ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
من آوازهای آدمیان را شنیده ام
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن از پنجره سرک می کشد و چشمانش در کوچه می دوند. باران مداوم از سر شب تمام کوچه را شسته است و آسفالت ترک ترک کف خیابان از خیسی و شاید هم کمی حس خنکی زیر نور بی رمق چراغ های همیشه ایستاده که در تلاش نگهداری مرز میان شب و سپیده دم هستند ، برق می زند. نگاهی به درون اتاق می اندازد . می داند چیزی با خود نخواهد برد . می داند بی سر و صدا خواهد رفت ، مثل همیشه تنها با یک دست خط بر روی کاغذی براق و سر که به هرکجا که اراده کند می چسباندش . می داند خواهد رفت ، مثل همیشه . مثل تمامی لحظاتی که نمی خواهد تسلیم شود ، نمی خواهد اسیر شود . می داند هنوز آزادی از دور لبخند می زندو او ، او نیز همانند هر انسان زنده ی دیگر لایق چشیدن طعم گس آزادی است . دوباره نگاهی به کوچه می اندازد . چراغ های همیشه ایستاده خاموش شده اند . فکر می کند شاید با یک کلید ، یک ترموستات قدیمی ، شاید هم یک دستور فرمایشی که هر روز صبح باید صادر شود و همان شب لغو شود یا بلعکس تا همه یادشکان برود که چراغ هایی هم هستند ولی ، زن هیچگاه چراغ ها را فراموش نمی کند . اولین بوسه اش را زیر یکی از همین چراغ ها تجربه کرد . یکی از همین هم شکل ها که پناهی شده بود برای غلیان احساسی و حالا می داند که باید برود . می داند که جنگ هنوز تمام نشده است ، جنگ با موی بلند ، لاک ناخن، رژلب های رنگارنگ ، جنگ با کاندوم ، با قرص ضد بارداری ، جنگ با هراس بعد از هم آغوشی ، شمردن روزهای تقویم و باز هم شمردن و شمردن آن هنگام که مردان خوابند و درهمان خوابهای رنگارنگ با دلبرکانی از دنیای دیگر عرق بید مشک می نوشند . زن می دانست که ایندفعه نیز آخرین آرامش نبوده است اگرچه به اشتباه ، شاید هم به آرزویی دوست داشت آخرین بار باشد و همین جا در میان بازوان مردی که حال در میان گل های پتو  و ملحفه با دلبرکانی از دنیای دیگر عرق بیدمشک می نوشد ، آرام بگیرد و دیگر هیچوقت فکر نکند ، فکر نکند، مدام فکر نکند که تنهاست و اصلا واژه ی تنهایی نباشد ، نباشد و هی دور شود ، هی دور شود و باز هم دور شود تا زن آرام بگیرد و احساس خوشبختی کند و آن وقت بخندد و برای مرد عرق بیدمشک درست کند و مرد راضی همانگونه که در خواب به چهره ی دانه دانه ی دلبرکان لبخند می زند ، لبخند بزند و زن از فرط شادی ، موهایش که دیگر بلند شده است و می تواند با کشی صورتی رنگ پشت سرش دم اسبی کند را افشان کند و پر مانند ، سبکبال دور خانه اش  بچرخد . پرنده ای از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرد . زن آهی می کشد ، خانه اش!  احساس می کند درک کلمه ی خانه اش با تمام وجود می تواند چه کیفی داشته باشد مثل کلماتی چون مردش ، ماشینش ، عشقش ، تیرهای چراغ برقش و بوسه اش ، بوسه اش ، بوسه اش .

مرد غلتی می زند و جیر جیر فنرهای تخت بلند می شود . کدامین چراغ بود ؟ یادش نمی آید . کجا بود ؟ باز هم یادش نمی آید . انگار چیزی از حافظه اش پاک شده است . یک بوسه بود . تنها یک بوسه ، زیر چراغی روشن و بعد چیزی یادش نمی آید . آمدند شاید هم ریختند روی سرشان ، هر طرف بودند و او نمی دانست ، نفهمید برای او آمده بودند یا برای دیگری . می دانست چیزی یکدفعه ریخت ، چیزی یکدفعه سوخت ، می دانست زانو زد ، صدای جیغ هم می آمد ، یادش نمی آید او بود یا دیگری و آن وقت دوباره چیزی سوخت ، چیزی در پشت پایش سوخت ، صدایش در نمی آمد ، دیگر از جیغ هم خبری نبود فقط چیزی بر صورتش گرم می ریخت . یادش نمی آید اشک بود ؟ یادش نمی آید . گرم بود و آن وقت چیزهایی روی سرش بارید ، سنگین ، دستش از دیگری جدا شد و هر کدام به یک سو ، کسی یا کسانی او را می کشیدند و چیزی گرم فرو می ریخت و لبهایش هنوز از بوسه داغ بود .

کم کم هوا روشن شده است . مردی نان به دست ، با عجله طول کوچه را می پیماید ، انگار که دیگر وقت ندارد . او هم وقت نداشت . او هم بعد از آن بوسه دیگر وقت نداشت ، بعد از آن بوسه دیگری هم وقت نداشت و هنگامی خودش را یافت که ساعتها نخوابیده بود ، ساعتها گفته بود نمی دانم ، نمی دانم و باز دستهایش می سوخت ، پاهایش می سوخت و نمی دانم ، نمی دانم . هر لحظه برایش هزاران سال می گذشت و او حتی جرات نداشت از دیگری بپرسد و آن وقت بود که مردی آمد . برخلاف دیگران با ظاهری آرام آمد. گفت باید چیزی بگوید ، چیزی که دیگران را خوش بیاید و او تکرار می کرد نمی دانم ، نمی دانم . مرد مهربان نگاهش می کرد و دیگر چیزی به یاد ندارد . هیچ به یاد ندارد  تا لباس سفید و میهمانی . دیگر از میله ها خبری نبود ، از فریادها ، از ناله ها ، از نمی دانم ها ، از غذاهای بد مزه، از دیگری هم خبری نبود ، از بوسه هم خبری نبود ، از پشت چراغ .

مرد در تختخواب کمی جابه جا شد و با دست به دنبال زن گشت . مرد می گفت خبری از دیگری ندارد ، همین را هم سالها بعد گفته بود . مرد می گفت فکر کردند زن بیگناه است و حالا که هر دو خوشبختند .

مرد زن را نیافت ، پتو را تا چانه بالا آورد و بازوهای پشمالواش را بیرون از پتو انداخت. مرد می گفت پرونده اش سنگین بوده است . دیگری را می گفت . زن ساکت اشک می ریخت چون می دانست خوشبخت است ! مرد می گفت کسی از دیگری خبر ندارد ، از آن قبرهای بی نام و نشان و این را خیلی سال بعد گفت و زن به حرفهای او گوش می داد و خوشبختی را هی مزه مزه می کرد ، هی گاز می زد .

