ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
15-14-13
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

مردمان بی چشم انسان های محترمی هستند. آنها قابلیت های عجیبی دارند که باعث می شود علی رغم فقدان دو چشم زندگی خوبی را گذران کنند. برخلاف تصور انسان های دیگر که این گونه از انسان ها اگر نسلشان منقرض نشده باشد حتما در غاری ، سوراخی ، دره ای جایی زندگی می کنند ، تحقیقات دانشمندان نشان داده است که این گونه خاص انسان ها در همین شهر و دیار و میان سایر مردمان عادی زندگی می کنند و بدون اینکه فقدان دو چشم آنها از جانب اطرافیان حس شود به راحتی به امورات روزمره خود می پردازند. از خصوصیات بارز این مردمان این است که با وجود اینکه چشمی ندارند که ببینند و درک درستی از محیط اطراف ، آدم های اطراف ، شرایط اطراف و حوادث پس از اشتباهات اطراف داشته باشند به راحتی همه چیز را تجزیه و تحلیل می کنند ، شعار می دهند و سناریو می نویسند. بر اساس تحقیق دیگر دانشمندان رمز ماندگاری این مردمان در همین یک خصوصیت است و روز به روز با تولید مثل شگفت انگیز خودشان را تکثیر می کنند.


 
16
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

امروز هم چیزی ننوشتم. می دانید تمامی ذهن من را آن سفینه فضایی اشغال کرده است که امروز وسط خیابان گاندی فرود آمد و ترافیک عجیبی ایجاد کرد. تمامی ذهن من پیش کسانی است که با آن رفتند و کسانی که تصمیم گرفتند بمانند.


 
18 و 17
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

بعضی مواقع همه چیز پیچیده می شود . انگار که خلع سلاحت می کنند و می گویند اگر مردی حالا بجنگ . ما این حالت ها را زیاد تجربه کرده ایم. تجربه فردی بسیار و اجتماعی نه چندان کم از چند ماه اخیر. به حالتی فکر می کنم که این دو تجربه به اصطلاح فرنگی ها اورلپ پیدا کنند. به حالتی فکر می کنم که شاید به پوست کلفتی خود پی ببریم.


 
19
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

 

Out for thinking


 
20
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

به آن زنی فکر می کنم که بمبی در کیفش داشت و ساعت شش و نیم صبح از همه چی می نالید. به آن زن که چشمانش چیزی را نشان نمی دادند ، نه امید ، نه عشق و فقط مصمم بودند ، مصمم تر از همیشه. به آن زنی فکر می کنم که دقیقا کنار من در تاکسی نشسته بود و من تا نیم ساعت بعد نفهمیدم بمبی در کیفش دارد . بمبش صدا نمی داد ، تیک تاک نمی کرد مثل آنچه در فیلم ها دیده ایم و او مرتبا از من ساعت می پرسید و می گفت نیم ساعت بیشتر وقت ندارد . به آن زنی فکر می کنم که کرایه نفر سوم را نیز حساب کرد تا زودتر راه بیفتیم و زیر لب گفت تو هنوز خیلی جوانی ! و من به او نگاه کردم که سی و خرده ای بیشتر نداشت و مصمم بود . از همه چیز حرف می زد و می گفت باید کاری کرد ، در دل می گفتم چه کاری ؟ چه کاری جز فرار ؟ و او مصمم بود تا کاری انجام دهد . به آن زن فکر می کنم که راس ساعت هفت صبح در مرکز شهر خودش را منفجر کرد و دیگر لباسهایش بوی پیاز داغ و سبزی قرمه نمی دادند و اعتقاد داشت من هنوز جوانم.


 
21
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

کابوسهایم را به فراموشی می سپارم

می دانم ، می دانم ، می دانم

خواب چشمانم را خواهد ربود.


 
22
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

...........  .

این روزها یا باید دروغ گفت یا خفه شد.


 
23
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

-        دهنتون رو کامل باز کنید .

گوشه لبهایش کش می آیند. شیار های ریز روی لبهایش به حد نهایت کشیده می شوند و می سوزند.

-        بیشتر ، بیشتر !

