ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
ایستگاه فضایی
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

اشک هایم را برای چه هدر دهم

اینجا هیچ چیز نیست

دستورالعمل می گوید

یک دانه هر روز با یک لیوان آب

نگاهش می کنم

رویش نوشته شده است قرمه سبزی .


 
هیچ طرفه
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

تمام دنیا را هم  اگر یکطرفه کنند

دیگر ذهن ما یکطرفه نمی شود.

 


 
مثبت
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

بهترین قسمت داستان اول آن است. دقیقا آن جایی که صبح از خواب بلند می شوی و می بینی گلویت درد نمی کند.


 
هیچ
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

سالیانیست منتظریم تا شاید روزی خودمان باشیم .

 


 
دیگر سئوالی ندارم.
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

" قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران ؟!

ونک ؟ آقا مستقیم ونک ؟ "

راننده تاکسی با بی میلی سری تکان می دهد و دوباره گازش را می گیرد و می رود.

" ونک ؟ ونک ؟ شماها خبر مرگتون کجا می رید ؟ مگه این ولیعصر یا مش غلامحسین یک خیابون سیخکی نیست ؟ "

نگاهی به پیاده روی سنگفرش شده می اندازد .

" سرپایینی . گور باباشون . بزن بریم "

کیف را سر شانه اش محکم می کند و نگاهی به بند کفش هایش می اندازد . پیاده روی سنگفرش شده را پیاده گز می کند .

" کون ملت پاره کردن با این سنگفرش کردنشون . طرح ملی سنگفرش کردن خیابان ولیعصر‌! طرح ملی آسفالت کردن دهان مردم "

پسری بهش تنه می زند . بلند می گوید " مطمئنم که کوری "

از بین چند دوچرخه سوار مانور می دهد . دستگاه ضبط را در می آورد و دکمه رکورد را می زند .

" 20 مرداد 88 . دارم قدم زنان به سمت ونک می رم . بدون ماشین خیابونا رو گز کردن عالمی داره. حداقلش اینه که به ترس خیابون گردی بدون ماشین دارم غلبه می کنم . اوی الاغ مگه کوری ؟ "

پسر اسکیت سوار چیزی زیر لب می گوید و می رود. نگاهی به مانیتور دستگاه ضبط می اندازد . شمارشگر دیجیتال دانه دانه زیاد می شود. یک ساعت وقت دارد حرف بزند. حس قدرتمند بودن حس خوبی بهش می دهد .

" حس قدرتمند بودن حس خوبی به آدم می دهد.  حالا می فهمم چرا خودشون رو جر می دن تا با دستای خون آلود روی یکسری صندلیها بشینن . توی این مملکت تا ببینن زنی فکر می کنن باید مفعول باشی . مهم نیست . اصلا مهم نیست. به تخمم اگرچه ندارم. مهم اینه که در یک خلسه ای غوطه ورم که خودمم نمی دونم خوبه یا بد . مهم اینه که مثل خل مشنگا دلم می خواد دیوونه بازی در بیارم یا همین الان از این چراغ قرمز رد شم تا یک ماشینی بیاد و دخلمو بیاره "

مردم پشت خط عابر منتظر سبز شدن چراغ هستند. تقاطع نیایش اسفندیار همیشه دیوانه خانه است. چراغ نیایش خیلی طولانی است و وقتی سبز می شود همه می خواهند از روی سر هم رد شوند .

" نمی دونم این پلیس های احمق نمی فهمن اگه مدت این چراغ رو کم کنن اوضاع دنیا بهتر می شه ؟!"

دو پلیس وسط چهارراه بال بال می زنند .

" برم جلو بگم آقا به جای بال بال زدن زمان چراغ ها رو درست کن ؟! "

چراغ عابر سبز می شود. همراه مردم راه می افتد . از روبه رو مردی می آید . چپ ، راست ، راست ، چپ .

" ای آقا "

مرد را هول می دهد و رد می شود .

