ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بدون عنوان 11
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن نگاهی به ساعت می اندازد . آهی می کشد .دلش می گیرد .  نیم ساعت است که عقربه ها روی پنج بعدازظهر خشک شده اند . زن سیگاری روشن می کند و کنار پنجره می رود . دلش می گیرد . باران می بارد و هرازگاهی کسی فقط می دود .  از کنار پنجره به گوشه ی مبل پناه می برد . کتاب تافلر را دستش می گیرد تا شاید بفهمد دنیا دست کیست . چیزی نمی فهمد، دلش می گیرد . کتاب را گوشه ای می گذارد و مجله ی مزخرفی را بر می دارد . طالع بینی مهر ماه را می خواند " شما اینگونه هستید و مواظب باشید و به خودتان برسید و این حرفها " مجله را از حرص پرتاب می کند . به شیشه ی تلویزیون می خورد و پشت رو بر روی زمین ولو می شود . فحشی زیر لب می دهد . دلش بیشتر می گیرد . نگاهی به ساعت می اندازد . هنوز پنج بعد از ظهر است . زبانش را برای ساعت دراز می کند. خنده اش می گیرد اما خنده ای کوتاه . دوباره بلند می شود و قدم می زند . این طرف و آن طرف ، پایش به گوشه ی تیز میز مربعی شکل وسط هال می خورد . بلند فحشی می دهد  . دلش می گیرد. تلفن را برمی دارد و به دوستی زنگ می زند .کسی بر نمی دارد . تا پنج بوق صبر می کند. همیشه تاپنج بوق صبر می کند ، مثل یک قرار داد نانوشته، مثل اینکه بخواهد بگوید برای خودش سبک دارد . کسی بر نمی دارد . دلش می گیرد . به رختخواب پناه می برد. پتو را روی خودش می کشد و خودش ، دلش و افکارش را به خواب می سپارد .