ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
عین یک قطار قدیمی
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دلم چیزهای نو می خواهد . می دانم ، می دانم شما هم دارید به من می خندید .

 

زن با وقار ، آهسته، آهسته عرض اتاق خواب را طی کرد . آفتاب بی رمق گوشه‌ای از تخت ، بناگوش مرد را پر کرده بود . پرده را کنار زد و با دقت به کوچه‌ی خلوت نگاه کرد . بوی نان سنگک هوش از سرش می برد .

- همه چیز زیباست به جز خواب‌های من .

مرد لقمه‌ای برایش می گیرد و به دستش می دهد .

- بی خوابی چون زیاد می خوری .

- زیاد فکر می کنم .

- قبل از خواب زیاد بستنی می خوری ، زیاد می خوری ، زیاد فکر می کنی .

با خود فکر کرد عصبیم . این تنها چیزی است که تو درک نمی کنی .

- شاید حق با تو باشد .

زن بلند می شود و بساط صبحانه را از روی میز جمع می کند . مرد به تلویزیون پناه می برد.

- بیدارش کنم ؟

- نه بگذار بخوابد . دیشب خیلی دیر خوابید . از سال دیگه باید صبح زود بلند شه بره مدرسه. بذار این یه سال هم راحت بخوابه .

 

چند سال پیش بود ؟ همین موقع . نه ماهه بود . با آن شکم برآمده ، پوست کشیده شده و رگ‌های بیرون زده . 

- آژانس بگیر .

- خودم می رم .

- متاسفم من نمی تونم برسونمت . آژانس بگیر .

- گفتم خودم می رم .

 

صدای بوق مایکرویو به گوش می رسد . مرا باز کنید ، گرمم است . سرش را بلند نمی کند .

- بشقابت را در بیار .

- مگر تو نمی خوری ؟

- من سیگار می خورم . تو ناهارت را بخور .

- دست بردار . بسه . نمی گم خسته ام کردی . نه ! چون دوستت دارم ولی خودت ، خودت چی ؟

زن با خودش فکر کرد من ! من! چه کلمه‌ی عجیبی . صدای ترحم می آید ، بوی شفقت ! خیلی وقت است می داند باید کاری بکند .

 

- کجاست ؟

- رفته حیاط بازی کنه . دیگه وقتشه براش دوچرخه بگیریم .

- سربازیشو بگو .

- اوه کو حالا تا سربازی . می گم فکر و خیالت زیاده .

 

زن از خواب بیدار شد . ساعت پنج بعد از ظهر را نشان می داد . به اتاق خواب نگاه کرد . خبری از مرد نبود ، خبری از او نبود  حتی از آفتاب بی رمق. غذای نیمه تمام مرد در بشقاب روی پاتختی ماسیده بود .  بلند شد و بشقاب را برداشت . به سمت آشپزخانه رفت . آه چقدر دلش برای آشپزخانه تنگ شده بود . کابینت‌ها را با ولع باز کرد . همه چیز را گرد و خاک گرفته بود. گفته بود کسی را بیاورد خانه را تمیز کند . گفته بود به خاطر رسیدگی به بچه به این کارها نمی رسد . شش سال نرسیده بود ، باید بزرگش می کرد ، سربازیش چه می شود ، دانشگاه ! گفته بود آورده است ولی حالا همه چیز را گرد و خاک گرفته بود . قابلمه‌ها را بیرون کشید ، می خندیدند ، لبخند زد . بر در سفید و سرد مایکرویو دست کشید. دلش می خواست یخچال را بغل کند . صورت خودش و مرد روی در بی رمق یخچال لبخند می زد . هنوز او به دنیا نیامده بود . صدای در آمد . آنها بودند . پدر و پسر ، به استقبالشان رفت . کیسه‌ی سنگین خرید را به دستش دادند.

 

- بیدار شدی ؟ چیزی می خوای برات بیارم ؟

زن از آشپزخانه به گوشه‌ی رختخواب پناه برد . صدای اذان می آمد . غروب شده بود ، بغض داشت اما اشک نریخت .  

- پنجره را ببند سردم است . خودکار و دفترچه‌ی یادداشتم رو هم بده .

- می خوام باهات حرف بزنم .

- پس سیگارم رو بده .

به مرد نگاه کرد . مرد تند تند حرف می زد .  مرد در میان دود می آمد و می رفت ، مثل فکرهای او ، مثل خوابهایش . حرفهایش را نمی شنید . انگار مرد را بی صدا کرده باشند . خنده اش گرفت . مرد بی صدا خنده دار بود.

- دکتر گفت در آلمان این عمل با موفقیت انجام شده . موردهایی مثل تو زیاد بودند و هستند. جای امیدی هست .

فریاد می زند ولم کن . نمی خواهم .

- نمی دانم .

- می گفت جلسات روانکاوی ، فیزیوتراپی ...

- او چی ؟ اوهم بر می گردد ؟ چند سال گذشته است ؟ شش سال .

- می گفت به اعصاب شوک می دن . مجبورشون می کنن راه بیفتن . دوباره راه می یفتی . عین یک قطار قدیمی. نگران نباش. با هم می ریم و تمومش می کنیم .

-او چی ؟ او بر می گرده ؟

- هنوز نیامده بود. برای کسی که هنوز نیامده بود غصه نخور.

-  من مقصر بودم .

- شاید هم من .

نا نداشت حرفی بزند .

مرد زیرسیگاری را نزدیک دستش گذاشت و از اتاق خارج شد . صدایی از دور گفت  هر وقت خواستی بگو بیام لگن زیرت بذارم.