" همه دیوونه شدن . خب خوبه. شهر دیوونه ها . به زودی خودمو می کشم راحت می شم . "

دستش را زیر گردنش می برد و با دست عرق پس گردنش را خشک می کند .

" قاصد روزان ابری داروگ خبرت کی می رسد باران ؟ "

 

 

 


 
یک اعتیاد احمقانه
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

اگر اشکان ادمین تراوین ایران به من ده میلیون تومان پول بدهد که در سرور 4 هم ثبت نام کنم من این کار را نخواهم کرد .


 
صبح شنبه
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

می دانید !

نمی خواهم چیزی را تغییر دهم

من تقدیر را پذیرفته ام

چون جنینی حبس در رحمی تاریک

رنگ ها دیگر هیچ خوش آمدی ندارند

مهم نیست که امروز هوا گرم است یا نه

مهم نیست که آن مرد لبخند می زند

و آن زن از آغوشی مرطوب می گریزد

هیچ چیز مهم نیست

من در هیچ حبس شده ام.


 
خداحافظ زیبا
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن استکان چایی را روی میز گذاشت. سیگاری برای خودش روشن کرد و گوشه لبش گذاشت .

- می دونم می دونم قرار بود ترک کنم. ولی امروز دارم دق می کنم. می فهمی لعنتی؟

چشمانش را می بندد و سر سنگینش را به پشتی کاناپه تکیه می دهد.

- یعنی این همه بیخودی بود؟ هی لعنتی با تو دارم حرف می زنما . یعنی همش بیخودی بود. یعنی دختر مردم الکی کشته شد؟ یعنی هرکس دیگه ای جای اون می تونست کشته بشه ؟!!!

با دست زیرسیگاری را نزدیک می آورد و بدون آنکه چشمانش را باز کند خاکستر سیگار را می تکاند.

- می دونی دارم دق می کنم؟ می دونی گه گیجه گرفتم؟ می دونی تنهاتر از همیشه شدم؟ آره؟ پس کو اون رگ گردن لعنتی؟ وقتی می خوای مچ بگیری میای نزدیکتر از رگ گردن می شی؟ حتما باید عربی بلغور کنم تا صدامو بشنوی.

اشکی ار گوشه چشمش سرازیر می شود و روی گونه اش سر می خورد . از نوک بینی اش روی لب بالایش می چکد. اشک را می بلعد. مثل همیشه شور است.

- می دونی تو هیچی نیستی. هیچی . یه مشت افسانه ای. یک داستان ناتمام دروغی. از همونایی که آدم رو می ذاره سرکار. منو باش که همیشه فکر می کردم میام پیشت کنار ردای آبیت می شینم و با هم خوش و بش می کنیم. من چقدر احمق بودم. تو هیچی نیستی. هیچ نشونه ای نداری. هیچ قدرتی.

چشمانش را باز می کند. می داند زیر چشمانش سیاه است. می داند خط های قطار تا پایین صورتش آمده اند. فنجانش را برمی دارد و با دست خاکستر روی مبل را پخش می کند.

 


 
یک روز دیگر
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

یک روز دیگر آغاز شد

مانیتور ، میز ، کاغذهای لوده

و با تعجب

روزنامه !

من افسرده نیستم

نیستم

نیستم

نیستم


 
یار دبستانی آنها
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

تمام امروز را گریه کردم. نه از آن گریه هایی که فکر کنید یک دفعه شروع می شود و بعد تمام می شود. نه ! از آن گریه هایی که پشت مانیتورت قایم می شوی و ریز ریز آرام آرام اشک می ریزی.  از صبح تا الان کارم همین بوده است.  وقتی فکر می کنم که چرا گریه می کنم ذهنم یک خط را می گیرد و این خط مرتب شاخه شاخه می شود و آن شاخه ها مرتب شاخه شاخه می شوند و آن هنگام به خودم می آیم که دختر بچه ای پنج ساله هستم و به بستنی افتاده روی زمین با حسرت نگاه می کنم و کینه پسرک دوچرخه سوار را به دل می گیرم چون نگاه های سرزنش آمیز پدر را دوست ندارم و همین می شود که بیست سال صبر می کنم تا روزی داستانهایی بنویسم که آن پسربچه دوچرخه سوار را در آنها قربانی کنم . آن وقت اگر بخواهم برای خودم پست فطرتی را تعریف کنم بهترین مثال ها را می توانم بزنم.

