ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
اعترافات یک زن -13
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

امشب با اینجا آشتی خواهم کرد. هنوز هوا سرد است.


 
برداشت ازاد - 16
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

خدایا ، لطفا این دفعه یک داستان واقعی تعریف کن.


 
اعترافات یک زن -11
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من می روم

بگذارید ثانیه ها بوی شاه توت بدهند

من دهانم را می بندم

چشمانم را

گوشهایم را می گیرم

بر روی سنگفرش خیابان چیزی راه افتاده است

شاید رد شاه توتی له شده .


 
شماره ها
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۸ تیر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

1- من هیچ وقت عاشقش نبودم .

2- حرف مفت می زنی . تو هم مثل همه ما .

3- اصلا مگه کسی می تونست عاشق هما نباشه ؟

1- آره من ، من عاشقش نبودم .

4- تو هم بودی . اینقدر کتمان نکن . اتفاقا اولین کسی که باهاش خوابید تو بودی .

1- بابا من باهاش خوابیدم ، مست بود ، مست بودم ، دلیل نمی شه که . مگه هر کی با هر کی می خوابه عاشقشه ؟

2- اون اولین نفر نبود . من می دونم اولین نفر کی بود .

4- بالاخره یکی از ما چارتا بود . در ضمن اصلا مهم نیست . مهم اینه که همه دوستش داشتیم و اون همه رو دوست داشت .

3- به نظر من مریض بود . یک جور بیمار روانی . یک جور عشق در مرکز توجه قرار گرفتن. عشوه هاشو یادتونه توی مهمونیا ؟ آره ؟ با اون لباسای یقه شل ولنگ و باز و کلی لوندی و ادا اصول . این اواخر هم که موهاشو بلوند کرده بود به خیالی که مرلین مونروئه .

4- با تو که می یومد مهمونی اینجوری بود . آره یکذره عجیب می زد . اصلا یکجوری شده بود .

3- بهش گفتم هما ، خدا بیامرزتش مرد تموم شد . تو چرا نمی خوای از تنهایی در بیای. پاشو توی یه کفش می کرد که اون نمرده . کشتنش ، کشتنش . می گفتم باشه بابا کشتنش ، تو زندان کشتنش . حالا بیا از تنهایی در بیا . برات خونه می گیرم از این اجاره نشینی خلاص شی تو هم سر به راه شو . می دونید چی می گفت ؟ سیگارشو از این دست به اون دست می کرد و می گفت زندگی کوتاه تر از این حرفاست . می گفت سر به راه شدن کلمه بامزه ای که هیچ وقت معنیشو نفهمیده . بعدشم بلند می خندید و می گفت حاجی آخرتتو یه جور دیگه بخر.

1- این مال این اواخرش بود . تو این اواخر می شناختیش . تغییر کرده بود ولی من ، من همای شکسته رو دیدم . همای توی راهروهای سرد سردخونه ، همای بهت زده به جنازه ی اون خدابیامرز سرخاک رو . من اونو اونجوری دیدم . همای داغون که می خواست همه چیرو تموم کنه که آخرسرشم کرد . اون خدابیامرز دوستم بود.  سپرده بودش دست من . منم ، خب خواستم ازش مراقبت کنم ولی داغون تر از این حرفا بود .

3- تو اولین کسی بودی که باهاش خوابیدی .

1- من نبودم

3- خودش می گفت . همیشه تورو مثال می زد .

1- دروغ می گفت . من فقط بغلش می کردم . می یومد پیشم ساعت ها کتاب می خوند و گریه می کرد. می گفت می خوام خون اون خدابیامرز رو پس بگیرم . نمازخون شده بود. می گفت می خوام قوی بشم . قوی ، لب به مشروب هم نمی زد .

3- می زد .

1- این اواخر می زد آره ولی اون موقع نمی زد حتی شنیدم که دیگه نماز هم نمی خونه . تا اینکه دوباره گرفتنش . با تو بود فکر کنم آره ؟

2- بشکنه این دستم . می گفت می خواد گروه رو ببینه . منم خر شدم گفتم باشه . همون شب ریختن بردنشون .

1- وقتی برگشت داغون تر از همیشه بود . از پیش من به قهر رفت . می گفت من به خاطر خودم اونو فروختم .

2- حداقل من می دونم تو نفروخته بودیش .

3- من که اصلا اون موقع زیاد نمی شناختمش .

4- اینجوری به من نگاه نکنید. این حرفا دخلی به من نداره .

1- بعدا با تو دیدمش . اولین بار توی تئاتر شهر . هنوز مشکی پوش بود .

2- آره . بعد عمری گفت می خوام کرگدن رو ببینم . از وقتی با تو قهر کرده بود کم حرف می زد . گفتم چه خوب حال و هواش هم عوض می شه . یکسالی بود که دیگه پیش من بود.

آشپزی می کرد برام ، دستی به سر و روی خونه می کشید ، نقاشی می کرد هرازگاهی .

3- تو اولین نفر بودی ؟

2- من اولین نفر نبودم . من از بین ما اولین نفر بودم . حالا مگه فرقی هم می کنه ؟ بعد از دستگیرش ، وقتی همتون مثل کبک سرتون رو کرده بودید زیر برف من در خونه ام رو به روش باز کردم . شاید می خواسته تشکر کنه .

