ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
اعترافات یک زن - 8
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

 خراشی بر نداشته ام اما روحم تکه تکه شده است . 


 
اعترافات یک زن - 7
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من خوب نیستم

من خوب نیستم

اگرچه به لبخند می زنم

اما در درون

به سفیدی شناسنامه پدر

به حسرت یک هفته می نگرم.


 
برداشت آزاد -15
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

بوق ممتد ممنوع

گردش به چپ ممنوع

گردش به راست ممنوع

راهنما زدن ممنوع

ترمز کردن ممنوع

کلاچ گرفتن ممنوع

دنده عوض کردن ممنوع

رنگ های زرد و قرمز و آبی و سیاه و سفید و سبز و سرخابی و بنفش و خاکستری و قهوه ای و .... ممنوع

.... ممنوع

.... ممنوع

.... ممنوع

دم ....

بازدم ....


 
برداشت آزاد - 14
ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

هر چه می خواهد دل تنگت بگو .


 
دنیای صفر و یک
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

به دست خط زنش نگاه می کند. زن که نمی شه گفت . زن سابقش . نوشته بود دوستت دارم . هنوز طلاقش نداده است ولی دیگر زنش نیست . کسی را که دوست نداشته باشد نمی تواند زن آدم تلقی شود . نوشته بود بیا با هم ازدواج کنیم . تاریخ کاغذ ده سال پیش را نشان می داد . نه سال پیش ازدواج کرده بودند . تا پنج سال پیش می گفت هی مسعود دیوونه من دوست دارم و او هی می نوشت و می نوشت . کارمند یک خراب شده ای شد و با حقوق بخور و نمیر زندگی می گذارندند . هی مسعود دیوونه دوست دارم و او هی کار می کرد ، کار می کرد ، کار می کرد تا رئیس شود ، رئیس می شد تا مدیر شود و او هی دوستش داشت . دوباره به دست خط نگاه کرد . نگاهش از دست خط به در و دیوار ساختمان جدید محل کارش لغزید . پرسیده بود چرا اینقدر این ساختمان بلند است ؟ رئیس جدیدش که به ناحق رئیس شده بود یا حداقل اینطوری می گفتند خندید و گفت ابهت . پرسید پنجره هایش هم باز می شود و رئیس جدید فقط خندیده بود و سر تکان داده بود . دوباره به دیوارها نگاه کرد . هی مسعود دیوونه دوست دارم ، کاغذ در دستانش سفید شد ، سرخ شد ،سیاه شد ، سرش گیج رفت ، شجاع شد و پانزده طبقه را پایین پرید .


 
برداشت آزاد - 13
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

کدامیک برنده واقعی است ؟

1- موسوی

2- کروبی

3- رضایی

4- احمدی نژاد

5- شرکت مخابرات ایران


توصیه ایمنی :

* این روزها توروخدا مراقب شناسنامه هاتون باشید که حتی از ناموس هم مهم تر است .


 
تسلسل مردانه
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

نگاه می کند ، عاشق می شود ، نگاه می کند ، عاشق تر می شود ، نگاه می کند ، و باز هم عاشق تر می شود و در تمام این مدت تنها به رختخواب فکر می کند.


 
اعترافات یک زن - 5
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن یک هفته دیگر را شروع می کند.

زن استرس دارد .


 
برداشت آزاد- 12
ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

چقدر تهمت و دروغ لازم است تا ثابت کنیم چهار سال دیگر حقمان است که بمانیم؟


 
برداشت آزاد - 12
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

These days we are in a great illusion , Alice in the wonderland . (Me)


 
اعترافات یک زن - 4
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

امروز بعد از 25 سال برای اولین بار بوی توت را فهمیدم

وقتی راننده ی ماشین جلویی یک دفعه ترمز کرد و تمام توت ها در تمام ماشین پخش شد.


 
اعترافات یک زن- 3
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن اگر نمی نویسد , بدین معنا نیست که

ذهنش درگیر است و چیزها را کمرنگ می بیند

بلکه  فقط , روانویس یونی بالش تمام شده است .


 
برداشت آزاد -11
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

مهم نیست که رای بدهید یا نه ، مهم این است که در هر  دو حالت نزد وجدان خود آسوده باشید. (خودم)


 
اعترافات یک زن -2
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من زنی هستم که سالهاست در سفسطه‌ی خاص بودن غوطه ورم.


 
برداشت آزاد -10
ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

آدم هایی که اول صبح دستهایشان در جیبشان است و آرام راه می روند ، هیچ وقت معنی زمان را درک نکرده اند . ( خودم  )


 
برداشت آزاد - 9
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز ٩ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من اگر در بهشت باشم ولی به من بگویند تو حق نداری جهنم را جای بهشت ترجیح بدهی از آن بهشت می روم . ( ژان روستان )


 
اعترافات یک زن -1
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ٩ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

- من همان زنی هستم که از قصد جلوی آینه رژ لب سرخ رنگ را محکم تر روی لبانم می کشم .


