ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بدون عنوان 4 - شرح یک عادت
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

همیشه وقتی با تلفن حرف می زنم یک تکه کاغذ و مداد یا خودکاری دم دستم هست و مرتبا طرح های بی مفهوم می کشم . می دانم شاید به نوعی پول هدر دادن و کاغذ کثیف کردن باشد . شاید هم اسراف باشد . ولی یکذره آرامم می کند . خب بگذارید راستش را بگویم . من از اول هفته یعنی دقیقا از شنبه حال روحی ام اصلا خوب نیست . اصلا خوب نیست یعنی خیلی وخیم است . خودم می فهمم ولی نمی توانم ازش بیرون بیایم . این خیلی رنج آور است . از اول هفته تمام این کاغذها را نگه داشتم . مجموعه ای شدند از مربع های تو در تو ، هرازگاهی گل های فانتزی و کوچک ، خطوط بی سرانجام و ... . نمی دانم اگر یک روانشناس اینها را ببیند چه خواهد گفت .

ابن حالت برایم رنج آور است به این دلیل که من آدم پر جنب و جوشی هستم . همیشه برنامه های متعددی دارم . وقتی این جوری می شوم از انجام کارهای اساسی و ضروری هم باز می مانم و این بیشتر عصبی ام می کند . همه اش به دنبال دلیل می گردم . بعضی مواقع دلم می خواهد قوی تر باشم و لیست کارهای عقب افتاده آزارم می دهد . بهترین کلمه ای که برای این حالت می شه گفت بی حوصلگی است . باید به طراح روی جلد زنگ بزنم ولی حوصله ندارم . باید کارهای پایان نامه را پیگیری کنم ولی حوصله ندارم . باید برای میهمانی جمعه تدارک ببینم ولی حوصله ندارم . باید در مورد خیلی چیزها تصمیم بگیرم ولی حوصله ندارم ... حوصله ندارم ... حوصله ندارم.

عوضش دلم می خواهد تنها باشم . میل شدید به تنهایی ، در آرامش ، در سکوت مطلق ، میل شدید به ندیدن و نشنیدن ، به گریه کردن . در چنین مواقعی از خودم متنفر می شوم که باید به خاطر یک لقمه نان مثل آدم های معمولی زندگی کنم .

همین .