ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
من
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من

از آن آدم قوی هایی هستم که در خلوت زار می زنند.


 
ایکس او ..... گیم اور
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دلم گرفته است

حتی

ماشین های شاسی بلند

نیز دیگر به دادم نمی رسند.


 
یک تحقیق و هزار نتیجه
ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

تعداد مسلمانان جهان ؟

مساحت مسجدهای جهان ؟

استاندارد سرانه مسجد هر نفر مسلمان در جهان ؟

محاسبه سرانه مسجد هر نفر مسلمان در جهان در زمان کنونی ؟

مقایسه ؟

آیا باز هم باید ساخت ؟

 

پی نوشت :

تحقیقات حاشیه ای : همین تحقیق را در مورد مدرسه و بیمارستان نیز انجام دهید.


 
گوش ماهی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

جایم که عوض می شود دیگر خوابم نمی برد ، عروسک های خیمه شب بازی من تغییر کرده اند ، قدیمی ها ناقص شده بودند ، بدون چشم ، بدون گوش حتی بدون دست و پا اما دهانهایشان هنوز بی مناسبت باز می شد ، فریاد می کشید و به شدت بوی الکل می داد. آن روز ، من چیزهایی را در نمک خاک کردم ، عروسک های خیمه شب بازی قدیمی ، آرزو ، بوی عرق های نمناک هم آغوشی ، دیدن و دیده شدن . آن روز تنها چیزی که ماند ، که لجبازی کرد و زیر نمک آرام نگرفت خیال پردازی بود . دو گوش ماهی برداشت و به سرعت پرید .

- کجا می روی  ؟ جای تو هم اینجاست ، کنار همه اینها . من می خواهم بروم. نمی توانم تو را هم با خودم ببرم . من باید تنها بروم ، تنها ، تنها ، می فهمی ؟!

صدای نرم پاهایش حتی روی ماسه ها نیز شنیده نمی شد ، ردش را نگاه می کردم ، بی هیچ ترتیبی ، بود و نبود. می دانستم دارد پریدن تمرین می کند. نمک ها را می ریختم ، می کوبیدم تا عروسک های خیمه شب بازی ام دیگر بیرون نیایند. آنگاه که بازگشت تنها دهانهایشان مانده بود که باز بودند که هنوز حرف می زدند ، رسوا می کردند و بوی الکل می دادند. آنگاه که بازگشت دستانش پر از گوش ماهی بود و پاهای سفیدش از تمرین پریدن خیس خیس .


 
ندا
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دیشب

در تاریکی

صداهایی آشنا ....


 
Extreme change
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

- شما تازه واردین ؟

- تازه وارد ؟!

- آره . منظورم ...منظورم از این آدماییه که تازه از راه می رسن و همه چیز براشون جالبه .

- اوه ، خب .... راستش در مقابل خانمی به زیبایی شما نمی شه دروغ گفت. بله من تازه واردم ولی باید بگم که اینقدری هم که شما می گین همه چیز برام خیلی جالب نیست .

زن با آهستگی خاکستر سیگارش را روی زمین می تکاند و دود را از دهانش بیرون می دهد ، به چشمان مرد زل می زند و می گوید :

- حیف شد

مرد به چشمان مشکی زن نگاه می کند ، کمی این پا و آن پا می شود . سعی می کند در عطر زن گم شود ، بی وزن شود

- چرا ؟

- چون همه چیز برای شما جالب نیست . احتمالا باید کسل کننده هم باشید .

- نه نه ! اصلا من کسل کننده نیستم

 چشمکی به زن می زند و از این حرکت زیرکانه اش لبخند می زند .

- اینجا چی کار می کنید ؟ توی این شهر شلوغ و پرهیاهو .

- خودم هم نمی دونم .

مرد دستش را همانند زیرسیگاری جلوی زن می گیرد. زن به نرمی خاکستر سیگارش را در دست مرد می تکاند و لبخند می زند .

- به نظر من ندانستن خیلی بهتر از دانستن و رنج کشیدن است .

- خیلی فلسفی بود. من نظری ندارم. شغل شما چیه ؟

- اوه من فاحشه ی این شهرم. شما ؟

- من .... من .... یک زمانی مدیر بودم ، بعد یک مزرعه شترمرغ خریدم و اداره می کردم شدم مدیر شترمرغا .... بریزم ؟

- نه مرسی . زیرسیگاری لطفا .