زن نگاهی به مرد انداخت . رو به کوچه کرد ، هنوز همه جا ساکت بود و تیرهای چراغ برق مرتب آزارش می دادند . می دانست در همان نمی دانم ها چیزهایی گفته بود ، زن از مرگ ترسیده بود . مرد گفت تو نمی گفتی هم آنها همه چیز را می دانستند و آنها را با لفظ آنها خطاب می کرد و خودش را فرشته ی نجات زن خطاب می کرد. زن می دانست فقط هم نمی دانم ها نبود . چراغ ها آزارش می دادند ، تصویر چشمان او، آن بوسه ، آن بوسه ، آن اولین بوسه آزارش می داد . مرد می گفت تو بیگناه بودی و آنها هم ولت کردند و او هم دیگری را ول کرده بود ، دیگری زندگی را ، قبر بی نام و نشان دیگری را ، زندگی را و زن را .

زن می دانست تنها نمی دانم ها نبودند . می دانست خوابش می آمده ، گرسنه اش بوده و می دانست از مرگ می ترسیده ، می دانست دلش خوشبختی می خواسته و حالا خوشبختی را تف می کند ، تف می کند و فقط می نویسد من رفتم . زن می داند مرگ سپید است مثل پگاهی زیر تیر چراغ برق .


 
ٌصابون
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

- صابون . صا ، بون . نوشتی ؟

- صا ، بون ، صا، بون . خب .

- نوشتی ؟

- آره مامان ، نوشتم .

- چند بخشه ؟

دختربچه نیم خیز بلند می شود ، مداد را پشت گوشش می گذارد و با دستهای کوچکش بخش می کند .

- صا ، یک بخشه ، بون یک بخشه . صابون ، دو بخشه . 

- آفرین نونوش . خب بعدی . بعدی رو بنویس .  سبد . سبد .

دخترک سرش را بالا می گیرد و به سقف خیره می شود . چشمانش را تنگ می کند و آرام تکرار می کند :

- سبد . سبد .

روی دفتر خم می شود و با تردید مدادش را روی خط قرار می دهد .

-  مامان با کدوم سه ؟

- با س سیب .

- یعنی مثل صابون ؟

- نمی دونم ، بنویس مگه این درسا رو نخوندی ؟

- چرا خوندم . آخه خانوممون خیلی خوب اینارو درس نداد .

- چرا ؟

- روز سارا ، سبد ، سیب همش داشت گریه می کرد .

زن چشمانش را به دخترک که حالا کاملا روی زمین ولو شده بود و کش موهایش را باز کرده بود نگاه انداخت . دختر نیم خیز می شود و سعی می کند ادای معلمش را در آورد . دستش را جلوی چشمش می گیرد که انگار می خواهد اشکهایش را پاک کند .

- گریه می کرد ؟ سر کلاس ؟

با شیطنت لبخندی می زند .

- آره ، سر کلاس.

- نوشین از خودت داستان نساز . معلمتون هیچ وقت سرکلاس گریه نمی کنه . بنویس . کلی کار دارم.

- تو از کجا می دونی . داشت گریه می کرد .

زن با کنجکاوی به دختر نگاه می کند . نوشین بلند می شود و روی گل های قالی شروع به لی لی می کند .

-دیکته هنوز تموم نشده ها !

- یه استراحت کوچولو مامانی . خب ؟

زن مداد را لای کتاب سر درس سین می گذارد و به کاناپه تکیه می دهد .

- نگفتی چرا گریه می کرد ؟

دختر سیبی از ظرف میوه‌ی روی میز برمی دارد و گاز می زند .

- من نمی دونم .

زن با تحکم می گوید :

- بشین بخور ، آبش می چکه رو فرش .

دختر با حالت قهر سیب را روی میز می گذارد .

- اصلا گریه می کرد ؟

دختر شانه هایش را بالا می اندازد ، خودش را مشغول لی لی می کند و می گوید :

- اوهوم .

- اوهوم نه ، بله . چرا ؟

- نمی دونم . فاطمه می گفت می خواد طلاق بگیره .

- کی ؟

- فاطمه .

دختر که احساس می کند چیز هیجان انگیزی به زن گفته است با آرامی سیب را برمیدارد و گاز دیگری می زند . زن به روی خودش نمی آورد و می پرسد :

- فاطمه کیه ؟ جدیده ؟

- آره ، تازه اومده . از شهرستان . پشت سر من می شینه .

- درسش خوبه؟

- خنگه .

- ااا نگو . یعنی چی؟ حرف بدیه .

- خنگه . یاد نمی گیره . خودش همش می گه من خنگم . مشق نمی نویسه . درسم گوش نمی ده .

دختر دست از لی لی بر می دارد و رو به روی زن می ایستد . سینه اش را صاف می کند و با دستهای کوچکش شروع می کند به بخش کردن .

- ط ، لاق . دو بخشه . ط، لاق . مامان طلاق یعنی چی ؟

- فاطمه از کجا فهمیده بود خانم معلمتون می خواد طلاق بگیره ؟

- نمی دونم .

- تو ازش نپرسیدی ؟

- نچ . مامان طلاق یعنی چی ؟

- نچ نه . نچ بده . دختر اینجوری حرف نمی زنه .

زن به دخترک نگاه می کند که حالا مشغول پریدن از روی قالی به سرامیک هاست .

- اینجا دریاست ، اینجا خشکی .

و با انگشتان کوچکش به قالی اشاره می کند .

- مواظب باش غرق نشی مامان . طلاق یعنی چی ؟

- دستتو از تو دماغت در بیار . طلاق ، طلاق یه چیز بدیه . یعنی بابا و مامانا دیگه نمی خوان باهم زندگی کنن . گفتم دستتو از دماغت دربیار .

- مثل تو و بابا ؟

- من و بابات که با هم زندگی می کنیم !

- اون دفعه که دعوا کردی گفتی نمی خوام باهات زندگی کنم . یادته ؟ من مثلا خواب بودم.  یواشکی با هم حرف می زدید .

زن بلند می شود و کش سر دختر را از روی زمین برمی دارد . به سمتش می رود و بغلش می کند .

- اون شوخی بود دخترکم ، تازه تو نباید گوش وایسی .حالا وایسا موهاتو جمع کنم .

دختر آرام می ایستد . زن موهای خرمایی رنگش را دسته می کند و کش را دور آن می بندد.

- آی ، یواش ، کندی موهامو .

- فاطمه اینارو از کجا می دونه ؟

- می ره پشت پنجره دفتر معلما وایمیسته .

