ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
می خواهم داستان بگویم ، آیا حوصله دارید ؟
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

داستان من از آنجایی شروع می شود که شخصیت اصلی داستان من  که به دلایل امنیتی نمی خواهد اسمش فاش شود یک روز به صورت کاملا ناگهانی دهانش را بست و تصمیم گرفت ساکت شود . حتما الان با خودتان می گویید وای باز یک تقلید از نوشتن داستانهای پست مدرن ولی خب دلم می خواهد همین جا بهتان بگویم که زیاد عجله نکنید شاید این دفعه جور دیگری باشد . شخصیت اصلی داستان من یک روز که از خواب بلند شد و مثانه اش را خالی کرد و مسواک زد یکدفعه بدون اینکه فکری کرده باشد یا خوابی دیده باشد تصمیم می گیرد دیگر حرف نزد .  بله، بله، حتما با خودتان می گویید چگونه چنین چیزی ممکن است ؟ اصلا مگر کسی می تواند بدون حرف زدن زندگی کند ؟ باید توضیح بدهم که شخصیت اصلی داستان من یک مرد است و از آنجائیکه مردها بیشتر تمایل به شرکت در فعالیت های گروهی دارند تا حرف زدن، پس این عمل دور از ذهن نخواهد بود ولی با توجه به اینکه تمام این داستان از ابتدا تا انتها جلوی چشم من است باید همین جا اقرار کنم حرف نزدن واقعا کار سختی است . من نمی خواهم دلایل اصلی سکوت این مرد را بشمارم چون درست است که این داستان من است ولی قوانین دست و پای من را آنقدر باز نگذاشته تا بتوانم هر حرفی را از دهان شخصیت اصلی داستان بیرون بکشم و بدبختانه این که خود او هم به حقوقش کاملا آشناست پس اگر من چیزی را شرح نمی دهم دلیل بر این نیست که نمی خواهم بلکه اقرار می کنم نمی دانم ! و مطمئن هستم شما خوانندگان فرهیخته و مهربان این قصور را خواهد بخشید . به همین دلیل اصلا دوست ندارم قوه‌ی تخیل شما را محدود کنم تا نتوانید خیال پردازی کنید چرا که اگر خیال پردازی نکنید بدون شک مرده اید . من چنین قصدی ندارم به همین دلیل دقیقا همین جا تصمیم گرفتم داستانی تعریف نکنم . ذهن شما می تواند ادامه‌ی داستان مردی که تصمیم به سکوت گرفت را بسازد .