ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
این سو آن سو
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

در انتظار نشسته ام

آن سر شهر عروسیست

همه جا چراغ های ریز کاشته اند

حتی در موهای تو

این سر شهر عزاست

همه جا شمع روشن کرده اند

حتی در دستان من. 


 
برای دوستی که رفت یا چگونه اینترنت می تواند روزت را بهم بریزد.
ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

نشسته ام گریه می کنم برای دوستی که گلبول های خونش علیه او طغیان کردند. 

تمام این مدت این درد مزمن را با خود می کشیدم به هر طرف. آدم ها فایل یا آیکون روی دسکتاپ نیستند که بشود دیلیتشان کرد. همیشه درد تو، رنج تو همراه من بود در فکرم. همیشه می خواستم خودم را فریب بدهم که نه تو زنده خواهی ماند. آن روز توی ماشین یادت هست از تجربه ات برایم گفتی و من گفتم بیا حرف مرگ نزنیم!

دوست قدیمی من، امروز با دوستی حرف مرگ زدم و خبر مرگ تو را خواندم. رفتی اگرچه من امید داشتم که دروغ باشد طغیان گلبولهایت. رفتی و حتی فرصت نشد خداحافظی کنیم. نه توی ایران و نه اینجا! رفتی و بسته ی کتابهایت هیچ وقت به دستم نرسید. رفتی و کتاب امضا شده ات در کتابخانه ی خانه ای ماند که جدایی تکه تکه اش کرد. از تو برای من چه ماند؟ یک مشت خاطره! 

در آرامش بخواب. حالا دیگر می توانم راحت تر نشانی ات را پیدا کنم. 


 
 
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

درختان خیابان آزادی چه چیزها که ندیدند. 


 
زخم ها
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

برخی زخم ها خوب نمی شوند، کهنه می شوند اما خوب نمی شوند. آن ردشان همیشه همان جایی که بوده می ماند، با هر نگاهی یادت می اندازد که چه شد و چه گذشت. برخی زخم ها همین طور می خورند آدم را ، از درون و تو در صورت لبخندی مضحک داری در حالی که جانوری درونت را چنگ انداخته است ، قلمرو اش را گسترش می دهد، به مغزت هجوم می برد ، مریض می شوی یا مریض تر. برخی زخم ها آدم را مریض تر می کنند، روانی وار به زندگی ادامه می دهی و پس از مدتی به روانی بودن عادت می کنی و دیگر زخم نیست که تو را می خورد، خودت و افکارت است که از درون از بیرون همه چیز را می بلعد. 

هفتاد و دو ساعت است در اتاق نشسته ام، دورترین مسیری که رفتم دستشویی و آشپزخانه بوده است. هفتاد و دو ساعت است تلاش می کنم مفید باشم، برای خودم، برای آنهایی که توقع دارند، برای جامعه ی مریضی که ازش در رفتم تا دیگر آنجا نباشم. 

درس خواندن من هم شده است حکایت انکار زخم ها. زخم هایی که بر دل رفت بر روح تازید. درس خواندن من هم شده است دهن کجی به آنچه گذاشتم و آمدم، به آنچه از دست دادم و به آنچه که در نبودم به زباله دانی سپرده شد. درس خواندن من هم شده است راه فرار از چیزهایی که هراس رویاروییشان را دارم. 

وسلام 


 
اعدام
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ٩ آذر ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

امشب که من می خوابم

زنی تنها

در انزوا اعدام می شود. 

نه طعم آدامس خرسی، نه هم آغوشی داغ خاطره ای خواهد بود در ذهن او

خوراک سوروسات کرم ها مهیاست. 


 
آتیه
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ٧ آذر ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

می دانی آتیه! نگاتیو و پازتیو .... آه آتیه آن منولوگ چقدر قدیمی شده است و فکر تو چقدر دور. 


 
pregnancy in T centralen
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱ آذر ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

Pregnancy in T centralen

I am thinking, thinking of the pregnancy test’s instruction in toilet trash. Something eats me inside. Something laughs. Hey girl you didn’t come here to take a pregnancy test in central station, remember?

I’m remembering the blood, on the asphalt, your eyes, half dead. I’m sitting here, alone, looking at the red line which is telling me I’m not pregnant, remembering your eyes. Maybe you wanted to be a mother, I don’t know! We didn’t have chance to talk while we were walking. You smiled at me, I smiled back, both had hope about future, both were seeking freedom. We didn’t have any chance to talk. I didn’t ask your name, I looked at you like others, and you didn’t suppose to become important to me.

I’m sitting here not pregnant, alone. I’m like a child wants her mother. I want home, safety, security. I’m tired of these growing up process. You were there, on the asphalt. I was staring at you, no chance to ask your name. You didn’t smile anymore, neither me. Now you are here, in my mind even when I trying to find out the truth in public toilet in central station. You make me feel embrace of where I am, what I did.

 I’m not pregnant. The single red line smiles at me, I smile at it. Sitting in Mc Donald’s, thinking of all I read about the capitalism, eating food, chewing and swallowing capitalism. You are still there, in my mind. You nameless girl! I had to ask your name before your death. I was crying, looking at you there on the ground and kept crying , we were same age and the bullet chose you instead of me.Freedom is only good for dictionaries

Someone checking the pregnancy test several times. I’m eating my food, the capitalism production, thinking of your death, the dictatorship production and my pregnancy test result is there, safe in the pocket. Happy or not I’m thinking about Pope Benedict XVI who recently believes using condom may be able to be useful.