ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
پیچ فضایی
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

پیچ فضایی هنوز لق می زند

پیچ مغز من هم لق می زند

سرم درد می کند

 


 
شجاعت در کنج گنجه خوابیده است.
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

وقتی ندا را به یاد می آورم با آن لبخند زیبایش

وقتی آن پسر با هدبندی س.ب.ز رنگ که معصومانه نگاه می کند

وقتی آن کثافت را به یاد می آورم که از بالای پشت بام به مردم شلیک می کرد

وقتی صداهای پزشک بالا سر ندا که نترس نترس نترس محکم بگیرش نترس

وقتی کهریزک

وقتی اعتراف

وقتی تجاوز

وقتی رای اعتماد

وقتی پلیس ضد ش.و.ر.ش

وقتی 18 کیلو لاغری با آمفتامین

وقتی دولت شرمنده از آن ما - شاید که آینده از آن ما

وقتی ....

وقتی ...

و تک تیر آخر فیلم حنا مخملباف

من هنوز ضجه می زنم

ضجه می زنم

و می دانم برای دو روز بعد دیگر شجاع نخواهم بود

نخواهم بود

 


 
این چه دردیست ؟
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

اعصاب فولادین ندارم

دیگر نمی خواهم ببینم

نمی خواهم بشنوم

این چه دردیست که خوب نمی شود

خب نمی شود

خوب نمی شود

انگار دوباره همین دیروز بود ....

 

 

 

 


 
نگویید که باید دوام آورد
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دلم گرفته است

دلم مثل حس یک گورخر در قطب گرفته است ...


 
شعر بی بعد
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دلم می خواهد بدانی دوستت دارم

هنوز ، هنوز ، هنوز

دیگر نگاه ها مهم نیستند، مردم بی بعد شده اند

عقاید بی وزن

من رستاخیز آزادی را در آغوشی نمناک یافتم

دلم تنگ است

تنگ است

تنگ است

انگار زمان بر حلقوم بی صدایم تجاوز می کند

و در این بی صدایی

می خواهم همین بی صدایی را

تنها

با تو قسمت کنم .


 
Happy ending ridiculous films
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دو روز تمام است که در حال دیدن فیلم کازابلانکا هستم.البته روزهای من با روزهای شما کمی فرق دارد ولی ایندفعه منظورم دقیقا دو روز زمینی شما هست که معادل 10 روز فضایی خودم می شود.  کازابلانکا از آن فیلم هایی نیست که از اول بدانی آخرش چه می شود. هر دفعه بین مردانگی بوگارت و زیبایی بی مثال برگمن گیر می کنم ، هر دفعه روی سکانس آخر استپ می کنم و آن لبخند درون کلاه زیبای احتمالا شیری رنگ مرا مدهوش خودش می کند .  اینقدر این صحنه را دیدم که حفظ شده ام. در این سکوت ، افراط و تفریط به هم نزدیک می شوند مردانگی و زنانگی دیگر جدال نمی کنند من مانده ام و ستاره ها و قرص های جویدنی و شمایی که نمی دانم اصلا حرفهایم را می شنوید یا نه .  آنقدر به آن لبخند نگاه می کنم تا در وجودم رخنه کند تا اگر روزی کلاهی آنچنانی پیدا کردم بتوانم آن لبخند را تجربه کنم. پیچ نامعلوم هنوز لق می زند. مخصوصا سر لبخند که می شود بیشتر صدایش بلند می شود. پیچ هم می فهمد. من فهمیدم که پیچ هم می فهمد. در این دنیای غوطه وری و وارونگی هر چیزی می تواند چیز دیگر باشد. اینجا اینقدر وقت دارم که می توانم همه چیز را در خیال عوض کنم و دیگر نگران کمبود تعداد لباسهای زیرم نباشم. دوستی یکروز گفت خیانت ژنتیک است بعد مثالی آورد از موشهایی که به خاطر داشتن یا شاید هم نداشتن ژنی خیانت می کردند. به آن دوست فکر می کنم. به مکالمه ژنتیک مابانه تاثر یا تاثیر برانگیز و بعد به لبخند با آن کلاه احتمالا توت فرنگی رنگ عاریه از خورشید پنج ساعت یکبار خیره می شوم. آن لبخند بویی از وجود یا عدم وجود آن سلسله ژن ها ندارد آن لبخند حاکی از انتخاب است . از آن انتخاب هایی که پی در پی هستند و دست آخر داد آدم را در می آورند از آن انتخاب های سرشار در داستان های خدابیامرز، از آن انتخاب هایی که بعضی اوقات دلت می خواهد حداقل یکبار درست و حسابی تجربه اش کنی ، از آن انتخاب هایی که دلت می خواهد در ویترین دیگران باشد تا بتوانی انگشتت را خوب نشانه روی . اگر اسمش را شجاعت بگذارم تمام آن چیزی که یک عمر برای خودمان ساخته ایم نابود خواهد شد. هیچ اسمی نمی توان پیدا کرد. چرا نظریه ژن های سرکش را نپذیرم و کلاه و لبخند را برای کلوز آپ یکتای کارگردان باقی نگذارم ؟!