- کار بدی می کنه . تو هم می ری ؟

- آره . می گه اگه نیای به همه می گم بچه نه‌نه ای !

- مگه تو بچه نه‌نه ای ؟

- فاطمه می گه بچه‌ای که هی مامان مامان کنه بچه نه نه است .

زن دوباره روی کاناپه می نشیند ، کتاب فارسی را می بندد و خودش را شروع به بادزدن می کند. دخترک دست از شیطنت بر می دارد و روی پای زن که روی کاناپه ولو شده است          می نشیند. خودش را به زن می چسباند . زن گونه‌ی دخترک را می بوسد . دختر سریع با پشت دست لپش را خشک می کند .

- منو نبوس . تفی می شم . دوست ندارم . دایی هم اینجوری منو می بوسه .

زن توجهی نمی کند و می پرسد :

- مامان و باباش چی کارن ؟

- بابا نداره . می گه مرده . مامانشم ، مامانی ، مامانش از این خانوماست که ناخنای بلند داره . لاک قرمز می زنه . تو هم بزن .

- چی ؟

- لاک قرمز . فاطمه یدونه همیشه توکیفش داره . می گه از وسایل مامانش کش رفته . یه ماتیک قرمزم داره . منم لاک می خوام .

- ماتیک نه ، رژ لب .  تو چرا امروز اینجوری حرف می زنی. این فاطمه انگار خیلی شیطونه .

- می گه مامانشو دوست نداره. همش پیش مادربزرگشه . مامانش اصلا خونه  نیست .

- خب ، خب . وارد جزئیات نشو . دیکته هنوز مونده . خودم فردا به مدیرتون زنگ می زنم ببینم این فاطمه کیه .

دختر از پای زن پایین می آید و روی شکم دراز می کشد ، دفتر مشقش را جلوش می گذارد و می پرسد :

- مامان جزئیات یعنی چی ؟ چه جوری بخش می شه ؟ جزئی ، آت؟

و سعی می کند معما را حل کند .  

- یعنی چیزای ریز ، کوچک .

- چیزای فسقلی ؟

- آره ، فسقلی !

- یعنی منم جزئیاتم ؟

- چه ربطی داشت ؟

- آخه تو بهم می گی فسقلی فسقلی .

- نه تو جزئیات نیستی . نوشین بنویس هزارتا کار دارم .

- داس . داس .

دخترک ته مداد را از دهنش در می آورد ، کش سرش را باز می کند ، به سقف خیره می شود و با حالت متفکر تکرار می کند:

- داس ، داس .  

 

 

 

 


 
زن در مرکز
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن با احتیاط روی چاله می راند . چپ ، راست ، چپ ، راست . فرمان را به نرمی حرکت می دهد و خوشحال است که بدون کمک توانست روی چاله‌ی تعمیرگاه برود . از دیروز که تصمیم گرفت خودش ماشین را به تعمیرگاه ببرد مرتب با خودش رفتن روی چاله را تمرین می کرد . ماشین را خاموش کرد و با احتیاط از ماشین پیاده شد. تعمیرگاه تقریبا شلوغ بود . مکانیک ها تند تند کار می کردند و یا زیر ماشینی فرو غلتیده بودند و یا تا کمر درون ماشین خم شده بودند . پیاده می شود و بدون توجه به نگاه کنجکاو اطرافیان دنبال کسی می گردد تا به دادش برسد . مرد سیاه چرده‌ای با لباس روغنی ، دستان روغنی و صورت روغنی چند قدم نزدیک می آید و با صورتی که می شد ته آن خواند اینجا چه غلطی می کنی می پرسد : بله خانم ؟

زن خوشحال از اینکه مرد به تنها چیزی که توجه می کند کار است بدون در نظر گرفتن حالت صورت توهین آمیز او با حالتی حاکی از اعتماد به نفس می گوید: از زیر ماشینم یک صدایی می یاد . نمی فهمم از موتوره یا از چرخ سمت راننده .

مرد نگاهی به ماشین می اندازد . اینکه پریروز اینجا بود .

زن خوشحال از اینکه سخت ترین قسمت ماجرا را احتیاجی نیست تکرار کند اگر چه خیلی تمرین کرده بود که داد بکشد و با عصبانیت بگوید مرد حسابی ، دو سه روز پیش قرار بود درست بشه که بدتر شد و اومدی ابروشو ورداری زدی چشمش رو هم کور کردی  با آرامش لبخندی زد و گفت : بله . دسته موتورش شکسته بود و فشنگی ترمزشم عوض کردید ولی الان صدا می ده . خوشحال از اینکه تمام اصطلاحات را درست به کار برده بود کناری ایستاد تا مرد کاپوت ماشین را بالا بزند و ته دل امیدوار بود مرد دیگر سئوالی نپرسد چون به جز همین کلمه‌ی دسته موتور که به نظرش خیلی زشت و قبیح بود و فشنگی ترمز چیز دیگری بلد نبود .

- باید یه دور باهاش بزنم .

سوئیچ را کف دست مرد می گذارد و کناری می ایستد . مرد ماشین را از روی چاله در می آورد و می رود .

***

- چرا نمی مونی ؟

- چون نمی تونم .

- نمی تونی یا نمی خوای ؟

- تو فکر کن نمی خوام ولی واقعیتش اینه که نمی تونم .

- چرا ؟

- چون تو مردی .

- خب؟!

- من زنم .

- عجب ، این کشفا رو تازه کردی؟

- لوس نشو . ببین تو ناخودآگاه می خوای رو من سلطه داشته باشی. البته در مورد تو کاملا ناخودآگاهه .

- نه اینجوری نیست . داری چرت می گی .

- من آزادیمو به هیچ قیمتی از دست نمی دم .

- من نمی خوام آزادیتو بگیرم .

- تو ناخودآگاه این کار رو می کنی . دیر یا زود و من قبل از اینکه اون روز برسه خودم جلوشو زودتر می گیرم .

- تو خیلی خودخواهی .

- آره من خودخواهم چون یکبار بیشتر زندگی نمی کنم .

- هوس بازی . من نشد یکی دیگه ، یکی دیگه نشد باز یکی دیگه.

- مرسی که فقط گفتی هوس باز.  مردم اسمای بدتری می ذارن . تلاش برای بقا آزادی هوس بازی نیست . من قوانین خاص خودم رو دارم و تو یک مرد معمولی هستی.

- تا حالا دقت کردی همه مردها برای تو معمولین . تا حالا دقت کردی احساس می کنی خیلی خاصی ؟ تا حالا دقت کردی تو هم یک زن معمولی هستی ؟

- نه دقت نکردم . الان که گفتی احساس می کنم چقدر احمق بودم که نمی دونستم من یک زن معمولی هستم .

