ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
این داستان احتیاج به سانسور دارد .
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

مرد میانسال با موهای جو گندمی انبوه نگاه معناداری به رفیقش انداخت و با حرکت چشم حواس او را متوجه آن طرف خیابان کرد .

- اونو نگاه کن .

شاگرد مغازه ناخودآگاه از تا زدن تاپ های اندازه‌ی یک کف دست بازماند و سعی کرد علی رغم نوری که دید را محدود می کرد رد نگاه صاحب مغازه و دوستش را دنبال کند و به آن طرف خیابان برسد .

- از این چیزا پر توی این شهر .

- کارتو بکن پسر . هنوز شیشه ها رو تمیز نکردیا

شاگرد مغازه دوباره شروع به تا زدن انبوه تاپ های به اندازه‌ی یک کف دست می کند و زیر لب چیزی می گوید .

- می دونم از این چیزا زیاده ولی خب تازه یازده صبحه . آخه کی الان دلش می خواد بره تو رختخواب ؟!

- من ، تو ! حتی اون . و اشاره ای به شاگرد مغازه می اندازد که تاپ های تا شده را روی قفسه قرار می داد . شاگرد مغازه که ششدانگ حواسش پی حرف آن دو بود جراتی می کند و می گوید :

- آقا سعید راست می گه . تن زن همیشه خواستنیه . دیگه وقت و ساعت نمی خواد که .

- به به ! چشمم روشن . چه بلبل زبون شدی . تن زن ؟! چه حرفا . چه ادبی حرف می زنی وروجک

و خنده ای سر می دهد .

- اذیتش نکن علی آقا . راست می گه خب این بنده خدا هم . اصلا عشق بازی بالاترین لذته.

- نه برای همه .

- برای مردا که هست . نکنه تو دوست نداری ؟ ها ؟ بگو توروخدا اونوقت می شه برات حرف درآورد . حالا اون پولشو می گیره و می ره . ما هم چند دقیقه آروم می شیم . فکرمون خالی می شه بعدشم ...

- بعدشم دوباره این زندگی سگی .

- قربون دهنت زندگی سگی . مگه نه  سامان ؟!

شاگرد مغازه در حالیکه یک چشمش به دختر آن طرف خیابان است و یک چشمش به شیشه ‌ی مغازه و روزنامه مچاله شده در دست، سری تکان می دهد و می گوید :

-  خیلی خوش هیکله . ولی قیافش نه راستش چنگی به دل نمی زنه .

- قیافه رو می خوای چی کار ؟ حوله می ندازی روش !

و می زند زیر خنده و با دست به پشت علی آقا می زند.

- سخت نگیر مرد . زندگی همینه .

- نمی دونم ، می دونی که تا حالا دلم راضی نشده از این کارا بکنم . با این که از این دخترک ها پر توی خیابون .

- کافی پول داشته باشی و دستتو دراز کنی .

- سامان کارتو بکن . ظهر شد . بعدشم سفارش خریدای اون خانم دکتره رو آماده کن. الان می یاد جیغ جیغ می کنه حالم بهم می خوره .

سامان با سرعت جیر جیر شیشه ها را در می آورد و به سمت لیست سفارش خانم دکتر می رود .

- خب یکبار تجربه کن علی آقا بد نیستا . ببین می خوای برم همینو واست جور کنم ؟ یک چند دقیقه ای هست تو نخشم . طرف هر ماشینی هم سوار نمی شه . یک بی ام و بوق زد نرفت . حتی نگاشم نکرد . حالا اون سمند نقره ای بماند .

علی آقا نگاهی به دخترک آن طرف خیابان می اندازد . زیر چشم سامان را می پاید که در حال بسته بندی کیف و کفش خانم دکتر است .

- با دقت بپیچ پسر . تر و تمیز . ول کن سر جدت سعید آقا . من خیلی هنر کنم دهن زن خودم رو ببندم .

- یکذره خرما بخور ، ورزش کن . بابا مرد باید به وظایفش خوب برسه .

و چشمکی تحویل علی آقا می دهد .

سامان زیر لب می گوید شرط می بندم این یکی رو سوار می شه .

سعید آقا ششدانگ حواسش را به آنطرف خیابان می دوزه و می گه سر پنجاه تومن که نمی شه.

- سر پنجاه تومن. باشه .

- بی ام و مشکی کمی جلوتر از پای دخترک می ایستد و منتظر می ماند . دختر برمی گردد و به عقب نگاه می کند . دوباره به سمت بالای خیابان چشم می دوزد . صدا از کسی در نمی آید . دختر چند قدم به سمت بی ام و می رود . نگاهی به راننده می اندازد . با جسارت به ماشین نزدیک می شود . کمی حرف می زند و سوار می شود .

- باختی سعید آقا .

- به نظرت چند گفت سامان ؟

- نمی دونم نرخا متفاوته .

- بسه دیگه . حالمو بهم زدید .