فکر می کند دیگر نمی تواند ادامه دهد. دهانش را باز و بازتر می کند. به صورت دکتر نگاه می کند که با چه دقتی به دندانهایش ، زبانش و احتمالا زبان کوچکش خیره شده است . خنده اش می گیرد ولی نمی تواند بخندد. دلش می خواهد دست دکتر را پس بزند و از تخت بیرون بجهد. دلش می خواهد در حین بیرون جهیدن جیغ بزند و بعد کنار دیوار بایستد و به قیافه های متعجب بخندد. دلش می خواهد از ته دل بخندد. دهانش را باز و باز تر می کند. گوشه های لبهایش می سوزند.

-        خب . چیز خاصی نیست. یک پرکردن سطحی داری ولی قبلش یک جرم گیری لازمه. آها اون دندون عقل اون عقب ، پایین رو منظورمه اونم باید یک فکری به حالش بکنیم.

به صورت جوان و جذاب دکتر نگاه می کند. روسریش را در می آورد تا منشی پیش بند را دور گردنش گره بزند. دکتر اره و مته را آماده می کند و ساکشن را درون دهانش می چپاند. فکر می کند چرا هیچ وقت اطرافیانش او را آنطور که هست نپذیرفتند و حالا مجبور است فرار کند. از تمامی نقش هایی که تا به حال آنها را بازی می کرده است فرار کند.

-        برمی گردید ؟

با سر اشاره می کند نه. ساکشن تکان می خورد.

-        همه اینجورین . همه دارن می رن. افتضاحه .

بار دیگر به صورت دکتر نگاه می کند. نمی فهمد این حرفها را برای دلخوشی او می زند یا چیز دیگری است. در چنین مواقعی نمی داند با چشمانش چه کار کند. به کجا زل بزند که رسوا نشود. به مهتابی لجباز روی سقف؟ به لوگوی   I love my dentist  ؟  دکترفقط و فقط به دندانهایش زل زده است .چشمانش را می بندد. مته و اره به کار می افتند.

-        کمی سرتون رو بیارید طرف من .

مقدار سرش را کج می کند. آستین روپوش دکتر به صورتش می خورد. بوی ماده سفید کننده مشامش را پر می کند. خیلی وقت بود گرفتاریهای خودش را فراموش کرده بود. خیلی وقت بود با او همان دیگری تمامی داستانهایش بحث و جدل نکرده بود. دیگر هیچ کدام حس چانه زنی نداشتند. چیزهای مهمتری رخ داده بود. چیزهایی که همه و همه ، همه آن دیگران متمایز آن را در نهایت حوادث  نامیدند. اشک از گوشه ی چشمش بر روی آستین دکتر می چکد .

-        درد می یاد ؟

چشمانش را باز می کند و به چشمان مشکی دکتر خیره می شود و سرش را به علامت مثبت تکان می دهد.

-        جرم گیری که درد نداره ! باز کن ، بازتر ، بازتر . سرتم بیار اینورتر .

سرش را کمی بیشتر خم می کند و چشمانش را با خشم بر روی مهتابی می بندد. همه امیدوار بودند. همه ، او ، خواهرش ، پدرش ، دیگری ، دوستانش . همه ! به چی و به کی اش را نمی دانست یا حداقل بعد از این مدت یادش رفته است. فقط مادر بود که اصرار داشت چیزی درست نخواهد شد و این بازی تاریخ است که تکرار می شود و تراژدی می آفریند و بعد کمدی خلق می کند. همه ی امیدواران به مادر چشم غره می رفتند. اولین تیر که زده شد، اولین خون که ریخته شد فهمیدند مادر راست می گفت. زمان نشان داد مادر راست می گفت . ساکشن قل قل می کرد و مته و اره در مغزش مشغول حفاری بودند.

-        دلم برای ایران تنگ می شود.

-        چیزی  گفتید؟

چشمانش را باز می کند و با سر اشاره می کند نه !

-        باز کن ، بازتر ، یک کم دیگه. سرتو بیار طرف من لطفا.

سرش را به دکتر تکیه می دهد. چشمانش را می بندد. همه چیز مثل اسلاید از جلوی چشمانش می گذرد. همه آدمهایی که در این چند وقت دست در دست هم دادند تا او تصمیم بگیرد. همه خونهایی که ریخته شد تا او متنفر شود ، با مادرش فکر می کند که نگران آینده است و به پدرش که نگرانتر. به خواهرش فکر می کند که نمی داند به چه امید داشته باشد. به دیگری و دیگران فکر می کند . چشمانش را باز می کند به چشمان مشکی دکتر زل می زند با آن چروک های ریز اطرافشان که جذاب ترش می کند. اشکی از گونه اش می غلتد و روی آستین دکتر می افتد.

