ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بدون عنوان
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

خب عذاب وجدان دارم . راستش را می گویم . این که نمی نویسم عذابم می دهد . این که چیزی نمی بینم که نمی توانم بنویسم . مشکل از بیرون نیست . مشکل از درون است . از اینکه چشمانم دیگر توانایی دیدن ندارند . می دانم این حالت موقتی است . مثل یک برزخ می ماند و بعدش بهشت یا جهنم پر کار ولی اینبار دلم می خواهد راجع بهش صحبت کنم . از اینکه چه حسی دارم . تقریبا هیچ حسی ! نه خسته ام نه ناراحت حتی تا حدودی شاد هم هستم . ملاقات خوب و قهوه ی خوب ، حرف های نغز و کتاب خوب اصولا حال آدم را جا می آورد و من همه ی اینها را دیروز تجربه کردم . به طوری که وقتی از کافه بیرون آمدم اینقدر همه چیز زیبا بود که دلم می خواست برقصم . در خانه یک تخته ی وایت برد دارم و همیشه هر حسی را که دارم روی آن می نویسم تا بقیه متوجه حس من بشوند چون هیچ وقت هیچ کس از من نمی پرسد حال واقعی ات چطور است یا حال روحی ات چطور است . جمله این چند روز این بود شادم شاد شاد همچون کودکی بی دغدغه . در مورد بی دغدغه بودنش کمی اغراق کردم ولی اگر بپرسید این همه شادی از کجا نشات می گیرد می گویم نمی دانم . حسی هست که منبعش را پیدا نمی کنم . از طرف دیگر به مجموعه کارهایی که باید انجام بدهم فکر می کنم . امروز باید به کلاس داستان نویسی بروم . باور می کنید حوصله ی آن آدم ها را ندارم . امروز توانایی دیدنشان را ندارم . روحم سرکش تر از این است که بخواهد در یک اتاق یا در میان یک جمع اسیر شود . حتی تحمل اداره هم امروز سخت است . اینکه هی بنشینی و از پنجره به منظره ی زیبای بیرون نگاه کنی و هی به ساعتت نگاه کنی که کی آزاد می شوی و تازه بعد از اینکه آزاد شدی ... . از طرف دیگر - نمی دانم چند طرف شد ! - چون به شدت در پروژه کم کردن وزن هستم احساس می کنم شاید کمی ذهنم درگیر و خلقم تنگ شده است . نمی دانم . کاشکی کسی پیشنهاد بهتری داشت .