دیشب به یاد نگهبان دانشکده افتادم. همانی که از طبقه اول پرت شد پایین وقتی من داشتم اقتصاد خرد گوش می دادم و اس ام اس می زدم و استاد جوان که یک هفته بعد تصادف کرد و مرد با تمام وجود سعی داشت کوفت و زهرمار اقتصادی به ما یاد بدهد. یاد یار دبستانی من افتادم که نیم ساعت بعد از پرت شدن نگهبان دانشکده توی حیاط می خواندند و آنها می زدنشان. دختر و پسر فرق نداشت و موبایل ها قطع بود و من منگ از اینکه پدر از کجا می دانست مخزن کتابخانه امن ترین جای دنیاست و آنها هی عکس گرفتند تا بعدا اخراج کنند و من از آن بالا در تاریکی نگاه می کردم که یارهای دبستانی من کتک می خوردند و من تنگ آینده ی نامعلومم را نجات می داد و خفه می شدم و یک هفته ی بعد استاد جوان که نابغه اقتصاد بود و یاردبستانی خوانده بود از زندگی دنیوی اخراج شد و خیابان عباس آباد و پنجره اتاق استادان از سر چهارراه هیچ وقت از یادم نمی رود.

 


 
کتاب
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

لطفا به سئوال زیر پاسخ دهید .

- اگر وزارت محترم ارشاد به کتاب شما مجوز ندهد و سانسور های آن ( به قول خودشان اصلاحی ) شامل یک صفحه ی کامل از آخر داستان و شش مورد دیگر باشد چه حالی به شما دست می دهد ؟

1- خوشحال می شوم و از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم.

2- ناراحت می شوم ، قهر می کنم ، اعتصاب غذا می کنم و در نهایت فحش می دهم و زار می زنم .

3- به اولین بیخودی که ازآن آشنایان قابل اعتماد است حواله می دهم.

4- یکی به من بگه کتاب چیه ؟!!!

 


 
فنجان قهوه
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

- فنجان قهوه ات هیچ چیز نمی گوید .

- هیچ چیز؟!

- شاید .... نه .... انگار هیچ چیز

- حداقل کمی دروغ ببافید .

- دلخوشی را در تنگنای فنجان نمی توان جستجو کرد.


 
خوشبختی در طعم ناگت
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن نگاهی به ناگت های سرخ شده انداخت. دوباره آنها را شمرد تا مطمئن شود برای هر کس به اندازه کافی گذاشته است . پوره ی سیب زمینی را کنار ناگت ها گذاشت و بشقابها را سر میز برد . مرد در حال ور رفتن با کنترل تلویزیون بود. زن نگاهی حاکی از محبت به مرد انداخت . مرد روی کانالی که موزیک ملایمی پخش می کرد متوقف شد. زن بشقاب ها را روی میز گذاشت و از پشت سر خودش را به گردن مرد آویزان کرد. احساس خوشبختی در زیر پوستش جاری شد. مرد با بوسه ای ملایم زن را از خود جدا کرد و هر دو به سراغ ناگت ها رفتند.

زن با صدای زنگ موبایل از خواب پرید. کورمال کورمال زنگ موبایل را قطع کرد و با دست در رختخواب خالی به دنبال خوشبختی گشت.


 
اعترافات یک زن -14
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

بعضی دستمال کاغذی ها برای این بوجود آمدند که تمام مدت توی ماشین لباسشویی توی لباس ها چرخ بخورند و صبح شنبه آدم را غافلگیر کنند.