 


 
24
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

به خیلی چیزها فکر می کنم . به واژگان نگفته ، احساسات سقط شده ، حرفهای پریده رنگ و بی محتوا ،چشمان دریده . چرا دروغ بگویم من حتی به تو هم فکر می کنم ، بیشتر از همه ی چیزها . من به تو فکر می کنم با آن چشمانت ، با آن صدایت ، با آن هوشت . من مجذوب چه شدم ؟ حال بعد از این همه سال جوابی ندارم ، تو فقط صدایی شده ای و ماندی ، خاطره ای کج و معوج که ته ذهنم وول می خورد.


 
25
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

به مرحمت آرامبخش خواب راحتی را تجربه کردم.

لیکن صبح خواب راحتم از یاد رفت با دیدن دانشگاهی که هنوز در اسارت بود.


 
26
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دانشگاه را در حصاری پوشانده بودند

از پشت نرده های بودن و نبودن

چیزی پیدا نبود.


 
27
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

این روزها محض رضای خدا مراقب باشید.


 
28
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

چقدر خوب می شد تو یکروز مرا در خیابان می دیدی و بی تفاوت از کنارم نمی گذشتی . چقدر خوب می شد حافظه مان تلخی ها را فراموش می کرد و تو چند سال دیگر مرا در خیابان می دیدی و ما بی تفاوت از کنار هم نمی گذشتیم. گویی که دو ایرانی همدیگر را در بلاد غربت ببینند و به ذوق بیابند همانند حس دیدن همکار نه چندان صمیمی ات در جمع غریبه ها . می دانی آن همه کلمات دروغ زیبا چقدر خوب می شد دروغ می ماندند و من نمی فهمیدم و تو به روی خودت و خودم نمی آوردی و ما هنوز همان مایی بودیم که دوست داشتیم باشیم و نه تو یک جفت چشم رنگی و من یک عالمه سئوال بی جواب. حالا من کلی وقت دارم به همه چیز فکر کنم ، به تک تک حرفهایت که خوب یادم مانده اند. من کلی وقت دارم تا بایندیشم که چه شد ، کی به اوج رسید و چرا مرد . من وقت دارم به تمامی دردهای تو و خودم فکر کنم و نتیجه بگیرم و ببخشم و بخشیده شوم تا شاید اگر روزی جایی از کنار هم گذشتیم بتوانیم بی تفاوت نباشیم و دوباره سلام دهیم.


 
29
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

اولین کتاب داستانی که به زبان انگلیسی خواندم کتابی از پائلو کوئیلو بود با  نام eleven minutes . امروز یاد داستان آن کتاب افتادم و روح سرکش نویسنده اش که چیزهایی را نوشته بود که با مضمون روحانی ماب کتاب کیمیاگرش بسیار متفاوت بود.


 
30
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

تو آن چال روی صورت مرا ندیدی . می دانی چرا؟ چون من هیچ برای تو نخندیدم. هیچ وقت فرصتی نشد که با هم بخندیم شاید هم هیچ وقت موضوع خنده داری نبود. من همیشه برای تو مثل آن عکس های شش در چهار بی روح بوده ام. تو آن طرف می نشینی و من این طرف و بهم نگاه می کنیم و درختان می دوند و ما به هیچ چیز نگاه نمی کنیم به جز چشمان یکدیگر . چه موقع خسته خواهیم شد؟ از اینکه مرتب به چشمان هم نگاه کنیم و لبخند نزنیم . نمی دانم. راستش نمی دانم.


 
31
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

.....

....

....................  .


 
42
ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

پدیده ی آزمون و خطا را برای این کشور ساخته اند.


 
43
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ٩ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

- یک آن بخشنامه ای صادر می شود و تو آینده ی تحصیلی خودت را در خطر می بینی .

یک آن بخشنامه ای صادر می شود و تو آینده ی شغلی خودت را در خطر می بینی.

تصمیماتی می گیری ، به ناچار و با تعلل و سرگشتگی و تو آینده ی خانوادگی خودت را در خطر می بینی .