 
تمرینی همانند زندگی
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من عاشقت بودم خاک بر سر . می فهمی ؟ همیشه بهت می گفتم . من عاشق اون چشای مشکیت بودم ، اون ابروهای کشیده ات که رفتی مثل عروسک چینیا کوتاهشون کردی و گفتی مد شده . عاشق اون موهای بلند مشکیت که  گیس بافشون می کردی و از دو ور می ریختی رو سینه هات  و بعد ، یکدفعه رفتی کوتاهشون کردی و رنگ زدی بازم گفتی مد شده .

مرد جوان روبه روی آیینه کمی جابه جا می شود ، دستانش را به دیوار تکیه می دهد و صورتش را در آینه برانداز می کند . سعی می کند به حرکت صورتش دقیق شود .

من خاکبرسر همون موقعشم نفهمیدم مد یعنی چی ؟ حالا می فهمم ، حالا می فهمم این مد چه بلایی سرم آورده و تو هی می گفتی زندگی همینه ، زندگی روشنفکری همینه و بعدش سیگار کشیدی ، هر روز که خسته وکوفته از کار بر می گشتم پای تلفن پچ پچ می کردی و سیگار می کشیدی و باز من احمق هیچی نمی فهمیدم . همش فکر می کردم تو همون مهربون خودمی که خجالت می کشیدی تو چشام نگاه کنی ، همون مهربونی که گفتی هر جا بری باهات می یام ، همون که گفتم نازی تهران زندگی سخته ، گفتی می یام هر جا بری باهات می یام . ای کاش پام می شکست و تو رو با خودم به این خراب شده نمی آوردم.

مرد در آیینه  به چشمانش خیره شد و فریاد کشید

گفتم نازی من می رم کار می کنم برات پول می فرستم . اینجا باشی خیالم راحت تره .

کمی چشمانش را تنگ کرد تا شاید قطره اشکی در چشمانش جمع شود

تو اینجا نزدیک قوم و خویشت بمونی بهتره . پاتو کردی تو یه کفش که شوهر نکردم که باز ور دل نه‌نه بابام بشینم ، گفتی طاقت دوری ندارم ، با همه نداریهات می سازم ولی باهات می یام . دستو پامو بستی زن ، دست پامو بستی . اومدیم تهران ، تو همون نازی بودی که از اینهمه شلوغی و سر و صدا به هیجان اومده بودی ، همونی که می بردمت لاله زار ذوق می کردی . وقتی خسته بر می گشتم ، چایی می ذاشتی جلوم و نه خسته بهم می گفتی . ولی فقط چند ماه نازی مهربون خودم بودی . نمی دانم فاطی جنده و سوسن پتیاره از کدوم گوری پیداشون شد که زیر پات نشستن که با این بر و رو چرا زن این عمله شدی ؟ یادته ؟ اینو دقیقا روزی که داشتی می رفتی گفتی عمله رو هم چند بار بلند تکرار کردی و خنده ای کردی از اون خنده ها که زن هرجایی ها می کنن . وقتی فاطی جنده و سوسن پتیاره توی ماشین آنچنانیشون دم در منتظرت بودن و تو تند تند رخت و لباسایی که به نظرم عجیب می یومدن رو ریختی توی ساک و فاتحه .

مرد فاتحه را کشید . چند بار بلند گفت . خوشش نیامد دوباره آرام گفت .

فاتحه .

از آیینه جدا شد و به سمت کاغذهای ولو شده روی تخت رفت . با چشم دنبال پارگراف درست گشت . کاغذها را دستش گرفت و بلند تکرار کرد .

 من اون موقع هم باورم نشد تا اینکه خبرت رو از این ور اون ور گرفتم . می دونی حالا من موندم و این شهر لعنتی کثافت که تو رو بلعید .

چشمانش را بست و جمله را تکرار کرد .

من اون موقع هم باورم نشد تا اینکه خبرت رو از این ور اون ور گرفتم . می دونی حالا من موندم و این شهر لعنتی کثافت که تو رو بلعید .

من اون موقع هم باورم نشد تا اینکه خبرت رو از این ور اون ور گرفتم . می دونی حالا من موندم و این شهر لعنتی کثافت که تو رو بلعید .

من اون موقع هم باورم نشد تا اینکه خبرت رو از این ور اون ور گرفتم . می دونی حالا من موندم و این شهر لعنتی کثافت که تو رو بلعید .

از تخت جستی زد و دوباره رو به آینه مشغول تمرین شد .

من عاشقت بودم خاک بر سر . می فهمی ؟ ...


 
 
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ٥ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من در انتهای سکوت

همان جایی که تو از جنینی متولد می شوی

در اوج کش آمدن زمان

در قعر بی مفهومی واژه

شکستم .


