ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
ماهی ها در تنهایی می میرند
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

- تغییر کردی !

- چیزی در من عوض شد . شاید هم کنده شد ، شاید هم مرد .

- نمی دونم .

- شاید هم لاغر شدم نه ؟!

- نه ! تغییر کردی .

- وقتی می خوام از درد حرف بزنم یک حسی در تمام وجودم رخنه می کنه . می‌دونی وقتی از درد حرف می‌زنی فقط یک لحظه آروم می‌شی و بعدش ... انگار خرد می‌شی ، در یک جریان غلط دست و پا می‌زنی و نهایتا غرق می‌شی .

- زیاد نمی فهمم ولی می دونم از درد برای دیگری حرف زدن کمی سخته .

- نشانه‌های زیادی هستند که نمی شه پاکشون کرد و همین آزارم می‌ده .

- کنار اومدن چطور؟

- نمی‌تونم . حداقل الان نمی تونم. شاید روزی ، وقتی ، جای دیگه‌ای .  

زن نگاهی به ساعتش می اندازد و دوباره کاغذ تورنسل مانند را نگاه می کند . روی درب بسته‌ی توالت فرنگی می نشیند و شروع به شمردن کاشی‌ها می کند . با خودش زمزمه می کند دو خط موازی رو دوست دارم البته اگه بفهمی .کاغذ با نهایت حماقت نگاهش می کند .

- می‌دونی تاحالا اینقدر از عشق راحت حرف نزده بودم .

- عشق ؟

- همیشه می گفتم عاشقی چیه بابا . کاره آدمای احمقه .

- خب ؟!

- و حالا همه‌چی برام خیلی سخت شده . همه‌چی .

بلند می شود و روبه‌روی آینه می ایستد . اگر گریه بکنی احمقی . به ساعتش نگاه می‌کند و  بعد به کاغذ . دو خط موازی قرمز لبخند می زنند . نه خوشحال می شود و نه ناراحت . باید اینگونه باشد . چیزی که خودش نیست اثری هم ازش نباشد بهتر است .

- روزگار خوبی رو با هم گذروندیم .

- و پر از خاطره‌های قشنگ  .

- پر از خاطره‌های ....

به سمت آشپزخانه می رود . به مرگ فکر می کند . زیر کتری را روشن می کند و از پنجره‌ی آشپزخانه کوه‌ها را نگاه می کند . مرگی که چند روز پیش در خیابان افتاده بود . می داند تا چند ساعت دیگر کوه‌ها به توده‌های کبود رنگ تبدیل می شوند . مرگی که نزدیکش بود و آن وقت بود که کمی حس کرد به هیچ چیز بند است .  می داند تا چند ساعت دیگر اتاق سمت چپ ساختمانی که گوشه‌ی راست تصویرش را پر کرده است روشن می شود و او ، اویی که هیچگاه ندیدتش شروع به نواختن می کند. همه‌ی اینها را می داند . نیم ساعت بعد حتی مرگ را هم فراموش کرد . با خودش فکر می کند می توان دوباره عاشق شد .کسی جواب می دهد به چه قیمتی ؟ قلبش فریاد می زند من دیگر حوصله ندارم . مغزش با تحکم می گوید از تمام کارهای اساسی‌اش بازمانده است . تی‌بگ را درون لیوان پر از آب جوش رها می کند و لیوان به دست به سمت ماهی‌ها می رود . یکی دیگر روی آب بی حرکت خوابیده است . فکر می کند هیچ‌گاه نیست تا کمکشان کند.  سمت مبل می رود . می نشیند و بعد از چند روز بزرگ بودن بالاخره گریه می کند ، زار می زند . برای خودش که در تنهایی دست و پا می زند ، برای مرگی که در خیابان افتاده بود واز تماشا کردن عجز آدم‌ها لذت می برد ، برای ماهی‌هایی که همیشه در تنهایی می میرند .