 
زمان
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

کلمات را هجی می کنم

یک به یک

یک عالم زمان مانده است

تا آن هنگام که

شمارشگر دوباره صفر شود.


 
آدامس خرسی
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٧ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن نگاهی به زن درون آینه کرد. خسته ، زیر چشمهایش گود رفته بود و صورتش از گردی در آمده بود و قلمی شده بود. زن فرق کج موهای کوتاه زن درون آینه را مرتب می کند. دستانش را به میز آرایش تکیه می دهد و به درون آینه خم می شود.

- گریه نکن . گریه نکن ابله . تموم شده همین ، به همین راحتی .

چشمان زن درون آینه تار می شوند و زن را محو می بینند . چیزی بین آمدن و رفتن بین بودن و نبودن . چشمانش را تنگ می کند .

زن نگاهی به آدامس خرسی روی میز می اندازد . بازش می کند و آن را به زن درون آینه تعارف می کند.

- همیشه طعم این مسخره رو دوست داشتی. یادته؟ بیا بگیرش. ایندفعه عکسشم بچسبون روی بازوت تا ساق پات تا مثلا سکسی بشی . ایندفعه بابا جلوتو نمی گیره. بیا بگیرش دیگه . گریه نکن .

زن درون آینه آدامس خرسی را می گیرد و گوشه لپش جای می دهد. اشکهایش را پاک می کند و به عادت همیشگی ریمل زیر چشمش را پاک می کند و لبهایش را بهم محکم فشار می دهد تا رنگ پریده نباشند. موبایلش را برمی دارد و به دوستی زنگ می زند.

- دلم برای قهوه و یک دل سیر حرف زدن تنگ شده. بعد از چند وقت می خوام حرف بزنم. هستی؟


 
وقت می برد تا داستان بیاید یا آن موقع من فقط بیست و پنج سال داشتم.
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

این روزها خوب لبخند زدم. خوب. چقدر دور شده ام از احساساتی که روزی شاید می شد درکشان کرد. مادرم جلوی تلویزیون گریه می کند. اشک می ریزد. می گویم مادر درد ما همیشگی است. تو که فولاد آبدیده شده ای تو چرا ؟! چیزی نمی گوید. از روی پیشخوان خم می شوم و نگاهی به صفحه تلویزیون می اندازم. نیل آرمسترانگ روی ماه لبخند می زند, مثل من ,مثل تو و دست تکان می دهد. مادرم اشک می ریزد. با تعجب نگاهش می کنم, توقع داشتم اشکی برای پارچه ی سبز رنگی باشد ولی ... گریه می کند و می گوید آن موقع فقط چهارده سال داشته است . درد مادر را بعدا فهمیدم , وقتی که الان بیست و پنج سال دارم و می دانم سالیان بعد باید بنشینم و گریه کنم و نورهای رنگی بیایند و بروند و کودکی کنجکاو به من خیره شود و من بگویم آن موقع من فقط بیست و پنج سال داشتم!

چهل روز از آن زیر بودنش می گذرد. به من نگفته بودند چون می دانستند که نمی توانم. اشتباه می کردند من توانستم و ترسیدم و باز هم ترسیدم. می دانید با خودم فکر می کنم آن قدر که من به مرگ و نزدیک بودنش فکر می کنم آیا آنها هم به مرگ و نزدیک بودنش فکر می کنند؟ قبل از جوهری شدن انگشت سبابه اش رفت . نمی دانم به حالش غبطه بخورم یا حسرت . تاریخ بیست و پنج سالگی من روی سنگ سردش حک شده است و من به این فکر می کنم که نام ونام خانوادگی ام را دوست دارم چون وقتی بچه هایت به دیدنت بیایند ناخودآگاه به سنگ من هم نگاهی می اندازند.

قرار بود نیل آرمسترانگ داستانی بشود از مادرم. شاید بعدها وقتی آدمکش وجودم دست از قتل برداشت .