ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
تصادف می کنم با مرد ناشی
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

هنوز چشمان را کاملا نمالیده بودم تا خواب از سرم بپرد , هنوز فقط یک گاز از موزم زده بودم , انگار رفت , احساس کردم او رد شد زرد بود و من مطمئن بودم که رد شد , شاید هم خورشید بود که آینه بازی می کرد نمی دانم ! و حالا نوبت من است که برای جنگ با میدان جمهوری زره بپوشم و یک دفعه همه ی بار و بندیلم روی زمین ریخت , موز از دستم ول شد , جزوه های پرپر در هر گوشه ی ماشین پخش و پلا شدند . داشتم به چه فکر می کردم ؟ به هزار چیز , به این راه طولانی , به اینکه در بیست و پنج سالگی نابوده به کام خویش نابوده شدم , به تمام حرفهایی که زده می شود , سیگار هایی که کشیده می شود , شوکران هایی که نوشیده می شود , به درک هایی که هیچ وقت بالا نمی روند و از اظهار واقعیت درک های پایین رنجیده می شوم , به قسط , به یک لقمه نان , به توده های کوچک , گلبول های سرکش , مردان در آرزوی رختخواب , زن های در حسرت یک کلام مهرانگیز , داشتم به خودم فکر می کردم که همه چیز بهم ریخت و باز هم رکورد تصادف در خانواده ی ما ازآن من است .

پی نوشت :

- دوست ناباب . فقط همین !