- بله ، تو یک زن معمولی هستی . مثل همه‌ی زنهای دیگه ، طلا دوست داری ، برای وزنت نگرانی ، عاشق خرید کردنی ، پریود می شی . تو هم مثل همه‌ی زنهای دیگه‌ای فقط نمی خوای نقشت رو بپذیری و مطمئن باش همیشه تنها می مونی .

***

- خانم ، خانم ...

به مکانیک نگاهی می اندازد .

- اونجا تکیه ندید سیاه می شید . اگزوزش شل شده . الان درستش می کنم . اصغر بپر بیا این اگزوزو سفت کن .

- مرسی .

از تعمیرگاه بیرون می آید . نور آفتاب چشمانش را می زند . هنوز تصمیمش را نگرفته است . نمی تواند ریسک کند . آدم های جدید خطرناکند.

 


 
برداشت آزاد 8
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

کسانی که مخالف آزادی دیگرانند ، خود لیاقت آزادی را ندارند . (آبراهام لینکن)


 
بدون عنوان 18 یا ...
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن  سیگاری روشن می کند و کنار جاده می نشیند . آفتاب ولرم درست وسط موهای کوتاهش می تابد و پوست سرش را نوازش می دهد . دستش را سایه بان چشمانش می کند و به جاده‌ی خالی نگاهی می اندازد . وقتی فقط ده سال داشت اولین بار این افسانه را شنید . بالاخره روزی مردی از این جاده عبور خواهد کرد . مادرش گوشزد کرده بود که این یک افسانه بیشتر نیست چون خود او ، دختر خاله هایش و مادربزرگ زن و حتی مادربزرگ مادر زن منتظر نشسته بودند و همه بر افسانه بودن این مطلب مهر تائید زده بودند. ولی از آنجایی که او لجباز بود می خواست بداند آیابالاخره روزی مردی از این جاده می گذرد ؟ اصلا دلش می خواست ببیند مرد واقعی چه شکلی است. دوباره چشم دوخت به جاده . ته سیگارش را زیر پایش کنار هزاران ته سیگار دیگر انداخت .  


 
برداشت آزاد 7
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

آزادی اندیشه و قلم و زبان ، موجب آبادی و عمران مملکت است . (دهخدا)


 
برداشت آزاد 6
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

هر زنی , از سر هر مردی , زیاد است . (سارتر )‌


 
بدون عنوان 17 یا این روزها همه کتاب می خرند شما چطور ؟!
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

این روزها روزهای عجیبی است . نمایشگاه کتاب دایر است و از طرفی تب انتخابات همه را گرفته است طوری که حتی شیاف هم دیگر فایده ای ندارد . یک هفته است که راهم را عوض کرده ام تا به ترافیک نمایشگاه نخورم . یک هفته است که دیگر از تونل رسالت رد نمی شوم، از بغل مصلی وارد خیابان عباس آباد نمی شوم ، مفتح را پایین نمی آیم و سر میدان هفت تیر دلم به حال آن پلیس های بداخلاق نمی سوزد . یک هفته است از میدان دکتر فاطمی می گذرم و تعجب می کنم که چرا فقط از کابینه‌ی مصدق ، دکتر فاطمی را اعدام کردند و چرا یک مدتی اسم این میدان ، میدان جهاد بود یا به طور کلی چرا همه چیز به صورت اعجاب انگیزی تخمی است ؟ نمایشگاه نرفتم ، نه حوصله دارم نه پای راه رفتن و نه پول خرج کردن . کلا این روزها کتاب برای من یادآور خاطرات تلخی است . خاطراتی که سعی می کنم فراموششان کنم . سرم را با چیزهای دیگر گرم می کنم . صبح ها می روم پارک ورزش می کنم ، آقایان با سر سلام می کنند ، یکی دو نفر حالم را می پرسند و آیا اینکه سرما خوردگی هم بهتر شده است یا نه . عصرها هم هرازگاهی با مامان می روم پیاده روی . کمتر با هم حرف می زنیم چون او دوست دارد راجع به دیگران حرف بزند و همه را قضاوت کند و من دوست دارم موزیک گوش دهم .

به طور کلی این روزها زندگی من بر خلاف زندگی روال عادی مردم این مملکت شده است . پریروز یک آقایی که خیلی هم پیر نبود به من گفت دخترم ! با خودم فکر می کنم اسلام چه کارها که نمی تواند بکند یا با اسلام تفاوت سنی بی معنی می شود . تنها سئوال بحث برانگیز این هفته این بود که کسی از من پرسید چرا کاندیدای انتخابات نشدم؟ تمام دیروز فکر می کردم که آیا واقعا برایم جذاب است ؟!


 
برداشت آزاد 5
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

اگر خدایی نبود ، انسان باید یکی را پیدا می کرد . (ولتر )


 
بدون عنوان 16- مینیمال
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من شلیک می کنم . نیکی خیلی پررو است . آن گوشه‌ی سمت چپ قاب شیشه‌ای مرتبا بالا وپایین می پرد . دوباره شلیک می کنم ، آن هم در جواب من شلیک می کند و پشت جعبه‌های چوبی مخفی می شود . حرصم می گیرد ، نیکی را نیشگون می گیرم . جیغش در می آید ولی از آن جا دختر پررویی است دوباره به شلیک کردن ادامه می دهد . شلیک می کند و کلاه کابویی ام می افتد . شانس آوردم که تیر بهم نخورد . می دوم و پشت ستون رستوران پناه می گیرم . نیکی از گوشه‌ی چشم نگاهم می کند . نگاهش نمی کنم ، تکان هم نمی خورم . این دفعه من نباید بمیرم . پناه می گیرم و شش دانگ حواسم را به نیکی در پشت جعبه‌های چوبی می دهم . صدای نفس نفس زدنش را می شنوم . وقتی اینطوری نفس نفس می زند می فهمم نمی تواند تمرکز کند . از پشت جعبه‌ها بیرون می آید . مکث نمی کنم و یک تیر مستقیم به سینه‌اش شلیک می کنم . نقش زمین می شود . از خوشحالی هورا می کشم . نیکی نگاهم می کند ،می خندد و می گوید :

- بالاخره تو کلانتری .

و دستش را دراز می کند. دست می دهیم .

صدای مامان برای ناهار می آید . ناهار ماکارونی است . می گویم :

- هر کی زودتر رسید آشپزخونه اول.

می دود .


