ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
canadian hunter
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

 

شکارچی کانادایی از زیر پنجره من گذشت . دستی برایش تکان دادم به نشانه احترام ، کلاهش را نیمه از سر جدا کرد به نشانه احترام ، شکارچی کانادایی مهربانتر از آن چیزی بود که تو هر شب برایم تعریف می کردی ! او هیچ پوست خرسی همراه نداشت ، اخم نکرده بود ، حتی سبیل پرپشت هم نداشت. شکارچی کانادایی لبخند زد و گذشت. پشت سرش برف می آمد . به ردپایش روی برفها نگاه کردم ، تنها بود حتی تفنگ هم نداشت .نمی دانم ! راستی چرا اسمش شکارچی کانادایی بود ؟  تو هیچ وقت این داستان را برایم کامل تعریف نکردی. نیمه تمام گذاشتی و رفتی . گفتی سرم درد می کند ؛ روحم درد می کند ، ذهنم مشغول است این روزها . گفتی هوا سرد است ، ابریست ، دل گرفته است ، گفتی دلم گرفته است ، باید بروم . من کنار پنجره نشسته بودم و تو قدم می زدی . می گفتی باید بروم و من نمی خواستم در جایی بمانی که نمی خواستی ! من قدم می زدم طول اتاق را و تو داستان را نیمه تمام گذاشتی و رفتی  ، پاییز بود انگار ، مهر ماه بود انگار برگ می بارید و بعد باران شد . از آن روز ، شکارچی کانادایی ، هفته ای یکبار از زیر پنجره ی من می گذرد. من برایش دست تکان می دهم  به نشانه احترام و او کلاهش را نیمه از سرجدا می کند به نشانه احترام . 

 


 
کتابها
ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

عادت ندارم به تنهایی کتابهای زبان مادریم در میان چشم روشنها و مو بورها.

عادت ندارم .

من دلم برای سه جمله متوالی فارسی لک زده است.


 
چنارهای خیابان ولیعصر
ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

در سرزمین یخ زده ها خیلی چیزها معنا ندارند خیلی حس ها ، خیلی نگاه ها و  خیلی چیزها معنا پیدا می کنند.

من اینجا نشسته ام ، همین جا روی این کاناپه صورتی رنگ و به تفاوت ادیان فکر می کنم ، به اینکه چرا ما اجازه نداریم مثل آنها باشیم ، چرا اینقدر این دایره خدادادی ما تنگ تر است و برای آنها بس فراخ . من به فراخی قلبهایشان فکر می کنم و به آزادی ذهنهایشان غبطه می خورم و با تمامی لبخندهای کودکانه هم خانه ای عجیبم ، کودکی فراموش شده ام را مرور می کنم ، کودکی من در لذت بستنی چوبی و لبخندهای پدر خلاصه شد و دیگر هیچ .

در سرزمین یخ زده ها ، باید ردپایت را بیافرینی ، رد پایت روی یخ های ماندگار نقش نخواهند بست همان طور که لبخند بر روی لبهای سفیدت . من اینجا درون همهمه و شلوغی نیاز، روی مبلی زرشکی رنگ نشسته ام ، به ته مانده ی نوشیدنی ام خیره شده ام ، به عمری که گذراندم فکر می کنم ، به تمام چیزهایی که باید می بودند ،دامن های کوتاه با رانهای تراشیده شده جلویم رژه می روند،  آنهایی که بودند و نابود شدند ، آنهایی که باید آفریده می شدند اما ... در سرزمین یخ زده ها ردپایت روی یخ نقش نخواهد بست برادر ، نخواهد بست  . مجالی برای آفریدن نیست ، همه چیز پیش از ما ، پیش از تصمیم خدا ، خلق شده است .

 من اینجا در روی صندلی خشک کلاس نشسته ام ، در روی صندلی کلاس مجالی برای فکر کردن نیست ، ترس از حرف زدن هم نیست ، اینجا راحت می توان حرف زد اما نه به زبان مادری و این روحم را می خراشد .

