ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بدون عنوان 17 یا این روزها همه کتاب می خرند شما چطور ؟!
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

این روزها روزهای عجیبی است . نمایشگاه کتاب دایر است و از طرفی تب انتخابات همه را گرفته است طوری که حتی شیاف هم دیگر فایده ای ندارد . یک هفته است که راهم را عوض کرده ام تا به ترافیک نمایشگاه نخورم . یک هفته است که دیگر از تونل رسالت رد نمی شوم، از بغل مصلی وارد خیابان عباس آباد نمی شوم ، مفتح را پایین نمی آیم و سر میدان هفت تیر دلم به حال آن پلیس های بداخلاق نمی سوزد . یک هفته است از میدان دکتر فاطمی می گذرم و تعجب می کنم که چرا فقط از کابینه‌ی مصدق ، دکتر فاطمی را اعدام کردند و چرا یک مدتی اسم این میدان ، میدان جهاد بود یا به طور کلی چرا همه چیز به صورت اعجاب انگیزی تخمی است ؟ نمایشگاه نرفتم ، نه حوصله دارم نه پای راه رفتن و نه پول خرج کردن . کلا این روزها کتاب برای من یادآور خاطرات تلخی است . خاطراتی که سعی می کنم فراموششان کنم . سرم را با چیزهای دیگر گرم می کنم . صبح ها می روم پارک ورزش می کنم ، آقایان با سر سلام می کنند ، یکی دو نفر حالم را می پرسند و آیا اینکه سرما خوردگی هم بهتر شده است یا نه . عصرها هم هرازگاهی با مامان می روم پیاده روی . کمتر با هم حرف می زنیم چون او دوست دارد راجع به دیگران حرف بزند و همه را قضاوت کند و من دوست دارم موزیک گوش دهم .

به طور کلی این روزها زندگی من بر خلاف زندگی روال عادی مردم این مملکت شده است . پریروز یک آقایی که خیلی هم پیر نبود به من گفت دخترم ! با خودم فکر می کنم اسلام چه کارها که نمی تواند بکند یا با اسلام تفاوت سنی بی معنی می شود . تنها سئوال بحث برانگیز این هفته این بود که کسی از من پرسید چرا کاندیدای انتخابات نشدم؟ تمام دیروز فکر می کردم که آیا واقعا برایم جذاب است ؟!