ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بدون عنوان 16- مینیمال
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من شلیک می کنم . نیکی خیلی پررو است . آن گوشه‌ی سمت چپ قاب شیشه‌ای مرتبا بالا وپایین می پرد . دوباره شلیک می کنم ، آن هم در جواب من شلیک می کند و پشت جعبه‌های چوبی مخفی می شود . حرصم می گیرد ، نیکی را نیشگون می گیرم . جیغش در می آید ولی از آن جا دختر پررویی است دوباره به شلیک کردن ادامه می دهد . شلیک می کند و کلاه کابویی ام می افتد . شانس آوردم که تیر بهم نخورد . می دوم و پشت ستون رستوران پناه می گیرم . نیکی از گوشه‌ی چشم نگاهم می کند . نگاهش نمی کنم ، تکان هم نمی خورم . این دفعه من نباید بمیرم . پناه می گیرم و شش دانگ حواسم را به نیکی در پشت جعبه‌های چوبی می دهم . صدای نفس نفس زدنش را می شنوم . وقتی اینطوری نفس نفس می زند می فهمم نمی تواند تمرکز کند . از پشت جعبه‌ها بیرون می آید . مکث نمی کنم و یک تیر مستقیم به سینه‌اش شلیک می کنم . نقش زمین می شود . از خوشحالی هورا می کشم . نیکی نگاهم می کند ،می خندد و می گوید :

- بالاخره تو کلانتری .

و دستش را دراز می کند. دست می دهیم .

صدای مامان برای ناهار می آید . ناهار ماکارونی است . می گویم :

- هر کی زودتر رسید آشپزخونه اول.

می دود .