ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بدون عنوان 2
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

همیشه از اینکه برای قبلی 1 نمی ذارم چون فکر نمی کنم شاید بعدا بخوام 2 یا 3 و... را بنویسم حرص می خورم . حتی ده نمکی هم این رو فهمید و من نفهمیدم.  هنوز داستان نوشتنم نمی یاد ولی خب از پست دیروز تا به حال عقده‌ی ناچیز گرفته شدنم با کامنت های شما برطرف شد ولی توروخدا به این روش ادامه بدید . دیروز کلاس داستان نویسی نرفتم . محض توجه افرادی که فکر می کنن کلاس داستان نویسی مثل نهضت سوادآموزیه و به آدم خواندن و نوشتن یاد می ده ! عوضش کافه 78 را کشف کردم و با دوستی به بحث در مورد خیام و بروس لی و داستان پرداختیم . همیشه گفتم قرار خوب ، بحث خوب ، قهوه ی خوب و کتاب خوب حال آدم رو جا می یاره . قرار بود این کافه را با بچه های کلاس داستان نویسی بریم و به اصطلاح مثل انتلکچوال ها داستان بخوانیم و پز بدیم ولی من تنهایی رفتم که مطمئنم اگه بفهمند منو می کشند. در این دو روز کتاب عقاید یک دلقک و پاکت ها را خواندم.  در مورد عقاید یک دلقک نوشته هانریش بل باید بگم بعد از خواندن این کتاب به حال خودم تاسف خوردم که چه طور تا حالا اینقدر احمق بودم که این کتاب را نخوانده بودم . در مورد کتاب پاکت ها که مجموعه داستان های کوتاهی از ریموند کارور نویسنده ی آمریکایی هست هم باید بگم این کتاب را دقیقا روز جمعه استاد زمان لیسانس پشت تلفن به من معرفی کرد و من هم خریدم و به بدبختی خواندم. راستش یا اون فکر می کنه من نابغه هستم یا ترجمه ی کتاب خیلی بد بود. به هر حال اصلا نچسبید . امروز کتاب دیگری را شروع می کنم از حسین سناپور به نام ویران می آیی . اول کتاب نوشته شده فصل های این کتاب را می توان بر خلاف ترتیب کنونی یعنی از پایان به آغاز هم خواند . شاخ در آوردم .  

دیروز بعد از اتمام کلاس داستان نویسی دوستی برایم اس ام اس زد که نبودی جات خیلی خالی بود و کلاس خیلی سوت و کور بود . خوشحال شدم که بالاخره یکی از آن جمع دوازده سیزده نفره یاد من کرد و فهمیدم چقدر سر و صدا و قیل و قال دارم که وقتی نباشم همه چیز مشخص است . این تجربه را یکبار هم با یکی از بچه های دانشگاه داشتم که سرکلاس نرفته بودم و یک چیزی شبیه متن بالا برام فرستاده بود که اون موقع کلی خجالت کشیدم چون همیشه فکر می کردم سر کلاس های فوق مثل بچه ی آدم می شینم و شلوغ نمی کنم ولی انگار خاصیت آن نیمکت هاست .

پنجشنبه سر کلاس تصمیم گیری و خط مشی گذاری عمومی نشسته بودیم و استاد داشت درس می داد حالا به این مکالمه توجه کنید :

- یکی از دانشجوها (من نبودم ) : ببخشید استاد فرق بین تصمیم گیری و تصمیم سازی چیه ؟

- استاد : آها سئوال خوبیه . ببینید اول بیایم خواستگاهش (ببخشید خاستگاهش)  رو بررسی کنیم . تصمیم سازی از چه زمانی به وجود اومد ؟

ما مثل آدم های منگ نگاه می کنیم .

- دوباره استاد : از زمان کدام رئیس جمهور ؟

دوباره ما مثل آدم های منگ نگاه می کنیم .

- سه باره استاد : نترسید !!!بگید !!!!

با خودم فکر می کنم کدام رئیس جمهور ترسناک بوده ؟!!!

- چهارباره استاد : بابا اشکال نداره نترسید بگید اسمشو . آقای خاتمی دیگه !!!!!

باور کنید تا حالا نمی دونستم که آقای خاتمی اینقدر ترسناکه که همه ترسیده بودند و صداشون در نمی اومد . حالا توی کلاس دو تا ضعیفه هستیم و یازده تا قویه . انگار اونها هم ترسیده بودن . از پنجشنبه تا همین الان که اینو نوشتم هنوز خنده ام می گیره .

همین.