ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بستنی
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

- بستنی .

زن مستاصل نگاهی به ساعتش می اندازد ، چادرش را صاف می کند و  در حالیکه دست دختربچه را می کشد پشت سر آخرین نفر در صف نانوایی می ایستد .

- نمی شه . بابا می یاد می خوایم ناهار بخوریم .

دختربچه به زن نگاه می کند و کش موهایش را می کشد و روی زمین می اندازد .  

- ذلیل مرده . نکن .

زن کش سر را از زیر پاهای مردم برمی دارد و در کیفش می اندازد .

- بستنی .

- گفتم که نمی شه . اصرار نکن. آروم وایستا الان نون می گیریم می ریم .

خسته و درمانده به صف طولانی که مورچه وار حرکت می کند نگاه می کند . دختر بچه چشمان گردش را به مادرش می دوزد و خودش را از کیف او آویزان می کند .

- بستنی ، بستنی ، بستنی . من بستنی می خوام .

زن با عصبانیت کیف را از دست دختربچه رها می کند و با تحکم می گوید

- ساکت باش .

مرد جوانی که جلوی زن ایستاده است بلند می گوید :

- لا اله الا الله ، بچه جون آروم باش .

دختر بچه با وحشت به مرد جوان نگاه می کند و آرام کنار مادرش می ایستد . زن نگاه حاکی از تشکر به مرد که حالا به آن دو نگاه می کند می اندازد و دوباره تعداد آدم های جلویش را می شمارد . مادری همراه پسر بچه ای بستنی به دست از پیاده رو رد می شوند .

- مامان  و با انگشت به پسربچه اشاره می کند ، بستنی . بستنی ، بستنی .

زن دست نوازشی روی موهای دختر می کشد و آرام می گوید :

- اذیت نکن . ببین عمو عصبانی می شه ها .

 و به مرد جوان اشاره می کند .

- عمو خره !

مرد جوان بر می گردد و بر و بر به دختر و بعد به زن نگاه می کند . زن با لبخندی سعی می کند از مرد دلجویی کند ، چادرش را مرتب می کند و محکم به پشت دست دختربچه می زند .

- معذرت بخواه . حرف زشت نزن .

- من معذرت نمی خوام . عمو خره . عمو خره ، عمو خره . من بستنی می خوام .

- خواهر جلوی دهن بچه تو بگیر .

زن با صدای ملیح و کشداری می گوید :

- ای آقا سخت نگیرید بچه ست .

مرد میانسالی از ته صف می گوید :

- راست می گه خواهر. سرمونو برد . ده دقیقه است همش داره نق می زنه .

- به شما کاری نداره که ؟!

سربازی که چند نفر عقب تر از زن ایستاده بود می گوید :

- خانم سرمون درد گرفت . یا بستنی براش بخر یا ساکتش کن یا من می یام ساکتش می کنم .

زن حالت تدافعی به خودش می گیرد و تقریبا با جیغ می گوید :

- تربیت بچه ام به خودم مربوطه نه به شماها .

مرد جوان می گوید :

- عجب تربیتی ! عمو خره شد تربیت . و تمام صف نانوایی می خندند .

زن پیری از میانه‌ی صف می آید و چند دانه آبنبات کف دست دختربچه می گذارد . زن تشکر می کند . دختربچه چند لحظه به آبنبات ها نگاه می کند .

- بگو مرسی .

دختربچه حرفی نمی زند و در عوض آبنبات ها را روی زمین پرت می کند . پیرزن با تعجب به دخترک نگاه می کند و آرام می گوید :

- بی تربیت .

- خودتی . و زبانش را برای پیرزن در می آورد .

زن بازوی دخترک را نیشگون می گیرد و چادرش را جمع و جور می کند .

مرد جوان می گوید :

- خانم دم از تربیت می زنه . هه !

پیرزن با عصبانیت می گوید :

- تا خودشون تربیت نداشته باشن که نمی تونن بچه شونو تربیت کنن .

همه به علامت تصدیق سر تکان می دهند .

زن نیشگون محکم تری از بازوی دخترک می گیرد و دختر به گریه می افتد .

- بستنی ، بستنی ، بستنی

- خفه شو تا نزدم سیاه و کبودت کنم .

سرباز با بی حوصلگی می گوید :

- خانم اون بچه رو ساکتش کن . سرم رفت .

مرد جوان می گوید :

- تربیت ، تربیت .

مرد میانسال چند قدم جلوتر می آید و با صدای بلند می گوید :

- شعور ندارن ،یکی نیست بگه یا توله سگ رو نیار تو خیابون یا یه بستنی بده چشم و دلش سیر شه اعصاب مردم رو خط خطی نکنه .

زن چادرش را سفت می گیرد و رو به مرد میانسال می گوید :

- حضرت آقا بهتره به این کارا کار نداشته باشی و تنبونتو بکشی بالا . پیرمرد پیزوری .

مرد جوان شلوارش را بالا می کشد و با یک خیز بلند جلوی زن می ایستد .

- خفه شو جنده تا نزدم تو گوشت . معلوم نیست باباش کیه که این بچه این قدر وقیحه.

از جلوی صف کسی نان به دست می گوید :

- صلوات بفرستید بابا .

زن نگاهی با عصبانیت به بچه می اندازد و بدون اینکه جواب بدهد می ایستد . پنچ نفر تا نوبتش باقی مانده است . دوباره به ساعتش نگاه می کند و رو به دختر می گوید :

- ببر صداتو . ببر

دخترک هق هق گریه می کند . مرد جوان رو به دخترک با تحکم می گوید:

- ساکت شو وگرنه می یام زبونتو می برم .

- لازم نکرده . کاری به کار بچه ام نداشته باش.

- تا دو دقیقه پیش می زدیش که . حالا شد بچه ات ؟

- به تو ربطی نداره مرتیکه .

-مرتیکه اون بابای بی غیرتشه . نذار خون به پا کنما .

زن چادرش را محکمتر می چسبد و می گوید :

- مثلا چه غلطی می خوای بکنی ؟

مرد مشتش را بالا می آورد و نشان زن می دهد .

- برو ضعیفه . برو . من دست رو زن بلند نمی کنم . برو این توله ات رو ساکت کن .

 زن بلند می گوید :

- همتون کثافتید . شما مردا همه کثافتید .

شاطر داد می زند - آقا چند تا ؟

- خودت کثافتی و اون توله سگت . اومدی نون بخری یا با اعصاب مردم بازی کنی . اون از یک طرف زر زر می کنه این زنیکه هم دو قورت و نیمش باقیه .

همه به علامت تصدیق سر تکون می دهند .

مرد جوان تکه ای از سر نان را می کند و در دهانش می گذارد و با دهان پر می گوید :

- برو خدا رو شکر کن امروز حال و احوالم گه مرغی نبود .

زن زیر لب می گوید خفه شو .

- دو تا لطفا .

شاطر دو عدد نون به دست زن می دهد و چپ چپ به زن نگاه می کند . زن نان ها را به زیر چادر می برد و با دست دیگر دست دخترک را می کشد . دخترک که تا این لحظه دیگر ساکت شده بود نگاهی به دستگاه بستنی سازی می اندازد

- مامان . بستنی .

- خفه شو ورپریده .