ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
و تفاوت ها
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ : توسط : شوکا بهاری

در کشوری زندگی می کنم که سفارت اسرائیل وجود دارد و فلسطین به عنوان یک کشور به رسمیت شناخته نمی شود.

در کشوری زندگی می کردم که سفارت فلسطین وجود دارد و اسرائیل حتی روی نقشه ها فلسطین اشغالیست!


 
کیک ها برای چه کسی وا می روند؟
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ : توسط : شوکا بهاری

من در کشوری زندگی می کنم که اکثر پنجره های آن پرده های کشیده ندارند. اینجا اگر پرده ی پنجره ات را بندازی به این معنی است که از جامعه بریده ای، به قول خودشان اجتماعی نیستی و مردم گریز. هر وقت از کنار پنجره های بی پرده می گذرم با خودم فکر می کنم در ایران چه اتفاقی هایی ممکن بود بیفتد اگر ما هم مثل اینها پرده هایمان را نمی کشیدیم و از خودمان بودن ابایی نداشتیم.

بعضی روزها دلت می گیرد ولی به روی خودت نمی آوری. امروز خواستم بلیط رزور کنم برای ایران، سیستم مشکل پیدا کرد اما با سه چهار زنگ این طرف و آن طرف قرار شد همه چیز را رو به راه کنند. دلم شور پولی که داده بودم را می زد، دل نگران پولم بودم . ناگهان یادم افتاد یک زمانی در زندگیم وجود داشت که نمی دانستم چقدر پول توی کیف پولم هست و چقدر خرج می کنم. حال اینجا کرون کرون باید خرج کرد و مراقب بود. اسم شرافتمندانه اش دانشجویی زندگی کردن است ولی می توان چس خوری هم اسمش را گذاشت!

دیروز خواستم کیک درست کنم. همه مواد را که مخلوط کردم فهمیدم شیر ندارم. به جایش آب ریختم. کیک افتضاح شد. شاید زیاد خوش بین بودم به جانشینی آب به جای شیر. کیک ها برای چه کسی وا می روند؟


 
قطارهای استکهلم
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ : توسط : شوکا بهاری

قطارهای استکهلم دیوانه شده اند این روزها. خواسته یا ناخواسته بهت وقت اضافه می دهند تا فرو روی در خیالاتت. به آهنگهای مکررت گوش بدهی و از هوایی که ممکن است چند روز خوب بماند لذت ببری. بلندگو هی پشت سر هم زرت و زرت می کند. اینجا و آنجا کلمات را تشخیص می دهم. می گوید قطار جلوتر نمی رود می گوید باید از این یکی به آن یکی عوض کنیم. می گویم هی یارو دیروز هم همین بامبول رو درآوردیدا! صدا بی توجه به من دوباره همان پیغام را تکرار می کند. به بقیه آدم ها نگاه می کنم خانمی با خنده جلو می آید و می پرسد کونگسنگن! نام ایستگاه را می پرسد. می گویم نمی دانم اخم نمی کند تشکر می کند و با لبخند می رود. ته دلم می گویم فرق کشور پیشرفته و کشور در حال پیشرفت در همین است. با تمام این بدبختی ها باز هم لبخند می زنند و ارث کسی را از دیگری طلبکار نیستند. ناخودآگاه یاد کتاب مدارهای توسعه نیافتگی مرحوم دکتر عظیمی می افتم. دلم برای باغ اقتصاد دانشگاه علامه تنگ می شود. از ایستگاهی شلوغ در استکهلم دلم کشیده می شود به حیاط دانشگاه علامه و به چهار بهاری که آنجا گذراندم!

 


 
پست جدید
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩٠ : توسط : شوکا بهاری

این وبلاگ به زودی منقوش به یک پست جدید خواهد شد.