خواب بروم

می ترسم به خاک بروم.

 


 
آلیس (12-11)
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

 

این روزها خداحافظی کردن هم عین حرف زدن ، فکر کردن و خیال پردازی بی دغدغه خیلی سخت شده است. انگار زمان کش می آید و من در هر ثانیه ، هر دقیقه از همه چیز پشیمان می شوم . به  وطنم فکر می کنم که روزی باید شکوهش جاودانه بماند ، به مردم وطنم فکر می کنم که هستند و زندگی می کنند و نمی پرسند چرا و اگر هم می پرسند در پستو سئوالی کوتاه با آهی کوتاه تر و سکوت. به چیزهای بزرگ فکر می کنم ، به اینکه کاشکی آنها می رفتند و ما ایرانیان می ماندیم و زندگی می کردیم . می دانم دارم شعار می دهم اما دلم گرفته است. حتی دلم برای سگ دو زدنهای محل کارم تنگ می شود . کوله بارم را که امروز جمع کردم دیدم از کل این هفت سال کار ، یک لیوان دارم و یک پیش دستی  ، یک عدد قاشق و یک عدد چنگال و تعداد بیشماری دوستان خوب که همگی نگرانند و آرزومند و من همچون آلیسی می مانم در سال 2010 که در ناکجا آباد پا خواهم گذاشت. راستش می ترسم، خیلی می ترسم. ای کاش ما را مجبور نمی کردند.