ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
خطوط موازی
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ٩ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن به برلیان درشت روی حلقه خیره شده بود و در ذهن وزنش را حدس می زد . مرد به هیکل زن چشم دوخته بود و در ذهن تصورات آنچنانی می کرد . زن به سوئیچ ماشین مرد نگاه می کرد و آرزوی ماشین شخصی داشتن و رانندگی را مزه مزه می کرد. مرد به یاد راحتی از یک عمر جوراب شستن و فست فود خوردن لبخند می زد . زن از فکر گذراندن ماه عسل در پاریس چشمانش برق می زد . مرد در فکر این بود که ازدواج چه کار اقتصادی است که دیگر نیاز نیست برای همبستری در خیابان ها پرسه بزنی ، ناز بکشی و پول هم بدهی . زن به این فکر می کرد که دیگر نیازی نیست کار کند و جان بکند و حرف بشنود تا یک قران و دوزار پول گیرش بیاید . مرد به این فکر می کرد که دیگر نیازی به پیدا کردن کارگر قابل اعتماد برای رفت و روب خانه نخواهد بود . زن در لباس سفید به مرد در کت و شلوار سرمه ای رنگ لبخند می زد .