ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
ما در حاشیه
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

وارد که می شوم همه چیز یک بوی دیگری می دهد . دقیقا نمی دانم چی بویی ، نه خوب است و نه بد فقط یک بوی دیگریست . به اطراف که نگاه می کنم همه چیز آرام است ، همه چیز در روال منطقی خودش دست و پا می زند . اول بلیط را می دهی و بعد وارد می شوی ، چشمانت را تنگ می کنی تا تابلوها را به خوبی بخوانی و وارد راه اشتباهی نشوی . روی پله برقی که قرار می گیرم  صدایی می شنوم .

- یک احمق دیگه !

به اطراف نگاه می کنم . کسی نیست . یعنی در واقع کسی نیست که حرفی زده باشد . همه روی پله های خودشان ایستاده اند و بی هدف به نقطه ای نا معلوم خیره شدند . صدای خنده ی کودکانه می آید و تمام می شود . به پله‌‌ی آخر که می‌رسم قدم بزرگی بر‌ می‌دارم و خلاص . دوباره به تابلوها نگاه می کنم . شاید به گونه‌ای مرض وسواس باشد چون این راه را هزاران بار آمده ام . وارد ایستگاه که می‌شوم همان بوی عجیب را حس می کنم . آدم‌ها به طرز عجیبی ساکت هستند ، به طرز عجیبی سرد هستند ، سردم می شود . به صندلی نزدیک می شوم .

- نه اینجا نه !

با تعجب به اطراف نگاه می کنم. کسی حرفی نزده است این را مطمئنم . نخ ها بخیه‌ای که لبهایشان را دوخته ، پاره نشده است .

- روی من نشین برو اونطرف . اونطرف !

به صندلی نگاه می کنم . کمی آنطرف تر می روم و صندلی می خندد .

- اینجا نشین . برو زیر اطوی تفال !

به صندلی دوم هم نگاه می کنم . زیر لب می گویم چه مرگتان شده ؟! سرم را بالا می گیرم تا اطوی تفال را پیدا کنم . چند ردیف آن طرف تر است . به او نزدیک می شوم و به صندلی می گویم

- ببخشید می شه بشینم .

صندلی حرفی نمی زند و فقط می خندد . همین را علامت موافقت به حساب می آورم و می نشینم . ناگهان صداها بلند می شود

- این یکی را قبلا دیدم !

- راست می گی ؟!

- آره حتی می دونم کدوم ایستگاه پیاده می شه .  یکی از قطارا بهم گفته بود .

پشت گردنم می سوزد .

- همیشه‌ی خدا داره آهنگ گوش می ده . اصلا به هیچکس توجه نمی‌کنه .

- پس از اون احمق های از خود متشکره !

- مگه قیافشو نمی بینی ؟! با اون چشای مشکیش صاف زل می زنه جلو و هیچکس رو نگاه نمی کنه .

- آره راست می گی از اون احمقای پر ادعاست .

پشت گردنم می سوزد . نگاهی به اطو می اندازم .

- می شه لطفا بخارتو بگیری اونور . سوختم .

لبخندی با تمسخر می زند و می گوید

- ناراحتی برو یه جای دیگه بشین .

صدای خنده بلند می شود که آزارم می دهد . نگاهی به روبه رویم می اندازم . دخترکی با دهان پر از کف زیر صابون لوکس نشسته است و چشمانش حالت غریبی دارند . یاد خودم می افتم که در حمام به اشتباه کف در دهان و بینی ام می رود . زیر لب می گویم درکت می کنم . اطو‌‌ی تفال می گوید

- چیزی گفتی ؟

- با شما نبودم .

آن طرف تر از دختر پسرکی گردن برافراشته زیر تیغ شیک نشسته است . تیغ به طرز وحشتناکی به پشت گردن او نزدیک شده است . پسر بی خیال فقط به جایی زل زده است . من نگران می شوم .

صدای قطار که می آید با عجله بلند می شوم .

- کیفتو جا نذاری .

نگاهی حاکی از تشکر به صندلی می اندازم . به پشت سرم دست می کشم . روسری خیس خیس است و پشت گردنم می سوزد . آدم ها با لبهای به هم دوخته شده بی صدا وارد واگن ها می شوند . به اولین در باز نزدیک می شوم

- نه از اینجا نه . برو اون یکی . کی می خوای اینارو یاد بگیری ؟