ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
یکی شبیه من
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

یکی شبیه من است . آن طرف ، از پشت شیشه ی مسطح هرازگاهی به من نگاه می کند . چای می ریزم و روبه رویش می نشینم . لبخند می زند ، لبخند می زنم . آهسته می گویم خیلی شبیه منی اما ... . نگاهم می کند. لبهایش تکان نمی خورد ، فقط نگاه می کند. می گویم چشمانت ، چشمانت و به چشمانش اشاره می کنم . می گویم چقدر دورند ، چقدر دور . در آینه به خودش نگاه می کند ، فنجان چای را روی میز می گذارم و به سمت آینه می دوم . چشمانم را نگاه می کنم ، چقدر دورند ، چقدر دور. مگر چند سال پیش بود ؟ فریاد می زنم تو بگو مگر چند سال پیش بود ؟ می روی ، می آیی ، هیچ نمی گویی . فریاد می زنم بگو بگو به چی فکر می کنی، حرف بزن . بگو چرا چیزی یادم نمی آید . ساکت نگاهم می کنی . می خندی ، می خندم . به آینه می خندم ، کسی شبیه من به من می خندد . کسی شبیه من در آینه ، کسی شبیه من در پشت شیشه ی مسطح هر دو بی صدا می خندند . نگاهت می کنم. لباس سفید و سر لخت این طرف و آن طرف می روی . کنترل را بر می دارم . می گویم خسته ام کردی عروسک خیمه شب بازی و دکمه استاپ را می زنم.