 
برداشت آزاد 4
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

اگر بخواهیم انسانی را بشناسیم ، باید ببینیم زندگی او در نهان به چه کسی گرایش دارد . (کریستین بوبن )


 
بدون عنوان 15
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

کپسول کلد استاپ را نگاه می کند . از کپسول متنفر است چون می چسبد به حلقش و بعد آب می شود و تلخ . کسپول را در دهانش می گذارد . بر زبانش می چسبد . لیوان آب را سر می کشد ،گیر نمی کند و پایین می رود . روی تخت دراز می کشد . می داند تب دارد ، احتیاجی به درجه نیست . تمام بدنش خیس عرق است . پتو را روی خودش می کشد ، موبایلش را بر می دارد و آهنگ ملایمی می گذارد. می داند یکی تمام شود یکی دیگر شروع می شود . این را به خود گوشی سپرده است ، کمی هیجان دارد وقتی نمی داند آهنگ بعدی چیست . نامجو ، کاوه یغمایی ، فرامرز اصلانی ، شجریان ، شاید هم صدای شاملو . به سقف خیره می شود ، ترک ها را دوباره می شمارد ، هنوز همان تعداد هستند . به لوستر سه تایی نگاه می کند . می داند نارنجی پشت سر سبز قایم شده است . بر ترس روز اولی که این کشف را کرده بود می خندد ، فکر کرده بود نارنجی افتاده است ، شکسته است و او نفهمیده ولی ، حالا دیگر می داند از آن جایی که او نگاه می کند نارنجی پشت سر سبز قایم شده است و هیچکس دیگر نمی تواند این را بفهمد ، چون هیچکس بر تختخواب دراز نمی کشد تا لوستر را نگاه کند یا حتی ترک ها را بشمرد یا به لاله‌های درخشان پرده چشم بدوزد تا بفهمد در پارچه پرده سه نوع لاله‌ی به ظاهر شبیه هم ولی متفاوت وجود دارند .

دست بردار از این میکده‌ی سربه سری

پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری ، که فقط فکر کنی بهتری . *

چشمانش را می بندد ، ذهنش درگیر است ، چشمانش را فشار می دهد ، افکارش فرار نمی کنند ، می خندند ، می خندند ، چشمانش را باز می کند ، می خندند ، سرما خوردگی ، پایان نامه ، کتابخانه ، کتابهای قرض گرفته شده ، کتاب پنجمین فرمان پیتر سنگه که گم کرده است و الان به آن احتیاج دارد ،دانشگاه کذایی ، ای میل به استاد ، پیگیری پروسه‌ی تدریس ، پول قرض داده شده و پس گرفته نشده ، دوستان بی مروت، بی بند و باری جنسی ،کلاس داستان نویسی ، مشق موسیقی ، داستان هایی که دیگر نوشته نمی شوند ، رژیم منحوس (دلش بستنی می خواهد ) ، کار ، کار ، کار ، تعمیرگاه ماشین ، آرایشگاه ،دلارا دارابی که الان خوراک کرم ها شده است ، مرگ که هر روز پیروزمندانه تر از هر موجود دیگری این طرف و آن طرف پرسه می زند ، جنگ ، انرژی هسته ای ، خصوصی سازی ، لباس های کثیف ، شام چی درست کنم ؟ و.... .

ای کاش ای کاش ای کاش

داوری داوری داوری ...

 

* نامجو


 
ّبرداشت آزاد 3
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

اندیشه من ، برگ نازکی است که بر هر سویی نوسان می کند و از هر نوسانش شادمان می شود . (جبران خلیل جبران )


 
برداشت آزاد 2
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دوره های آزادی ، دوره های انتقال و فواصل شجاعانه ای است میان مراحل عرف و عادت و مراحل نظم و قانون . (ویل دورانت )


 
بدون عنوان 14
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من کسی را می شناسم که آواز می خواند ، زیبا و روی نت می خواند ، صدایش بد نیست ولی وقتی روی نت می خواند می توان از هرازگاهی کم آوردن صدایش در پرده‌های بالا اغماض کرد . می دانم کلی تمرین کرد تا بتواند ای ایران را بخواند ، پشت فرمان توی اتوبانهای این شهر فراخ ، هنگام سرخ کردن سیب زمینی یا ورز دادن گوشت کتلت ، هنگام چپاندن لباس‌ها در ماشین لباس‌شویی و یا سرازیر کردن پودرهای گلوله گلوله و رنگی .  من کسی را می شناسم که می خواند ، خیلی دلش می خواست این کار را حرفه‌ای ادامه دهد اما نتوانست چون زندگی سخت است . من کسی را می شناسم که می خواند و خیلی دوست دارد برای شما هم آواز بخواند ، ترانه های قدیمی ، آنهایی که هیچ وقت خسته کننده نمی شوند اما... نه نه اینکه رویش نشود نه . بلکه می خواهد در نظر شما همچنان معقول جلوه کند .


 
برداشت آزاد 1
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

روزهایی هست که جهان دروغ می گوید ، و روزهایی که حقیقت را . (کامو )


 
بدون عنوان 13 یا خشک شویی جای بی ناموسی است .
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

تا حالا برام پیش نیمده بود که لباس خودم رو خودم بدم خشک شویی . ولی دیروز برای اولین بار در این بیست و پنج سال زندگی این کار رو انجام دادم . به نظر من خشک شویی جای خیلی بی ناموسی است . بهتون می گم چرا . چون که به همه جای لباس آدم دست می کشند . مثلا دیروز آقای محترم مسئول خشک شویی ، خشتک شلوار این بنده ی حقیر را وارسی می کرد ، با دقت نگاه می کرد ، به کل شلوارم دست می کشید و در آخر چنان شلوار را گرفت بالا و نگاهش کرد که یک آن احساس کردم شاید داره چیزی رو اون تو تصور می کنه . به هر رو ، من کلی خجالت کشیدم . بعد دست کشید توی آستر کتم و حالا ول نمی کرد ، هی دست می کشید مخصوصا در مناطق خیلی بالاتنه ، خیلی اهتمام می ورزید . باز هم من خجالت کشیدم و همان موقع بود که احساس کردم که خشک شویی واقعا جای بی ناموسی است.

 

پی نوشت :

تو که دنبال اعتراضی ، زندگیتو گرفتی به بازی *، سریع برو بشین سرجات تا نیمدم.

* محسن نامجو


 
بدون عنوان 12
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

نگاه که می کنم چیزی نمی بینم . چشمانم را می مالم ،با پشت دست ، می سوزد ، دود نیست ، گرده است ، گرده های گل . دوباره نگاه می کنم باز چیزی نمی بینم. آری چشمها را باید شست . حتی شده با سرم ، حتی شده محض احتیاط با آب صابون ، حتی شده با الکل 99 %. چشمها را هرجور دلتان می خواهد بشویید اما ... باز که نگاه می کنم چیزی نمی بینم. پزشک می گوید چشمان شما هیچ ایرادی ندارد جز اینکه زیادی بزرگ است . من فکر می کنم پزشک چیزی نمی بیند و با تعجب به او خیره می شوم .