 
این یک داستان علمی ،تخیلی ، بیخودی (همان تخمی سابق ) است .
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

خبرنامه اردیبهشت ماه وزارتخانه که پخش شد خبر از آمادگی تمامی نهادها برای انتخابات می داد . در صفحه اول جناب آقای وزیر ، با عکسی خندان و البته حق به جانب همراه با مشتی شعار در زمینه‌ی اهمیت کارکنان وزارتخانه رتق و فتق امور مملکت خودنمایی می کرد . خبرنامه تند تند و دست به دست در کل ساختمان وزارتخانه واقع در خیابان وزارتخانه منتهی به میدان وزارتخانه چرخید و همه‌ی این نام گذاری ها حاکی از اهمیت بیش از اندازه وزارتخانه رتق و فتق امور مملکت در امور مملکت می داد . عکس العمل کارکنان وزارتخانه به دو گونه بود . گروهی که اکثر آنها خانم بودند از الزام اضافه کاری های آنچنانی و به هوا رفتن داد و بیداد شوهرها و بی سروسامانی امور منزل و بچه های خود در این مدت می نالیدند ، گروهی دیگر به یاد مشکلات سیستم و رایانه ای دوره ی قبل افتادند و اینکه تا پاسی از شب مشغول ثبت سیستم و به اصطلاح مکانیزه نمودن همه چیز بودند و چشم امیدی به این دوره نیز نداشتند و البته گروهی که اکثریت تمام گروه های بالا را شامل می شد از دریافت اضافه کاری های آنچنانی و پاداش های دندان شکن و پست های زود به هنگام و افزایش حقوق های خیره کننده به وجد آمده بودند . هر روز که می گذشت در وزارتخانه رتق و فتق امور مملکت شور و هیاهوی بیشتری بر پا بود . گروهی به دنبال چاپ صحیح و البته سریع فرم های ثبت نام بودند ، گروهی مسئول تدارکات و فراهم نمودن میز و صندلی و چهارپایه و خودکار و استامپ و شناسنامه و اثر انگشت شدند ، گروهی به دنبال خرید لباس های متحد الشکل برای باشکوه نشان دادن کارکنان وزارتخانه بودند و گروهی تمام تلاش خودشان را می کردند تا به رایانه های زبان نفهم حالی کنند که امسال سال قر و قمیش آمدن نیست و محض رضای وزیر محترم و خدا درست کار کنند . هر روز که می گذشت کارکنان بیشتر به تکاپو می افتادند و در خلوت های خود چه در دستشویی محل کار و چه در خانه ، در حمام ، پشت فرمان ماشین لبخند مصنوعی را تمرین می کردند تا مصنوعی بودن آن رنگ ببازد و جملاتی چون بفرمائید از این طرف یا اینجا را امضا کنید و اینجا و اینجا و یا اینجا را باید حتما انگشت بزنید و اصل شناسنامه ، کارت ملی ، کارت پایان خدمت  همراهتان باشد رابا لحن های مختلف تمرین می کردند . همه در هیاهو بودند تا روز موعود فرا رسید . وزارتخانه ی رتق و فتق امور از تمیزی برق می زد ، کارکنان از تمیزی و شکوه برق می زدند ، همه خوشحال و سرزنده با لبخند نشسته بودند ، خبرنگاران مدام این پا و آن پا می کردند تا اولین نفر و بعد از آن سایرکاندیداها وارد شوند و سوژه ی خبری پیدا کنند . ساعت هشت در وزارتخانه باز شد . دربان وزارتخانه که او هم نقش مهمی در این حرکت داشت خبر از عدم وجود کسی در جلوی درب وزارتخانه داد ولی این خبر نتوانست روحیه‌ی کارکنان را خراب کند و آنها مصمم بر سر وظایف خود استوار نشسته و هرازگاهی ایستاده بودند . تا ساعت یک هیچکس نیامد . وزیر کمی نگران شد و از رسانه های ملی خواست تا ثبت نام برای کاندیداها را اعلام کنند که شاید مردم نشنیده باشند و خبر نداشته باشند . رسانه های ملی با تمام همت خود هر ده ثانیه یکبار تمام برنامه های خود را قطع می کرد و این خبر را اعلام می نمود . تا ساعت چهار حتی یک نفر هم نیامد و درهای وزارتخانه رتق و فتق امور مملکت بسته شد . وزیر تمام شب را نخوابید و کارکنان تمام شب را کابوس دیدند . فردای آن روز کارکنان با روحیه ای تضعیف شده و چهره هایی حاکی از کم خوابی و بدخوابی بر سر پست های خود حاضر شدند . دربهای وزارتخانه سر ساعت هشت با سر و صدا باز شد . هراس و ترس به دل کارکنان رخنه کرده بود. همه ناآرام بودند ، مرتب از این طرف به آن طرف می رفتند ، آدامس می جویدند و خودشان را می خاراندند . وزیر خود به شخصه در راهروهای وزارتخانه قدم می زد و همه را بسیج کرده بود که اطلاع رسانی کنند اما حقیقت تلخ این بود که تا آخرین ساعت روز آخر هم کسی برای کاندیدا شدن نیامد .