ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
عروج
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

خیابان کارگر شمالی

تقاطع خیابان شهید صالحی و کوچه خسروی

هنوز تو را به یاد دارد

ذهن من هنوز تو را به یاد دارد

 


 
داغ
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

انگار همین دیروز بود

نه همین چند ساعت پیش

چند ثانیه قبل

داغش که اینگونه می گوید.


 
...
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

ندا جان شما که با عزت رفتی ، برای آزادی. بگذار هرقدر دلشان می خواهد مستند بسازند. چشمانمان بیناتر و گوشهایمان شنواتر است. 


 
اس ام اس
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

سال پیش همین روزها بود که مرا دستگیر کردند، شبانه بود گویا خیلی خاطرم نیست . به مدت چند ماه در زندان بودم و هیچ امیدی به آزادی نداشتم. وقتی هم از سرنوشت خودم سئوال می کردم می گفتند نقص فنی در زیرساختهای مخابراتی و لا غیر. نه دادگاهی و نه چیز دیگری ، تا اینکه پس از مدتی مرا هم خدا آزاد کرد. 

از دفترچه خاطرات یک اس ام اس 


 
آزادی
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

آی ای آزادی

ببین چگونه این روزها

به چه راحتی

اشک بر چشمانمان می آوری. 


 
آزادی
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

از روزی که آمدی، در مغزم ، در تخیلم ، کرم گونه همه ی خاطراتم را بلعیدی . من تخمیر شدن خاطراتم را نظاره گرم ، تخمیر شدن روحم را در کنج انزوای بهشت. آری می توان در بهشت هم خوشبخت نبود و من با خدا صحبت خواهم کرد چرا که گفته بود بهشت منزلگه آخر است و حالا نیست ، می بینم که نیست و من تخمیر شدن خاطراتم ، روحم ، خدا را نظاره گرم و رختخواب خدا خالیست ، دیگر ساتن آبی اش نمی درخشد ، همانند عشق که سالیانیست رنگ آبی اش کمرنگ شده است ، محو شده است . من در بهشت نشسته ام ، در بالکن رو به طلوع خورشید ، غروب خورشید و نگاه می کنم  ، تخمیر شدن خاطراتم را ، روحم را ، خدا را ... و خدا دیشب گریه می کرد ، صدایش می آمد ، من گریه کردم ، همه گریه کردیم ، همه اهالی بهشت . گفت نمی دانست همه چیز اینگونه تمام می شود ، گفت نمی دانست از روز اول حوا سیب را از روی قصد گاز زد ، آدم سیب را از قصد گاز زد به اختیار ، خدا گریه می کرد ، گفت نمی دانست اینقدر آزادی می تواند مهم باشد . 

من اینجا در کنج انزوای بهشت نشسته ام ،  اینجا آزادی نیست،  آزادی در بهشت بی معناست . من تخمیر شدن خاطراتم ، روحم و خدا را نظاره گرم. 


 
...
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

و عکس هایی را می بینم 

که همگی مرده اند

و لبخندهایی که بر صورتهایی بی رمق

منجمد شده اند

آی ای آزادی . 


 
پرنده مرموز
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

نگاهی به ساعتش انداخت. عقربه های تنبل دوی بامداد را نشان می دادند.کنار پنجره رفت و طلوع خورشید را نگاه کرد. بخشی از آسمان طلایی بود و پرنده ای با آهنگی مرموز می خواند. اشک روی گونه اش دوید و پایین افتاد ، روی یقه ی لباسش کنار شمایل حضرت مریم که به گردنش آویزان بود.  گوش تیز کرد تا شاید صدای دیگری بشنود ، خانه ی بزرگش خالی بود ، بی صدا ، تهی.  چشم انداخت تا پرنده ی با صدای مرموز را پیدا کند ، چیزی نیافت ، چیزی پیدا نکرد ، گوشه طلایی آسمان بیشتر و بیشتر می شد انگار که قصد داشت ظلمت تازه از راه رسیده  را ببلعد ، انگار که می خواست یادآوری کند دیگر آسمان هرکجا همین رنگ نیست. سیگاری گیراند و چشمانش را بست . گذاشته بودتش برای روز مبادا ، برای روزی که فکر می کرد کم می آورد و حالا کم آورده بود. خاطرات زندگیش پیش چشمانش مرور می شد ، از بستنی آب شده ی روی زمین تا خنده های پدر ، روز اول مدرسه و معلم خدا بیامرزش ، روز دیپلم گرفتن، روز کنکور ، روز اول دانشگاه و لبخند پدر ، شب عروسی و اشک های پدر و مادر ، لباس سفیدش با موهای مشکی اش ، روز کنکور مجدد ، روز اول دانشگاه مجدد و ذوق پدر ، روز پذیرش ، روز رفتن ، کندن ، جدا شدن در آن فرودگاه لعنتی و اشک هایی که همه می ریختند و او استوار ماند تا از گیت گذشت و تمام  نه ساعت پرواز را گریست. پرنده ی مرموز ساکت شد. شاید امروز همان روز باشد ، همان روزی که کم آورده است ، که دیگر خسته شده است. سیگار را در زیرسیگاری دست سازش کشت ، درب کشوی میز دانشجویی اش را باز کرد ، زندگی هنوز آنجا بود ، گرم لبخند می زد ، زندگی را سر کشید و آرام شد. 


 
سبز خواهد شد.
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

میان فکر من

و حجم تهی دستان تو

این روزها فاصله ایست 

به درازای

تمامی روزهای تکراری

قلمت را زمین بگذار

این روزها همه چیز سبز خواهد شد.


 
خرداد 88 به سعی شاعر
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

گربرانی نرود گر برود بازآید


 
به سعی سعدی
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

حقانیت رابطه ی معکوس تورم و بیکاری به سعی سعدی 

عمری دگر بباید بعد از وفات مارا .... کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری


 
خرمشهر
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

... و خدا برای آزاد نمودن خرمشهر 578 روز فکر کرد.