 
این داستان احتیاج به سانسور دارد .
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

مرد میانسال با موهای جو گندمی انبوه نگاه معناداری به رفیقش انداخت و با حرکت چشم حواس او را متوجه آن طرف خیابان کرد .

- اونو نگاه کن .

شاگرد مغازه ناخودآگاه از تا زدن تاپ های اندازه‌ی یک کف دست بازماند و سعی کرد علی رغم نوری که دید را محدود می کرد رد نگاه صاحب مغازه و دوستش را دنبال کند و به آن طرف خیابان برسد .

- از این چیزا پر توی این شهر .

- کارتو بکن پسر . هنوز شیشه ها رو تمیز نکردیا

شاگرد مغازه دوباره شروع به تا زدن انبوه تاپ های به اندازه‌ی یک کف دست می کند و زیر لب چیزی می گوید .

- می دونم از این چیزا زیاده ولی خب تازه یازده صبحه . آخه کی الان دلش می خواد بره تو رختخواب ؟!

- من ، تو ! حتی اون . و اشاره ای به شاگرد مغازه می اندازد که تاپ های تا شده را روی قفسه قرار می داد . شاگرد مغازه که ششدانگ حواسش پی حرف آن دو بود جراتی می کند و می گوید :

- آقا سعید راست می گه . تن زن همیشه خواستنیه . دیگه وقت و ساعت نمی خواد که .

- به به ! چشمم روشن . چه بلبل زبون شدی . تن زن ؟! چه حرفا . چه ادبی حرف می زنی وروجک

و خنده ای سر می دهد .

- اذیتش نکن علی آقا . راست می گه خب این بنده خدا هم . اصلا عشق بازی بالاترین لذته.

- نه برای همه .

- برای مردا که هست . نکنه تو دوست نداری ؟ ها ؟ بگو توروخدا اونوقت می شه برات حرف درآورد . حالا اون پولشو می گیره و می ره . ما هم چند دقیقه آروم می شیم . فکرمون خالی می شه بعدشم ...

- بعدشم دوباره این زندگی سگی .

- قربون دهنت زندگی سگی . مگه نه  سامان ؟!

شاگرد مغازه در حالیکه یک چشمش به دختر آن طرف خیابان است و یک چشمش به شیشه ‌ی مغازه و روزنامه مچاله شده در دست، سری تکان می دهد و می گوید :

-  خیلی خوش هیکله . ولی قیافش نه راستش چنگی به دل نمی زنه .

- قیافه رو می خوای چی کار ؟ حوله می ندازی روش !

و می زند زیر خنده و با دست به پشت علی آقا می زند.

- سخت نگیر مرد . زندگی همینه .

- نمی دونم ، می دونی که تا حالا دلم راضی نشده از این کارا بکنم . با این که از این دخترک ها پر توی خیابون .

- کافی پول داشته باشی و دستتو دراز کنی .

- سامان کارتو بکن . ظهر شد . بعدشم سفارش خریدای اون خانم دکتره رو آماده کن. الان می یاد جیغ جیغ می کنه حالم بهم می خوره .

سامان با سرعت جیر جیر شیشه ها را در می آورد و به سمت لیست سفارش خانم دکتر می رود .

- خب یکبار تجربه کن علی آقا بد نیستا . ببین می خوای برم همینو واست جور کنم ؟ یک چند دقیقه ای هست تو نخشم . طرف هر ماشینی هم سوار نمی شه . یک بی ام و بوق زد نرفت . حتی نگاشم نکرد . حالا اون سمند نقره ای بماند .

علی آقا نگاهی به دخترک آن طرف خیابان می اندازد . زیر چشم سامان را می پاید که در حال بسته بندی کیف و کفش خانم دکتر است .

- با دقت بپیچ پسر . تر و تمیز . ول کن سر جدت سعید آقا . من خیلی هنر کنم دهن زن خودم رو ببندم .

- یکذره خرما بخور ، ورزش کن . بابا مرد باید به وظایفش خوب برسه .

و چشمکی تحویل علی آقا می دهد .

سامان زیر لب می گوید شرط می بندم این یکی رو سوار می شه .

سعید آقا ششدانگ حواسش را به آنطرف خیابان می دوزه و می گه سر پنجاه تومن که نمی شه.

- سر پنجاه تومن. باشه .

- بی ام و مشکی کمی جلوتر از پای دخترک می ایستد و منتظر می ماند . دختر برمی گردد و به عقب نگاه می کند . دوباره به سمت بالای خیابان چشم می دوزد . صدا از کسی در نمی آید . دختر چند قدم به سمت بی ام و می رود . نگاهی به راننده می اندازد . با جسارت به ماشین نزدیک می شود . کمی حرف می زند و سوار می شود .

- باختی سعید آقا .

- به نظرت چند گفت سامان ؟

- نمی دونم نرخا متفاوته .

- بسه دیگه . حالمو بهم زدید .

 

 


 
بدون عنوان 11
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن نگاهی به ساعت می اندازد . آهی می کشد .دلش می گیرد .  نیم ساعت است که عقربه ها روی پنج بعدازظهر خشک شده اند . زن سیگاری روشن می کند و کنار پنجره می رود . دلش می گیرد . باران می بارد و هرازگاهی کسی فقط می دود .  از کنار پنجره به گوشه ی مبل پناه می برد . کتاب تافلر را دستش می گیرد تا شاید بفهمد دنیا دست کیست . چیزی نمی فهمد، دلش می گیرد . کتاب را گوشه ای می گذارد و مجله ی مزخرفی را بر می دارد . طالع بینی مهر ماه را می خواند " شما اینگونه هستید و مواظب باشید و به خودتان برسید و این حرفها " مجله را از حرص پرتاب می کند . به شیشه ی تلویزیون می خورد و پشت رو بر روی زمین ولو می شود . فحشی زیر لب می دهد . دلش بیشتر می گیرد . نگاهی به ساعت می اندازد . هنوز پنج بعد از ظهر است . زبانش را برای ساعت دراز می کند. خنده اش می گیرد اما خنده ای کوتاه . دوباره بلند می شود و قدم می زند . این طرف و آن طرف ، پایش به گوشه ی تیز میز مربعی شکل وسط هال می خورد . بلند فحشی می دهد  . دلش می گیرد. تلفن را برمی دارد و به دوستی زنگ می زند .کسی بر نمی دارد . تا پنج بوق صبر می کند. همیشه تاپنج بوق صبر می کند ، مثل یک قرار داد نانوشته، مثل اینکه بخواهد بگوید برای خودش سبک دارد . کسی بر نمی دارد . دلش می گیرد . به رختخواب پناه می برد. پتو را روی خودش می کشد و خودش ، دلش و افکارش را به خواب می سپارد .

