ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
دیو
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢۸ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

عید آدماست دیو گله داره ...

پیدا کنید آدمها رو

پیدا کنید دیو رو


 
مخلوقات زیبا
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

به راستی مخلوقات زیبا تنها برای ستایش آفریده شده اند.

 


 
خیلی نارنجی
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

این روزها تنها رنگ شاد ، رنگ لباس های رفتگرهاست . نو است و خیلی نارنجی.


 
امروز که تمام شود
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

امروز که تمام شود

باید با بیست و شش خداحافظی کرد.


 
کابوس سبز رنگ
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

آنها

از ما می ترسند

از ما دو نفر

از ما چند نفر

از ما چندین هزار نفر

آنها

شب ها

کابوس سبز رنگ می بینند.


 
رنگ
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دیگر ناخن هایت را برایم رنگی نکن . دلم بیش از اینها گرفته است . از همان لحظه که گفتی در حال رفتنی ، از همان لحظه . نه! نمی توانم بپذیرم  قرار بود من هلیا تو باشم و نه تو هلیای من و من سراپا حسرت تو ! حال تو در ناکجا آباد ذهنم گم شده ای و چراغی نیست تا بیابمت. مدام از این خاطره به دیگری می روی ، رد پایت را دنبال می کنم و دیر می رسم ، دیر می رسم ، مثل همیشه که دیر رسیدم و همه چیز ، همه چیز حتی دستان تو نیز از من جلو زدند! می دانی خودم را نیز گم کرده ام . در جستجوی تو ، هر بار بخشی از من در خاطره ای جای ماند ، دیگر چیزی از من نمانده است لیکن خاطره های تو تناسخ وار ادامه دارند از شهد شیرین به کابوس ، از کابوس به رخوت هم آغوشی  ، از هم آغوشی به خلسه تفکر در میان دود سیگار. دیگر ناخن هایت را برایم رنگی نکن ، حتی رنگ هم برایم خاطره است ، تمام کلمات برایم خاطره اند ، عطر تنت خاطره است و من در حال نیست شدنم از پی تو.


 
معشوقه هایم
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

تهران ، به ناگاه از تمام معشوقه هایم خالی شد .


 
دلم خنده می خواهد یا این روزها همه غمگینند
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۸ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دوستی می گفت به عمد ما را غمگین بار آورده اند .

تکه های بی مزه لوبیا سبز را زیر دندانم تکه تکه می کنم و به صورت خوشایند و شاد خواهرم نگاه می کنم و می گویم :

- چرا اینجا همه شادن ؟

- چیه می خوای غمگین باشن زار بزنن ؟

ساکت می شوم  و به سالادش ناخنک می زنم . راستش نمی دانم انگار آن دوست راست می گفت. انگار نسل ما همیشه با یک احساس گناه بزرگ شد. احساس گناه در مقابل خنگی پینوکیو ، در مقابل زجرهای پرین یا ندامت های بچه های کوه آلپ . نسل ما با پرفسور بالتزار بزرگ شد وقتی آن یکی کانال از میان همان دو کانال داشت رشادت جنگی نشان می داد. نسل ما نسل دی جی مون و گیم نبود.

- چته چرا نمی خوری ؟

- میل ندارم ، سرم درد می کنه .

- می دونی مشکل شماها چیه ؟

نگاهی به صورتش می اندازم . چرا من را" شماها" خطاب می کند. مگر نه اینکه وقتی خودش را کثیف می کرد من تمام حروف الفبا را از بر بودم . چرا این نسل ، نسل مارا به رسمیت نمی شناسد ؟ چرا او ، من را به رسمیت نمی شناسد ؟

- نه نمی دونم . تو می دونی بگو

- مشکل شماها اینه که همچی رو سخت می گیرید. همش دنبال بهترین هستید .

- برای اینکه زندگی در بهترین زندگی کردن خلاصه شده.

- خب نه دیگه. از بس استرس داشتید و دارید همیشه احساس می کنید یک چیزی باید درست بشه .

- مثل یه جور معجزه نه ؟!

- دقیقا مثل یه جور معجزه .