1- همچین آدمی نبود .

2- بعد آزادیش بود . عوض شده بود.  می گفت دنیا تخمی تر از اونه که چیزی رو برای اون ور نگه داریم، تازه اگه اونوری در کار باشه .

3- به به چه هرزه ی روشنفکر .

2- خفه شو ، هرزه نبود . حداقل با من که بود ، هرزه نبود . سرش تو لاک خودش بود. نقاشی می کشید . کتاب می خوند. تو کشیدیش تو این راه .

1- بسه بابا . حالا بود یا نبود . دردش چیزی بود که من و شما نمی فهمیدیم . بعد از مرگ اون خدا بیامرز حتی نتونست چیزی رو درست کنه . به من اون روز تو تئاتر می دونی چی گفت ؟ اومد بیخ گوشم یواش گفت می دونی چقدر تنهام ؟ گفتم بسه . گریه کرد . گفت می دونی چقدر تنهام . می خوام برم . برم. برم .

2- می خواست همه چیرو درست کنه ولی شماها نذاشتید.  خود تو با اون زنگای هر دقیقه ایت آرامشو ازش گرفته بودی .

1- می خواستم کمکش کنم .

2- تو ، تو با اون قربونت برم فدات شمات ، با اون وای چه نقاشی های سورئال جالبی ، با اون وعده وعیدت که الان تو جا گذاشتی جای پای سالواتور دالی

4- آقا جون بی خود گردن من نندازید . من یک هنرشناسم . می دونم از چی تعریف می کنم.

3- گه نخور بابا . از بین همه ی شما فقط من می خواستم به زندگیش سروسامون بدم.

2- فقطم تو حسابی باهاش خوابیدی .

3- خودش می خواست .

4- زیر پای من هم ماشین بذارن و گردنبد برلیان بخرم با کمال میل پا می دم .

2- با من که بود اینجوری نبود. هنرمند بود . روشنفکر بود .

3- لعنت به این زندگی تخمی تخیلی شما روشنفکرا . بابا شاشیدم به این افکارتون . آقایون زندگی پول می خواد . زن یعنی پول خرج کردن ، شماها اینو بلد نبودید. هی می خواستید با نیما و شاملو و کوفت و زهرمار بکشیدش طرف خودتون یارو هم که خر نبود کاسب بود.

1- هی یارو ، درست حرف بزن . هما کاسب نبود .

3- بود بابا جون . از من بپرس که روزی صدتا مدل قر و قمیش دم حجره می بینم. شما زن ندیده ها به من درس ندید .

2- ارواح شیکمت خیلی پیش تو بهش خوش می گذشت که این کارو کرد.

3- دیونه بود . هی می گفت تنهام تنهام . من نمی فهمم شماها هی نک و نال می کنید تنهایید تنهایید . بابا این تنهایی یعنی چی ؟

1- تو نمی فهمی .

3- نه نمی فهمم . خوب هرچی خواست بهش دادم. چیزایی که شماها نداشتید که بدید .

2- عوضش روحشو ازش نگرفتیم .

3- منم نگرفتم. گفت می خواست بره . همین اول هفته بود. گفتم برو .

4- حتی نپرسیدی کجا .

3- نه نپرسیدم . تو نمی خواد به من بگی چی کار باید می کردم . رفت تا این که دیروز تو زندگی .

2- به من هم اون زنگ زد.

1- شماره ی من توی جیبش بود. رو یه تیکه کاغذ نم کشیده . نوشته بود گفته بودم که تنهام .

 

 

 

 

 


 
 
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ٧ تیر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

امروز بعد از تقریبا یک ماه ، یک داستان نوشتم . بی سر ، بی ته ، بی وسط .


 
اعترافات یک زن - 10
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ٦ تیر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

سه هفته است هیچ چیز ننوشته ام . سه هفته است هیچ چیز نخوانده ام . می دانید آنهایی که فکر می کنند ما احمقیم شاید درست فکر می کنند . دلم برای ندا و نداهایی می سوزد که زود رفتند . دلم برای خودم می سوزد که نمی دانم مرگم به کدامین هدف بی هدفی خواهد بود . دلم برای خدا می سوزد که آن بالا نشسته است و حسرت می خورد در حالی که ندا و نداها برایش تعریف می کنند چه اتفاقاتی افتاده است و او هی پشت دستش را می گزد که لعنت بر بی دقتی .

به نقل قول از فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما

 "گاو بودن چقدر سخت است " .

آری ، این روزها برای من گاو بودن و گاویت سخت تر از هر زمان دیگریست.


 
اعترافات یک زن - 9
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱ تیر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

برای تمام نداها

گلوله سینه ات را شکافت

من در 25 اینچی تنها نظاره گر بودم

مرا ببخش

مرا ببخش

نمی دانم به چه چنگ می زنم

چه چیز را جستجو می کنم

ما را ببخش

صدایی نمی آید

آزادی ، نه

تنها ناله ی ناباورانه ی تو را می شنوم

ما را ببخش