ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بدون عنوان 3
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

وقتی عصبی می شوم ، بیشتر می خورم ، وقتی بیشتر می خورم ، چاق می شوم ، وقتی چاق می شوم ، عصبی می شوم و وقتی عصبی می شوم بیشتر می خورم و ... خب این فقط یک مثال بود برای آموزش دور تسلسل !

گفته بودم که یک کتاب از حسین سناپور شروع کردم به نام ویران می آیی . بهتان پیشنهاد می کنم اگر در آخر دنیا بهتان گفتند یا این کتاب را بخوان یا سرت و احیانا جاهای دیگه بدنت را با گیوتین قطع می کنیم راه حل دوم را انتخاب کنید . با تمام احترامی که برای خود آقای سناپور قائل هستم به خاطر نوشتنش ، فکرش و از همه بالاتر شخصیت نابش ولی واقعا موندم که خب یعنی چی ؟!! حتما می گید یعنی به این سرعت این کتاب رو خوندی ؟ می گم نه ! حدود نصفشو با هزار بدبختی خوندم و بعد با خودم فکر کردم که خب که چی ؟! در این کتاب از دانشجوهای سیاسی و زندگیشون بعد از اتمام فعالیتهای سیاسی و به اصطلاح گذشتن زمان حرف می زنه . احساس کردم این تصویر واضحی که نویسنده ایجاد کرده یکذره دیگه قابل قبول نیست یا دیگه حرفهای تکراری هستش . از طرفی انصافا بگم همه اون چیزهایی که توی کلاس به ما یاد می ده رو دقیقا رعایت کرده که این باعث خوشحالی شاگردان خنگی مثل منه . باور کنید مثل دوره ی درس بود . اصلا وحشتناک بود . توروخدا این کتاب رو از جلوی دست من بردارید . اصلا بسوزونیدش . نه ! چرا بسوزونید به نظرم برای شکنجه خیلی خوبه . هر کی رو می خواستید شکنجه بدید اینو بدید بخونه .

پس از نصف روز مطالعه نافرجام دیشب کتاب شکنجه (همان ویران می آیی سابق ) را با تمام احترام در کتابخانه چپاندم و یک کتاب جدید بر داشتم . بذارید یک کم توضیح بدم . در خانه ی ما هر چیزی پیدا نشود کتاب همیشه هست . نگید داره پز می ده . پز نداره بابا . این که نون شب نداشته باشی پز داره ؟! یک عدد اتاق فقط کتابخانه . آره می دونم مثل این فیلمای انگلیسیه ولی خب این اتاق خیلی کوچیکه و کتابخانه خیلی محقر ولی خوبه . تازه کتابخانه را توی دید ملت نذاشتیم که خدایی نکرده ریا نشه . نصف این کتابخانه کتابهای مدیریتی و اقتصاد هستش ( در جواب دوستی که پرسیده بود فوق چی می خونم ) و نصف دیگرش ادبیات و نصف دیگرش ادبیات انگلیسی . شد سه تا نصف . بله کتابخانه ی ما سه تا نصف داره و شما هم باید قبول کنید چون من دانای کل زندگی خودم که هستم ! نیستم ؟! دیشب با حالات سرخوردگی مفرط به کتابخانه پناه بردم و دیدم با کمال تعجب کتاب بینایی ژوزه ساراماگو رو دارم ! عین سورپرایز بود . تا حالا فکر نمی کردم خودم می تونم خودم رو سورپرایز کنم . همین شد که این کتاب رو شروع کردم . از ژوزه ساراماگو کتاب کوری را زمانی که طفلی بیش نبودم خونده بودم و خیلی خوشم اومده بود . حالا تا ببینیم این یکی چه جوریه .

فرآیند رژیم ادامه داره و خیلی بد اخلاقم کرده . از همه بیشتر نخوردن بستنی زجرم می ده و نه چیز دیگه . همش با همه دعوا می کنم . ترجیح می دم اصلا جلوی چشم نباشم و با کسی تلفنی حرف نزنم تا دعوام نشه . شاید یک جور تنهایی اجباریه که به نظرم خیلی هم بد نیست .  اینقدر دلم می خواد یک عالمه بستنی بخورم که خدا می دونه .

دیروز بالاخره کلاس تار شروع شد . خیلی خوشم اومد . استادم می گفت این رو با پیانو مقایسه نکن . نمی دونم کدوم خدا بی خبری بهش گفته بود من حدود هشت نه سال پیانو می زدم . هی می گفت تار با پیانو فرق داره . من هی می گفتم می فهمم . حتی هر کودک سه ماهه ای هم می دونه که حداقل قیافه ی تار با پیانو فرق داره . دیگه اینکه نیازی به هی گفتن نداره که . ولی از آنجایی که استاد احساس می کنه احتمالا من هم خنگ و هم احمق هستم وگرنه همان پیانو رو ادامه می دادم و رو به مطربی نمی گذاشتم هی این مسئله را تکرار نمی کرد .

همین .

 

پی نوشت : با این بدون عنوان ها کم کم دارم ارتباط برقرار می کنم . یکذره آرومم می کنن و فکر کنم جالب هم باشند . اگه جالب نیستند و دوستشون ندارید بگید لطفا .