چنگال را با حرص بیشتری در سیب زمینی فرو می کنم. ما همیشه با احساس گناه بزرگ شدیم. با عدم وجود اعتماد به نفس ، با ترس ، ترس از موشک ، ترس از تاریکی ، ترس از مشق های ننوشته ، ترس از اینکه مبادا خدایی نکرده ناخن هایمان را لاک بزنیم ، ترس ترجیح روسری به مقنعه . راست می گوید ما با ترس بزرگ شدیم و تمام طول زندگیمان دنبال بهترین هستیم .

-می دونی فرق من و تو چیه ؟

با کنجکاوی نگاهی به من می اندازد . به چشمانش زل می زنم

- تو در هجده سالگی در حال خوش گذرانی هستی و من در هجده سالگی مثل سگ کار می کردم .


 
انسان
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

متاسفانه ،

انسان هنوز دشواری وظیفه است .


 
می نی تنهایی
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

" من تنهام "

" من تنهایم "

" من تنهام "

" نه ، نه اینجوری نمی شه . باید از اعماق وجودت بگی ، یکجوری بگی انگار واقعا تنهایی "

" من ، تنهام ، تنها "

" نه ! نشد عمیق تر "

" من ، تنهام ، تنها لعنتی می فهمید من تنهام "

" می دونی احساس می کنم داری دروغ می گی ، یعنی حس نمی کنم تنهایی . مثلا باید اینقدر راحت بگی من تنهام که اشکم در بیاد ولی بیشتر خندم می گیره. ببین من دارم رو این فیلم نامه سرمایه گذاری می کنم می فهمی ؟ نفر بعدی"


 
حفره ژنتیکی
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

آن چیزی که شما تصور می کنید با آنچه من می بینم فرق دارد. خوب است آدم بداند چرا اینطوری است ، چرا اینطوری فکر می کند، غذا می خورد ، سکس می کند و می خوابد. تمام طول زندگیمان اگر نخواهیم گوسفندوار زندگی کنیم به دنبال چراها می گردیم. من الان چرای خودم را می دانم. من همین جا از شما خواننده محترم عذر می خواهم. آخر این حرفها خودکشی من خواهد بود.شما یک پایان کلیشه ای خواهید داشت که در تنگاتنگ زندگی کلیشه تان زیاد دردی از شما دوا نمی کند ولی خب من کلیشه ای نیستم. من دیگر کلیشه ای نیستم. از وقتی این کاغذ به دستم رسید دقیقا همانجا در مرکز این کاغذ مسخره همانجایی که صفر و یک ها تمام شدند من فهمیدم چرا همیشه رنج می کشیدم . همان نبود صفر و یک در وسط کاغذ دلیل همه چیز بود ، دلیل خیانت های من ، دلیل قورباغه وار زندگی کردنم ، دلیل برده بودنم ، دلیل تمام آرزوهای نصفه و نیمه ام ، دلیل تمام تنهایی هایم، تمام اشک هایم . می دانید فرق من و شما این است که من دیگر می دانم چرا چیزی نیستم . حفره ژنتیکی تنها دلیل این هاست.

خواهرم افسرده است. به دانشگاهی می رود که چهار شهید گمنام آنجا خوابیده اند. هر روز تصویر شهدای گمنام آزارش می دهند. دانشگاهی که هر روز روح و جسم را بیشتر می بلعد. سی سال است تمام دانشگاه ها روح و جسم ها را بیشتر می بلعند و حالا من می دانم چرا تمام این مدت ساکت نشسته ام. حفره ژنتیکی بهترین دلیل ساکت بودن است.

حفره ژنتیکی یک فقدان شعور ذاتی است. هیچ کس نمی داند از بقایای اشعه های بمب هیروشیماست یا نفرین حضرت موسی بر قوم یهود. هیج کس نمی داند این فقدان شعور کی و کجا به وجود آمده است. هیچ کس نمی داند با چند من کتاب می تواند پرش کند. حفره ژنتیکی همان چیزیست که من لازم دارم. همان چیزی که به من اجازه می دهد سگ باشم همان چیزی که خیالم را برای جدایی از این خاک راحت می کند. حفره ژنتیکی پشت کردن من را به کوروش کبیر توجیه می کند. حفره ژنتیکی دلیل راحت نفس کشیدن من است که حالا فهمیده ام بی شعورم.

من غذا می خورم ، می خوابم، فکر می کنم ، شک می کنم ، فریاد می زنم ، اشک می ریزم ولی دیگر نیستم.