ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
مدل اون وب لاگه .
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

رفتم فروشگاه این فرنگی ها چشم خورد به شیشه ترشی شور گفتم بخرم بد نیست . از اونجایی که خیارشورشون شیرینه ، ترشی شورشون هم شیرینه .

مملکته دارن ؟!


 
حکایت همه به جز ما
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

دیدید میرن فرنگ بعد هی زنگ می زنند چس ناله پای تلفن که آی آب شیرش خوردنی نیست ، میوه ش گرونه ، زبونشون سخته ، هواش سرده ، مردمش یخ زده ؟!!

 


 
صبح کله سحر
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

چایی را با عسل شیرین می کنم ، روزهایم را با چه ؟

خوابی که به زبان فرانسوی دیدم نیازمند تعبیر است ، من هنوز به چیزهایی که رفته اند فکر می کنم و چیزهایی که مانده اند ... ناگهان یاد ملک الموت می افتم که امسال چقدر خوش سلیقه عمل کرد.

آنها که رفتند راحت شدند یا ما که ماندیم؟ 


 
بی ربط
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

دلم یکدفعه هررررری می ریزد

خیس می شود

له می شود 


 
خاطرات
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ٧ امرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

بگذار بگویم

باران که می بارد بی امان

بدون درد

فقط خاطرات را می زایم. 


 
تکنولوژی
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ٥ امرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

ماندالین ذهنم می نوازد

انگشتانم در حسرت یاری رساندن

ای تکنولوژی

تو را می پرستم. 


 
بدون عنوان
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ٥ امرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

ترانه ای باش برای شب های دلتنگی

برف باریدن ها نزدیک است

صدایی باش برای فریاد

و دستی برای دوستی

شب های بی انتها نزدیکند. 


 
روزها
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ٥ امرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

روزها کش می آیند

همانند آدامس خرسی دوران کودکی

اما 

روزهای کش آمده

دیگر شیرین نیستند

همانند آدامس خرسی دوران کودکی


 
خط کشی
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ٥ امرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

دنیایت تمام می شود

از این سر خط کشی تا آن سرش

تو 

میان سفیدها و سیاه ها ذوب می شوی.


 
یک روزمرگی ساده
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

 " آن طرف خط نشسته است ، می گوید می دانی چیست؟ می گویم  نه! می گوید پیرشان کردی ، تو آنها را پیر کردی. "

با خودم فکر می کنم یعنی چقدر روی کلمه " تو " تاکید کرده است تا از آن سر دنیا به این سر دنیا چیزی بفرستد که دردش بماند ، که زخمش سرباز کند و دوباره همه آن چیزهایی که می خواستند التیام یابند بیرون بریزند .

موزیک گوش می دهم و با دستانم رنگ می گیرم روی میز . تازگی ها بیشتر کلاسیک گوش می دهم ، حوصله کلمات را ندارم. انگار کلاسیک آرامترم می کند.

به استکهلم فکر می کنم. درست نزدیک تی سنترالن ، روی یک پایه ی فلزی یک ورقه ی فلزی قرار دارد که رویش نوشته شده است در سال 2010 استکهلم شهر عشق نامگذاری شده است . نمی دانم با حسرت  خواندم ، با کینه یا همچون کسی که ادای روشنفکری را در می آورد با بی تفاوتی.

ساعتها از رفتنش می گذرد ، هنوز به این فکر می کنم که آیا واقعا من آنها را پیر کرده ام ؟