ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
ما در انتظار هیچ
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن نگاهی به ساعتش انداخت . دقیقا پانزده دقیقه زود رسیده بود . ماشینش را پارک کرد . به جای همیشگی رفت  و منتظر ماند .

انگار سالیان سال گذشته بود . بزرگ شده بود ؟ باور نداشت . فقط می دانست چیزی عوض شده است ، چیزی نیست . نمی توانست بگوید گم شده است . نه ! باور نداشت چیزی گم شده باشد . فقط می دانست یک چیزی که روزگاری باید می بود حالا نیست و برخلاف تصورش در تمام این مدت او توانسته بود نفس بکشد .

به دیوار آجری خانه‌ای در جای همیشگی تکیه داد . در کیفش را باز کرد ، دستش به پاکت سیگار خورد . نگاهی به چشمان عابران انداخت . آدامسی در آورد و آرام روی زبانش گذاشت.

- قورت نده . فقط بجو .

آنقدر جوییده بود تا شیرینی‌اش رفته بود و بعد یواشکی گوشه‌ی باغچه‌ای تف کرده بود و همان طور که دنبال مادر می دوید یکی دیگر. خیلی طول کشیده بود تا بفهمد آدامس چیست . مثل خیلی چیزهای دیگر که خیلی طول کشید تا بفهمد و حالا اصلا نمی دانست چیزی باقی مانده است یا نه .

به ساعتش نگاه کرد . ده دقیقه مانده بود . نه احساس گرما می کرد و نه سرما . فقط کف پاهایش گز‌گز می شد . این پا آن پا کرد . از انتظار در خیابان خوشش نمی آمد . آدامس را لای دستمال کاغذی پیچید و در جیب مانتو‌اش گذاشت و یکی دیگر آرام روی زبانش گذاشت.  چرا آمده بود ؟ باید می آمد؟ سالها گذشته بود ، سالها فکر ، سالها خیال ، سالها چرای انباشته  . سالها در سکوت و تنهایی فکر کرده بود ، فکر کرده بود و باز هم نمی فهمید. چراها را نمی فهمید . گیج بود . احساس رخوتی احمقانه ، سنگین شده بود ، سرش ، چشمش، دستانش ، قلبش . مثل حرفهایی که هزاران سال پیش شنیده بود ، پای تلفن ، در خیابان ، در کافه ها ، در انعکاس چشمان در فنجان‌های نیمه پر ، نیمه خالی . یاد همان مکالمه کذایی افتاد . با خودش فکر کرد آیا دلش می خواهد دوباره انتقام بگیرد ؟ نمی دانست ، آیا باید آه می کشید ؟ نمی توانست .

هفت دقیقه مانده بود . با خودش فکر کرد سر ساعت می آید ؟ شاید عوض شده باشد . مثل این خیابان ، این لبخندها ، مثل طعم آدامس ها ، رنگ موی او ، لباس پوشیدن دیگری ، شاید عادت هم عوض شده باشد . هیچ وقت نتوانست ثابت کند که هست ، همیشه می دوید مثل شعر نامجو  نه! باید بدوم ، باید بدوم . همیشه می دوید تا بگوید هستم ، همیشه قستمی از خودش را جا می گذاشت و بعد می گفت خاطره بود ، خاطره . بعد از این همه سال دیگر خاطره شده بود ، تکه تکه ، ریز  ریز در هر گوشه‌ای  . شش دقیقه مانده بود . بارها قول داده بود امروز ، فردا و او فقط خندیده بود .  از فردا متنفر بود چون هیچ وقت نمی رسید، از فرداهای گریزان متنفر بود  . انگار امروز کش می آمد ، فردا را می بلعید ، فردا نمی رسید . کیفش را باز کرد . دستمال کاغذی برداشت . دستش به پاکت سیگار خورد . به عابران نگاه کرد . چقدر خاکستری شده بودند! پنج دقیقه مانده بود . چیزی که پاره شده بود دیگر وصل نمی شد . احساسی که رفته بود دیگر بر نمی گشت . به دوربین نگاه کرد ، نه نمی توانست انسان باشد . دلش می خواست انتقام بگیرد . چشمانش را تنگ کرد . می دانست نمی آید . می دانست دیدار دیگر حتی به قیامت هم نبود . کمی درنگ کرد . پاکت سیگار را در آورد و به خلوت درون ماشین پناه برد .