 


 
بدون عنوان - 10
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

شماره 9 شماره قبلی بود که فکر می کردم شماره 8 هست .

- جمله ی زیر را کامل کنید .

امروز روز خلیج همیشگی .... است .

- خلیج همیشگی چیه ؟

- خلیج همیشگی عربی

- پر کردن جای خالی منوط به مشورت با نشنال جغرافی است .

- انرژی هسته ای حق مسلم همیشگی .


 
بدون عنوان - فکر کنم 8
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

امروز صبح که بعد از هفت سال ساعت متفاوتی سرکار آمدم خیلی شوکه شدم . خیابان های شش صبح خیلی با هفت صبح فرق می کند . حتی با شش و نیم صبح هم فرق می کند و من از اینکه هوا روشن بود و من رانندگی می کردم بسیار دلشاد شدم .

از تونل رسالت که رد شدم یک سئوالی به ذهنم خطور کرد : چند تا جک و جونور کشته شدند تا این تونل حفاری شد و ساخته شد ؟

مشغول طرح ریزی پروژه ی کتابخوانی هستم . این پروژه به صورت مجازی برگزار خواهد شد . اگر کسی پیشنهادی ، چیزی دارد حتما بگوید . حتی اگر کاری هم از دستش بر می آید بگوید .

 


 
بستنی
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

- بستنی .

زن مستاصل نگاهی به ساعتش می اندازد ، چادرش را صاف می کند و  در حالیکه دست دختربچه را می کشد پشت سر آخرین نفر در صف نانوایی می ایستد .

- نمی شه . بابا می یاد می خوایم ناهار بخوریم .

دختربچه به زن نگاه می کند و کش موهایش را می کشد و روی زمین می اندازد .  

- ذلیل مرده . نکن .

زن کش سر را از زیر پاهای مردم برمی دارد و در کیفش می اندازد .

- بستنی .

- گفتم که نمی شه . اصرار نکن. آروم وایستا الان نون می گیریم می ریم .

خسته و درمانده به صف طولانی که مورچه وار حرکت می کند نگاه می کند . دختر بچه چشمان گردش را به مادرش می دوزد و خودش را از کیف او آویزان می کند .

- بستنی ، بستنی ، بستنی . من بستنی می خوام .

زن با عصبانیت کیف را از دست دختربچه رها می کند و با تحکم می گوید

- ساکت باش .

مرد جوانی که جلوی زن ایستاده است بلند می گوید :

- لا اله الا الله ، بچه جون آروم باش .

دختر بچه با وحشت به مرد جوان نگاه می کند و آرام کنار مادرش می ایستد . زن نگاه حاکی از تشکر به مرد که حالا به آن دو نگاه می کند می اندازد و دوباره تعداد آدم های جلویش را می شمارد . مادری همراه پسر بچه ای بستنی به دست از پیاده رو رد می شوند .

- مامان  و با انگشت به پسربچه اشاره می کند ، بستنی . بستنی ، بستنی .

زن دست نوازشی روی موهای دختر می کشد و آرام می گوید :

- اذیت نکن . ببین عمو عصبانی می شه ها .

 و به مرد جوان اشاره می کند .

- عمو خره !

مرد جوان بر می گردد و بر و بر به دختر و بعد به زن نگاه می کند . زن با لبخندی سعی می کند از مرد دلجویی کند ، چادرش را مرتب می کند و محکم به پشت دست دختربچه می زند .

- معذرت بخواه . حرف زشت نزن .

- من معذرت نمی خوام . عمو خره . عمو خره ، عمو خره . من بستنی می خوام .

- خواهر جلوی دهن بچه تو بگیر .

زن با صدای ملیح و کشداری می گوید :

- ای آقا سخت نگیرید بچه ست .

مرد میانسالی از ته صف می گوید :

- راست می گه خواهر. سرمونو برد . ده دقیقه است همش داره نق می زنه .

- به شما کاری نداره که ؟!

سربازی که چند نفر عقب تر از زن ایستاده بود می گوید :

- خانم سرمون درد گرفت . یا بستنی براش بخر یا ساکتش کن یا من می یام ساکتش می کنم .

زن حالت تدافعی به خودش می گیرد و تقریبا با جیغ می گوید :

- تربیت بچه ام به خودم مربوطه نه به شماها .

مرد جوان می گوید :

- عجب تربیتی ! عمو خره شد تربیت . و تمام صف نانوایی می خندند .

زن پیری از میانه‌ی صف می آید و چند دانه آبنبات کف دست دختربچه می گذارد . زن تشکر می کند . دختربچه چند لحظه به آبنبات ها نگاه می کند .

- بگو مرسی .

دختربچه حرفی نمی زند و در عوض آبنبات ها را روی زمین پرت می کند . پیرزن با تعجب به دخترک نگاه می کند و آرام می گوید :

- بی تربیت .

- خودتی . و زبانش را برای پیرزن در می آورد .

زن بازوی دخترک را نیشگون می گیرد و چادرش را جمع و جور می کند .

مرد جوان می گوید :

- خانم دم از تربیت می زنه . هه !

پیرزن با عصبانیت می گوید :

- تا خودشون تربیت نداشته باشن که نمی تونن بچه شونو تربیت کنن .

همه به علامت تصدیق سر تکان می دهند .

زن نیشگون محکم تری از بازوی دخترک می گیرد و دختر به گریه می افتد .

- بستنی ، بستنی ، بستنی

- خفه شو تا نزدم سیاه و کبودت کنم .

سرباز با بی حوصلگی می گوید :

- خانم اون بچه رو ساکتش کن . سرم رفت .

مرد جوان می گوید :

- تربیت ، تربیت .

مرد میانسال چند قدم جلوتر می آید و با صدای بلند می گوید :

- شعور ندارن ،یکی نیست بگه یا توله سگ رو نیار تو خیابون یا یه بستنی بده چشم و دلش سیر شه اعصاب مردم رو خط خطی نکنه .

زن چادرش را سفت می گیرد و رو به مرد میانسال می گوید :

- حضرت آقا بهتره به این کارا کار نداشته باشی و تنبونتو بکشی بالا . پیرمرد پیزوری .

مرد جوان شلوارش را بالا می کشد و با یک خیز بلند جلوی زن می ایستد .

- خفه شو جنده تا نزدم تو گوشت . معلوم نیست باباش کیه که این بچه این قدر وقیحه.

از جلوی صف کسی نان به دست می گوید :

- صلوات بفرستید بابا .

