ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
حکایت بی سرانجام گربه و من
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

من دارم در مورد یک گربه داستان می نویسم. روزی یک خط ، یک جمله خیلی همت کنم و سرحال باشم یک پارگراف ، این داستان را می‌نویسم چون می‌خواهم به دوستی ثابت کنم هنوز زنده‌ام ، هنوز می‌توانم بنویسم . اما شما باور نکنید ، من دارم جان می‌کنم داستانی در مورد گربه‌ای سرهم کنم تا بتوانم به خودم ثابت کنم هنوز کلمات ردیف شده تسکینم می دهند. گربه ی بیچاره خسته‌تر از من دیشب تهدیدم کرد که اگر تمامش نکنم او در مورد من داستانی خواهد نوشت.  


 
جمعه آنها
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

امروز دلم گرفته است . جمعه ی این فرنگی‌ها است و حال و هوای همان جمعه های دلگیر خودمان را دارد. دلم می‌خواهد گریه کنم از مهمانم خجالت می‌کشم ، از اینکه بعد از این همه وقت مادر آمده است فرزند را ببیند و من باید شادباشم همیشه حتی اگر نمی‌توانم ، و باید به زندگی بخندم تا صدای ریشخندش را نشنوم و هنوز نتوانستم از تمام اتفاقاتی این مدت تصویری واحد بسازم که بتوان به آن نگاه کرد و بتوان آن را فهمید.