ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
خوابهای بعد از ظهر
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

وقتی در خوابهای بعدازظهر هم خواب ببینی ، یک جای کار حسابی ایراد دارد.


 
 
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

یکی از مضرات فرنگ : 

خوردن برنج با چنگال 


 
شهر بی صورتکان
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

آخرین مجسمه را امشب بدزد

آخرین لبخند را 

شهر بی صورتکان

سنگ قبر مرا نیز طعمه آسفالت و بتون کن

سنگ قبر مرا نیز بدزد

آخرین لبخند را

شهر بی صورتکان

 


 
روزمرگی
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

 

جمعه است ، همه چیز ساکت ، همه جا ساکت. از یک شهر با تنها چهل هزار جمعیت چه توقعی بیش از این می شود داشت اگرچه مثلا جشن است ، مثلا باید خوشحال باشیم ، درانک باشیم . دست و دلم به هیچ چیز نمی رود ، موزیک گوش می دهم و سیگار می کشم ، سردم می شود کاپشن می پوشم ، گرمم می شود در می آورم و پشت صندلی آویزان می کنم . از اتاقم بیرون می روم ، توی هال قدم می زنم به آشپزخانه سرمی زنم ، در یخچال را باز می کنم ، مکث می کنم ، می بندم برمی گردم به اتاقم ، به صندلی و به این صفحه سفید نگاه می کنم . زندگی می تازد ، کجا می رود خود داند ، کجا می کشاندم خدا داند . تازه به قول این فرنگی ها فایر آلارم را ناکار کرده ام تا آزادی به چهاردیواری خانه ام قدم بگذارد. یادم است با تعجب می پرسیدی یعنی توی خانه هم نمی شود سیگار کشید ؟ گقتم نه نمی شود این فایر آلارم کوفتی جیغ می کشد . گفتی مرده شور آزادیشان را ببرند. گفتم ولی هنوز جذابیت دارد. مصاحبه مادرندا را خواندم " چشم های باز ندا مرد دیوانه می کند " . گریه کردم ، هنوز بعد از این همه مدت ، دیگر چیزی به یکساله شدن تمام آن روزها نمانده است . خودم را مقایسه می کنم با سال قبل ، همین روز همین ساعت ، چیز زیادی یادم نمی آید. گودر را ورق می زنم. خسته ام از بازدیدها ، از مردان ریش دار ، از مراقب باشیدها ، خسته ام از ناامیدی ها ، از هراس زلزله ها ، از این که حالا باید بزاییم و بزاییم تا منقرض نشویم آنهم با هفتاد میلیون نفر جمعیت ! به شهر چهل هزار نفری ام فکر می کنم ، بعد به کشور نه میلیون نفری ساکت که چند وقتی است مهمانش هستم ، به این آدم های بلوند و قد بلند و این که آیا آن هم به زودی منقرض خواهند شد ؟ 

 


 
اگر بودی
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

من اینجا نشسته ام ، با لاله گوشم بازی می کنم . می دانی پوست گردنم حساسیت زده است ، خشک می شود ، می سوزد  ، فکر می کنم از آفتاب است . مگر از سرزمین آفتاب نیامده بودم ؟ می دانم اگر بودی بی هیچ حرفی بتامتازون را دستم می دادی.

شام که نمی شود گفت ، میوه ها را خرد کردم درون ظرف با کمی آبمیوه و عسل ، سق زدن ندارد اما با اشتها هم نمی شود خورد . هنوز موزیک ایرانی را به دلنگ و دلونگ خارجی ترجیح می دهم . اگر بودی می دانم می گفتی اوه هنوز خیلی زود است تا فراموش کنی.

دیشب گفت ما در شرق چیزهایی داریم که این غربیها ندارند. باید در این جامعه زندگی کنی ، در فرهنگ حل بشوی تا بفهمی چه می گویم . من به آن چیزها فکر می کنم ، هنوز که هنوز تصویرهای تو در تو ، فریادها ، خونها از ذهنم پاک نشده است. می دانم اگر بودی خاطرات را کنار می زدی ، تصاویر را به تاراج باد می سپردی و می پرسیدی همه ی اینها را به انگلیسی گفت ؟

 


 
هابل
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

تلسکوپ هابل بیست ساله می شود

بی هیچ ترسی از مرگ

بی هیچ ابایی از نشخوار آزادی

 


 
آنها
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

آنها می کشند

می میریم

اسطوره می شویم 

جاودانه می شویم .