ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
ما آدم های منطقی
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

وقتی پشیمان نباشی اصلا برایت مهم نخواهد بود که چه کارهایی انجام داده ای . این حس را شاید همه‌ی ما کم و بیش تجربه کرده باشیم . بی بند‌و‌باری‌های ذهنی که فقط برای خودمان داریم و آنها را برای هیچکس توضیح نمی‌دهیم . در ظاهر آدم‌های منطقی و معقولی هستیم. از همان‌هایی که وقتی از بغل کسی شبیه خودمان رد می شویم می گوییم یک آدم منطقی دیگر ولی در باطن ، در همان ته ذهنمان به چیزهایی می‌اندیشیم که هیچ عقل و منطقی نمی تواند توضیحشان بدهد و جالب اینجاست که ما بیشتر در ذهنمان طبیعی زندگی می کنیم تا در عالم واقعی .

چشمان مشکی درشتی داشت با مژه‌های بلند و تاب خورده . همیشه با خودش می گفت چطور مژه های یک مرد می تواند چنین تاب خورده باشد در حالی که زن‌ها همیشه باید قیر‌های سیاهی را به مژه‌هایشان بمالند تا به اصطلاح زیبا شوند . ابرو‌های هشت مانند کشیده‌ای داشت که از چشمان زیبا و نمناکش مراقبت می کرد . این طور مردها هم برایش جذاب بودند و هم نبودند . کشف کردن روح این مردها برایش جالب بود ولی برای رسیدن به این هدف حاضر نبود همه‌ی راه‌ها را امتحان کند. وقتی او می نواخت اول به انگشتانش نگاه می کرد تا بگوید شاگرد دقیقی هست . او که بیشتر می نواخت دیگر انگشتان برایش کم بودند و آن وقت بود که کم کم به نیمرخ مرد زل می زد و همیشه سهمش فقط نیم رخ راست بود چون تنها صندلی سالن در سمت راست تنها پیانوی سالن قرار داشت و به جز این دو ، در کل سالن چیز خاصی مشاهده نمی شد جز چند عکس رنگ و رورفته از پیانوهای قدیمی . با تمام خلوت بودن غیر طبیعی سالن ، وقتی او می نواخت انگار همه چیز آرام می شد ، قلب‌ها به احترام آرامتر می کوبیدند ، دیوارها ساکت گوش می دادند ، پیانو آخرین حد تلاش خودش را برای خوش صدا بودن به کار می گرفت و حتی صدایی از پارکت‌های کف در نمی آمد . او می نواخت و زن محو تاب مژه‌ها می شد و پیش از اتمام آهنگ دوباره نگاهش را به انگشتان فرز می دوخت تا شاید شاگرد دقیقی باشد اما دیگر حواسش نبود . دلش می خواست به او نزدیک شود و فقط یکبار هم که شده آن مژه‌های تاب خورده را دست بکشد تا مطمئن شود وجود دارند و دستش را روی آن انگشتان بی قرار بگذارد و در گوشش نجوا کند آرام بگیر و با خودش شرط می بست که انگشتان حتما سرد خواهند بود. دلش می خواست کمی در کنار او بر روی صندلی پیانو بنشیند و حاضر بود درس ‌های مقدماتی را چهاردستی اجرا کنند. دلش می خواست اشتباه بزند و او انگشتانش را روی کلاویه‌های درست تنظیم کند تا بتواند بگوید آرام بگیر .

- این قطعه از شوپن رو باید با احساس بنوازید . قطعات شوپن پر از احساس هستند . می دانید که هر موسیقیدانی یک سبک خاصی دارد و شما هم باید با همان سبک بنوازید تا کار قشنگ در بیاید . سعی نکنید عین آدم آهنی فقط کلاویه‌ها را فشار بدهید . مثلا این قطعه‌ی باخی که الان نواختید را باید تند و با هیجان بنوازید . روی استکاتوها تمرکز بیشتر بکنید . باید مثل گنجشک بتوانند پر بکشند .

زن سرش را پایین انداخته بود و به یکی در میان های سیاه و سفید نگاه می کرد  و هرازگاهی تعداد پازل‌های پارکت‌ها را می شمرد .

- متوجه شدید ؟

- بله . متوجه شدم .

- حالا بیاین بنشینید و این قطعه‌ی باخ را دوباره بنوازید . این دفعه با تمرکز بیشتر .

در ذهنش تکرار کرد تمرکز بیشتر ، تمرکز بیشتر ، در مقابل آن چشمان زنده تمرکز بیشتر ، آن تاب مژه‌ها ! اصلا مهم نیستند تمزکر بیشتر و انگشتان بی شک سرد باید تمرکز بیشتر . زن نگاهش را از کلاویه‌ها کند و به چشمان مشکی نگاه کرد . در مقابل این چشمان نمی شد مقاومت کرد یا نه گفت . بلند شد و روبه‌روی پیانو نشست . نت‌ها را تنظیم کرد و سعی کرد با تمرکز بیشتر گنجشک‌ها را به پرواز در بیاورد .