از آن هنگام که به دنیا آمدی همیشه پیکان تهدید ها تو را نشانه گرفته بودند و تو بودی و تلویزیونی که کودکان موطلایی نشان می داد و تو به کودکان موطلایی خوشحال می اندیشیدی با لباس های خوشرنگ و لبخندهایی طبیعی و باز خودت را از همان کودکی در آینه نگاه می کردی ، موهای مشکیت و چشمان مشکیت رسوا گرند و تو رسوا می شوی چون موهایت طلایی نیست پس تو خوشبخت نخواهی بود چون چشمانت آبی نیستند. پس تو باید با هراس موشکباران بخوابی ، با هراس جنگ جنگ تا پیروزی و بعد از آن ، آن بعدترها با هراس زلزله نابهنگام یا انرژی حق مسلم ماست و تو باید با هراس بخوابی و صبح بلند شوی و با خودت بگویی خوابی بیش نبود و وقتی به خورشید گرفته سلام می کنی ، نمی دانی بخشنامه هایی صادر شده اند که تمام آینده ی تو را به خطر خواهند انداخت.


 
44
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

نوشته های پیشین را نگاه می کنم. این هم از آن عادتهای وسواس گونه ای است که هر چیزی را که می نویسم در گوشه ای نگاه می دارم ، تمام دفترچه یادداشتهایم را . نمی دانم. شاید برای روزی اینچنینی که بتوانم مرور کنم زندگی را ، زندگیم را و خودم را. خیلی وقت است احساس می کنم دیگر چیزی برای نوشتن ندارم. انگار چشمانم کور شده اند و نمی بینند و اولین شرط نوشتن برای من حداقل خوب دیدن است حتی در خیال . دیگر نمی بینم و نمی دانم چرا و چگونه شد که اینچنین گشت. می هراسم از اینکه زندگی زده شده باشم . عادت به چیزهایی که هست و عدم خواست چیزهای جدید. انگار سالیانیست می اندیشم به حال و روز چنینم. آیا آنچه اتفاق افتاد ( می گویم اتفاق چون واژه های دیگر به نظرم کم اهمیت دادن همه ی آنچه بود است ) آنچه که ما را برد ، بلعید، آن پیگمالیون لعنتی آیا آن یا این یا هر اسمی غیر قابل پیش بینی نبود؟ آیا ما نباید آماده می بودیم؟ آه، دلم را به چه خوش کرده ام ؟ به مشتی کلمات که دلم می خواهد با غیض به اطراف پراکنده شان کنم شاید چون خرده شیشه هایی که باز هم شاید به پای آنهایی بروند که باید . من دلم را به چه خوش کرده ام ؟ به آنچه که شاید از هیچ زایده شده باشد ! آنان که رفتند ، آنان که ماندند و آنان که تنها ماندند ، همه در پی نقطه یا نقاط عطفی بودند که رنگش قرمز است و مزه گس خون می دهد. من هم یکی از همه ی این همگان ، به نقطه عطفی چنگ انداخته ام که بسیار پرهزینه است.


 
45
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

خیال هنوز پرواز می کند ، سعی می کنم برخودم مسلط باشم و با طعم قهوه ، بخار روی شیشه و مصاحبت خوب از این شهر و مردمانش خاطرات خوب بسازم. می دانم موفق خواهم شد.


 
46
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

.... تعطیل است ....


 
47
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ٥ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

این روزها می توان با کتاب سرگرم بود و با معدود افرادی که هنوز هستند.


 
48
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

احساس می کنم الان وقت اشتباه کردن نیست ، وقت انداختن سوئیچ وسط خیابان شلوغ یا گم کردن شالگردن !


 
49
ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۳ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دوستتان دارم ها به حتما ببینمتان تبدیل می شوند. 

آیا باید دلگیر بود ؟ آیا خلوت رختخواب ، این خلسه غوطه ور را زایل خواهد کرد ؟ وقتی هوا آنقدر سرد می شود که من در اتوبوس تنها می توانم به مرد رو به رویم زل بزنم و برای او هم احتمال می دهم هوا آنقدر سرد است که تنها می تواند به من زل بزند ، آیا صدای مرا می شنود ؟

- ببخشید آقا ! من تنها دو ایستگاه بعد از شما پیاده می شوم . چرا فقط یکبار تا ایستگاه من صبر نمی کنید ؟ آیا ارزش ریسک کردن ندارم ؟!


 
50
ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من خسی و خاشاکی بیش نیستم که تمام کاغذ پاره هایم را برای اخذ پذیرش از دانشگاه ، به دلایل کاملا شخصی و به دور از حب و بغض و قضاوتهای افراطی ، ترجمه می کنم .

 

* این پست می بایست مربوط به چند ماه پیش باشد.