 
Look at your face. It will revise every minute!
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

آدم ها خیلی عجیبند. وقتی برایشان چایی درست می کنی نمی خورند و وقتی درست نمی کنی می گویند یک چایی نمی دی به ما ؟!!! . از اینجا زمین سبز نیست. اگر اول صبح به زمین نگاه کنی طلایی است و دم غروب مثل سرب گداخته می شود. آدم ها خیلی عجیبند. آدم ها دوست دارند نقش بازی کنند ، نقش سیب ، نقش مار ، نقش 124 هزارتا پیامبر ، نقش ناجی ، نقش دوست ، نقش معشوق  ، نقش بالش ، نقش رختخواب . آدم ها دوست دارند آن چیزی نباشند که هستند . دوست دارندآن چیزی را تجربه کنند که نباید و این نبایدها را خیلی وقت پیش خودشان برای خودشان تعریف کرده اند. به نظر من هدف آدم ها از این نبایدها وارد کردن مقدار زیادی هیجان به زندگی بوده است چون آدم های باهوشی که نبایدها را مشخص کرده اند می دانستند که نبایدها فقط برای شکسته شدن خلق شده اند. هر پنج ساعت یکبار می توانم طلوع و غروب را نگاه کنم. این خیلی هیجان دارد. من اینجا گل سرخ ندارم چون امکانش را ندارم . اینجا هیچ چیز آنتن نمی دهد. من در غوطه وری قرص بیف استروگانف می جوم. آدم ها خیلی عجیبند. وقتی دور و برشان پر از آدمیزاد است دلشان می گیرد وقتی هیچکس نیست باز دلشان می گیرد . روز اول موج شهاب سنگ حسابی مرا ترساند. اینجا ساکت است. ساکت ساکت طوری که لق زدن یک پیچ از یک جای ایستگاه به راحتی قابل شنیدن است . آدم ها خودشان را اسیر می کنند ، اسیر عشق ، اسیر بچه ، اسیر پول ، اسیر کار ، اسیر هدف . آدم هایی که اسیر نشوند دیوانه اند ، آدم هایی که اسیر می شوند هم دیوانه اند . در همین جا عدم وجود مرز بین عاقل بودن و دیوانگی به اثبات می رسد دیوانگی هم مثل زیبایی ، مثل دل خوش سیری چند ، مثل قیافه ای که هر روز در آینه می بینیم کاملا نسبی است .


 
Genius people have genius sex.
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

چند روزی هست که اینجا هستم. روزهای اول زیاد سخت نمی گذرد چون آدم همیشه مشغول جابه جایی و کشف و کشوفات هست ولی بعدش که ایستگاه فضایی نیمه متروک تمیز می شود آن وقت است که می نشینی و به خودت می گویی خب بعدش؟!! اینجا کارهای زیادی نبود. یک مرتب کردن کوتاه و تمیز کاری مختصر. فامیل دانشمند خیلی به نظم علاقه داشت در نتیجه پیدا کردن چیزها خیلی سخت نیست. همه را در یک دستورالعمل نوشته است. در واقع دستورالعمل که نه یک جور دفترخاطرات که برای من که اینجا تقریبا بیکار هستم یک غنیمت است. ایستگاه فضایی یک کره ی نقره ای رنگ است با مساحت 04/113 متر مربع و حجم 7574/112 مترمکعب . زیاد بزرگ نیست . نهایتا دو نفر بتوانند بدون اینکه خلق همدیگر را تنگ کنند اینجا زندگی کنند. تمام دور کره پر از پنجره است و من هر پنج ساعت یکبار می توانم طلوع خورشید را نگاه کنم. یعنی در هر پنج ساعت این کره یکدور به دور خودش می چرخد و هر سه ماه یک دور به دور زمین. یعنی من اینجا سال زمینی دارم و هر سه ماه یکسال به مقیاس شما به عمر من اضافه می شود که اگر روزی تصمیم بگیرم برگردم احتمالا از خیلی ها بزرگتر خواهم بود. اینجا تا دلتان بخواهد وقت برای فکر کردن هست. از مفاهیم انتزاعی با مفاهیم مرکب و پیچیده. امروز داشتم به جمله ی عنوان مطلب فکر می کردم .


 
من در ایستگاه فضایی
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ٧ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من از امروز در ایستگاه فضایی ام مستقر شده ام. آخرین تصویری که از زمین به یاد دارم این بود که با مادرم بحث کردم و او گفت من ضعیف هستم و تحمل هیچ سختی مثل انقلاب و جنگ و ... را  ندارم. بعد با همسرم دعوایم شد و او هم حرف مادرم را تائید کرد. این شد که من بالاخره تصمیم گرفتم به ایستگاه فضایی نقل مکان کنم. ایستگاه فضایی یک ارث خانوادگی است که دقیقا یادم نیست از کدام فامیل دانشمندمان به جا مانده است . در شجره نامه خانوادگی خوانده ام که این دانشمند علاقه زیادی به فضا و این حرفها داشته است و این دلیل شده است که خودش یک ایستگاه فضایی را طراحی کرده و به چینی ها سفارش داده تا آن را بسازند و بعد طی یک مراسم خاصی آن را به فضا پرتاب کرده است و به عنوان ییلاق در زمان تعطیلات از آن استفاده می کرده است . بعد بعد آن فامیل دانشمندمان هیچکس به فضا و این حرفها علاقه ای نداشت و همین شد که این جا این بالا متروک افتاده و مثل آن داستانهای قدیمی کلیدش نسل به نسل در خانواده گشته تا به دست من رسیده است. حالا من در اینجا هستم. در یک کره نقره ای رنگ که تمام اطرافش پر از پنجره است. حتما با خودتون می پرسید من چه جوری اینجا رسیدم . حرفهای بسیاری دارم که از اینجا و محیطش و حتی از زمین شما برایتان خواهم زد  ولی این یکی را نمی توانم بگویم چون این یک راز خانوادگی است .