  من اینجا روی تخت خواب سرد نشسته ام ، کلامات روی صفحه نورانی نقش بسته اند ، نگرانم ، نگران تکرار تجربه های غیر قابل تکرار ، من نگران تو هستم ولی هیچ وقت نتوانستم در چشمانت زل بزنم و بگویم خواهرم من اینبار نگران تو هستم و فقط تو و فقط تو .

من هرازگاهی برای خودم آشپزی می کنم و هرازگاهی بر روی صندلی چوبی آشپزخانه می نشینم و به سفیدی بیرون زل می زنم و به تو می اندیشم ، با آن چشمان روشن ، با آن موهای روشن ، من به تو می اندیشم و به تمام خوابهایی که در این مدت تو در آنها بودی ، و به تمامی چیزهایی که به خاطر خودم می خواستم ، من تورا به خاطر خودم می خواستم ، من شکست خوردم برادر  ، من شکست خوردم ، مرا ببخش .

من اینجا در راه داروخانه بر روی صندلی اتوبوس نشسته ام . همه چیز بوی شوری برف را می دهد. دلم برای چنارهای خیابان ولیعصر تنگ شده است . 


 
i need a nickname called freedom!
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من یک اسم مستعار می خواهم. از آن اسم هایی که یک حالت خلسه فراموشی هدیه می کنند. من از آن اسم ها می خواهم. می خواهم وقتی در راه امامزاده طاهر رانندگی کنم اسم مستعار را تکرار کنم و فراموش کنم غم روزگار را ، فقدان عشق را ، کمبود شجاعت را می خواهم فراموش کنم خون را ، خون بر کف خیابان را . می خواهم آزاد باشم ، بهتر بگویم آزادی را حس کنم ، طعم گس شراب گونه اش را با تمام وجودم احساس کنم . به راستی آزادی چه رنگیست ؟ سبز است ؟ من اسم مستعار می خواهم. من می خواهم اسم مستعارم آزادی باشد .

به صورت خندانش نگاه می کند ، گیلاس شرابش بالا میان آسمان و زمین مانده است . موسیقی در سرش غوغا می کند. باید حرفی زد . آه لعنت به این زبان بی زبانی ، لعنت که ذهنش فارسی فکر می کند، زبانش فارسی می چرخد . چگونه می شود در این مملکت یخ زده از چیزی حرف زد که مشترک نیست ، که عشق است ولی مشترک نیست ، چگونه می توان شعری خواند و با آن عاشق ماند مگر نه اینکه کلمات در میانه راه یخ خواهند زد ؟ روی کاناپه جابه جا می شود و به صورت های خندان نگاه می  کند ، چیزی درونش خالیست ، چیزی که بهش یادآوری می کند آن جنگ بزرگ چیزی فراتر از گیلاس شراب و سیگار گران قیمت بوده است ، چیزی بهش می گوید هنوز خون بر کف خیابان خشک نشده است، هنوز رنگی بر کف همان خیابان امیدوارانه منتظر است .

من یک اسم مستعار می خواهم ، از آن هایی که برای بلند صدا کردنشان باید جرات داشت ، از آنهایی که وقتی بلند تکرارشان می کنی غرور در تمام صورتت بدود ، من یک اسم مستعار می خواهم که بتوان به آن افتخار کرد . من می خواهم اسم مستعارم آزادی باشد.

انگشتان پایش دارند حرف می زنند ، چشمانش را می بندد ، تصور می کند ، انگشتان دستانش دارند حرف می زنند ، چشمانش را محکمتر می بندد ، از ترس اینکه همه چیز خیال باشد ، می خواهد در خیالش غوطه ور شود ، چشمانش را می بندد ، ذهنش فارسی فکر می کند ، انگشتان پاهایش فارسی صحبت می کنند ، انگشتان دستانش فارسی لمس می کنند ، چشمانش را باز نمی کند ، فارسی لمس شدن را دوست دارد ، فارسی لمس کردن را !

 


 
سایه ام
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

بگذار به صراحت بگویم

آن روزهای آفتابی گذشت

من اینجا سایه ام را دیرزمانیست گم کرده ام. 


 
بگو
ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

بگو هنوز کفش هایم کنار جا کفشی زیر آینه هست؟

بگو هنوز هست ؟