زن نگاهی با عصبانیت به بچه می اندازد و بدون اینکه جواب بدهد می ایستد . پنچ نفر تا نوبتش باقی مانده است . دوباره به ساعتش نگاه می کند و رو به دختر می گوید :

- ببر صداتو . ببر

دخترک هق هق گریه می کند . مرد جوان رو به دخترک با تحکم می گوید:

- ساکت شو وگرنه می یام زبونتو می برم .

- لازم نکرده . کاری به کار بچه ام نداشته باش.

- تا دو دقیقه پیش می زدیش که . حالا شد بچه ات ؟

- به تو ربطی نداره مرتیکه .

-مرتیکه اون بابای بی غیرتشه . نذار خون به پا کنما .

زن چادرش را محکمتر می چسبد و می گوید :

- مثلا چه غلطی می خوای بکنی ؟

مرد مشتش را بالا می آورد و نشان زن می دهد .

- برو ضعیفه . برو . من دست رو زن بلند نمی کنم . برو این توله ات رو ساکت کن .

 زن بلند می گوید :

- همتون کثافتید . شما مردا همه کثافتید .

شاطر داد می زند - آقا چند تا ؟

- خودت کثافتی و اون توله سگت . اومدی نون بخری یا با اعصاب مردم بازی کنی . اون از یک طرف زر زر می کنه این زنیکه هم دو قورت و نیمش باقیه .

همه به علامت تصدیق سر تکون می دهند .

مرد جوان تکه ای از سر نان را می کند و در دهانش می گذارد و با دهان پر می گوید :

- برو خدا رو شکر کن امروز حال و احوالم گه مرغی نبود .

زن زیر لب می گوید خفه شو .

- دو تا لطفا .

شاطر دو عدد نون به دست زن می دهد و چپ چپ به زن نگاه می کند . زن نان ها را به زیر چادر می برد و با دست دیگر دست دخترک را می کشد . دخترک که تا این لحظه دیگر ساکت شده بود نگاهی به دستگاه بستنی سازی می اندازد

- مامان . بستنی .

- خفه شو ورپریده .

 

 


 
بدون عنوان 8 - شنبه این شنبه دوست داشتنی
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

١- حرکت جدید 1 هنوز ادامه دارد .

2- هفته شروع شد .کارهایی را که باید انجام بدهم را مرور می کنم . کمی موزیک و فیلم خونم پایین آمده است ولی اصلا مهم نیست . این شنبه ، شنبه دوست داشتنی است .

3- هنوز فرآیند رژیم ادامه دارد . ببخشید می شه بهم بگید بستنی چه مزه ایست ؟!

4- آهنگ جدید محسن نامجو در مورد چه گوارا گوش دادنیست . با عرض شرمندگی می توانید دانلودش کنید .

5- کتاب بینایی ساراماگو خیلی وقت پیش تمام شد ولی وقت نشد راجع بهش بنویسم . این مرد در توصیف  اغراق ذهن خلاقی دارد ولی آخرش ... نمی دانم !

6- بعد از آن از جی دی سالینجر داستان کوتاه خواندم . حیف این مرد که عزلت برگزیده.

7- برای فردا کلاس داستان نویسی یک داستان گزارشی باید بنویسم . یک اتفاق مثلا سبک چوبک . خدایا این کفاره ی کدامین گناه من است .

8- پایان نامه ام بالاخره تصویب شد . کمی خر کیفم .

9- و این است این شنبه دوست داشتنی .

 

 


 
می خواهم داستان بگویم ، آیا حوصله دارید ؟
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

داستان من از آنجایی شروع می شود که شخصیت اصلی داستان من  که به دلایل امنیتی نمی خواهد اسمش فاش شود یک روز به صورت کاملا ناگهانی دهانش را بست و تصمیم گرفت ساکت شود . حتما الان با خودتان می گویید وای باز یک تقلید از نوشتن داستانهای پست مدرن ولی خب دلم می خواهد همین جا بهتان بگویم که زیاد عجله نکنید شاید این دفعه جور دیگری باشد . شخصیت اصلی داستان من یک روز که از خواب بلند شد و مثانه اش را خالی کرد و مسواک زد یکدفعه بدون اینکه فکری کرده باشد یا خوابی دیده باشد تصمیم می گیرد دیگر حرف نزد .  بله، بله، حتما با خودتان می گویید چگونه چنین چیزی ممکن است ؟ اصلا مگر کسی می تواند بدون حرف زدن زندگی کند ؟ باید توضیح بدهم که شخصیت اصلی داستان من یک مرد است و از آنجائیکه مردها بیشتر تمایل به شرکت در فعالیت های گروهی دارند تا حرف زدن، پس این عمل دور از ذهن نخواهد بود ولی با توجه به اینکه تمام این داستان از ابتدا تا انتها جلوی چشم من است باید همین جا اقرار کنم حرف نزدن واقعا کار سختی است . من نمی خواهم دلایل اصلی سکوت این مرد را بشمارم چون درست است که این داستان من است ولی قوانین دست و پای من را آنقدر باز نگذاشته تا بتوانم هر حرفی را از دهان شخصیت اصلی داستان بیرون بکشم و بدبختانه این که خود او هم به حقوقش کاملا آشناست پس اگر من چیزی را شرح نمی دهم دلیل بر این نیست که نمی خواهم بلکه اقرار می کنم نمی دانم ! و مطمئن هستم شما خوانندگان فرهیخته و مهربان این قصور را خواهد بخشید . به همین دلیل اصلا دوست ندارم قوه‌ی تخیل شما را محدود کنم تا نتوانید خیال پردازی کنید چرا که اگر خیال پردازی نکنید بدون شک مرده اید . من چنین قصدی ندارم به همین دلیل دقیقا همین جا تصمیم گرفتم داستانی تعریف نکنم . ذهن شما می تواند ادامه‌ی داستان مردی که تصمیم به سکوت گرفت را بسازد .


 
برای کتابخوان ها
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

پیشنهاد می کنم از خولیو کورتاسار کتاب بخوانید .

یک سئوال : فکر می کنید می شود جلسات کتاب خوانی ترتیب داد ؟


 
بدون عنوان 7
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

چند اتفاق در صبح بسیار ناخوشایند است :

1- مزاحمتی که یک مرد احمق  ایجاد می کند .

2- دیدن صحنه ی پلیسی که دقیقا وسط خیابان چیزش را می خاراند .

3- ایستادن پشت چراغ های قرمزی که هر کدام 120 ثانیه تنظیم شده باشند .

4- دیدن صف بسیار شلوغ نانوایی .

5- مواجه شدن با میزی که بعد از ساعت اداری کلی کار روی آن گذاشته باشند.