مرد دستش را جلو می برد .

- بعد از شترمرغا خسته شدم و .... هه خیلی خنده داره رفتم جراح شدم .

زن دستمال را به مرد تعارف می کند . مرد با درماندگی گوشه چشمش را پاک می کند .

- خیلی خوب بود. جراحی رو می گم .... یعنی می شکافتی ، می دوختی ، اشتباه می شد دوباره می شکافتی .... یک حس خوبی به آدم می داد .

- چه خوب

- خب اینقدرام خوب نبود. یک روز پاشدم دیدم حالم از خون بهم می خوره . ول کردمش. رفتم بازیگر تئاتر شدم. از این تئاتر خوبا . بعدش خسته شدم رفتم توی باغ وحش ، توی قفس یک خرس

- وای !

- خب پوست خرس می پوشیدم و جای خرسه ادا در می آوردم ، بعدش خسته شدم رفتم سفر، حالت دوره گردی ، از این شهر به اون شهر .... حالا هم ..... راستش من نمی دونم چیم .

- زیر سیگاری لطفا .


 
خرمالوهای اتوبان مدرس
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

در رخوتناک پاییز

در میان ریا و تزویر تمامی روزنامه ها

در خنکای صندلیهای خالی

حتی خرمالوهای اتوبان مدرس هم به داد نمی رسند.


 
دستانم کو ؟
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

..... و هیچ چیز دردناکتر از یک اینباکس خالی نیست.


 
تعجب زنانه
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

همه ی ما می دانستیم که شوهرش مرد دیوانه و شکاکی بود که اگر هفته ای یکبار او را نمی زد روزش شب نمی شد

پس چرا وقتی از آن مرد دیوانه جدا شد همه ی ما تعجب کردیم ؟

 

پی نوشت :

این روزها هم اکنون نیازمند کمک های صورتیتان هستم ، شما چطور؟


 
وقتی پل ها هم تمام می شوند ...
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

 به هفته پیش رو فکر می کنم ، به تمام کارهای ناتمام . کارها را مرور می کنم . همه چیز فشرده است مثل کپسول ، دیگر حتی نمی شود نیم ساعت برای گذراندن با یک دوست پیدا کرد . دوستان دلگیر می شوند ، من هم دلگیر شده ام. در هفته پیش چند دوست را از دست دادم ؟ از چند نفر دلخور شدم ، چند نفر هم صحبت پیدا کردم ؟ چقدر برای خودم ارزش افزوده ایجاد کردم؟

آقا جلوی من نپیچید خواهش می کنم . من نمی توانم تحمل کنم. شما که جلوی من قرار می گیرید سرعتتان را کم می کنید ، کم می کنید هی ترمز می کنید هی این چراغ های قرمزتان در چشم من دو دو می کنند. انگار که عجله ای ندارید اما من عجله دارم . من مثل شما وقت ندارم و نداشتم . مثل شما که جلوی من می پیچید یا آن آقایی که درون تاکسی لبخند می زند یا آن یکی آقایی که پریروز به من زل زده بود. من مثل شماها نیستم . من دلم برای یک سیخ جگر تنگ می شود ، برای یک گاز بستنی آن هم در هوای سرد ، برای دعوت یک قهوه ، یک پیاده روی نه چندان طولانی ، من دلم برای دیوانه بازی تنگ می شود ، برای آرزوهای کوچک ، نه چندان بزرگ ، من دلم برای یک کار نو ، یک طعم نو ، یک دست نو تنگ می شود. من مثل شماها صفر و یک نشده ام. من از قرار کنسل شده دلگیر می شوم. از قول شکسته شده ، از حرف از یاد رفته ، از تولدهای خالی و در تنهایی من دلم برای آینده نامعلوم تنگ می شود ، حتی برای پل های تمام شده . آقا جلوی من نپیچید.

هر شب ساعت ده دلم برای گمشده ای تنگ می شود. اگر در خیابان ببینمش و حرف بزند از صدایش می شناسمش . تنها کسی که ایمان راسخ داشت ، دوام آورد و شک نکرد همان مرد میانسال همسایه بود که فقط در تاریکی به صدای محکمش گوش می دادم .او مثل من شک نکرد ، اشک نریخت ، فرار بزرگ ترتیب نداد. آقا من هر شب راس ساعت ده دلم تنها برای شما تنگ می شود وقتی دست مرد دیگری را در دست دارم.