ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بدون عنوان 18 یا ...
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن  سیگاری روشن می کند و کنار جاده می نشیند . آفتاب ولرم درست وسط موهای کوتاهش می تابد و پوست سرش را نوازش می دهد . دستش را سایه بان چشمانش می کند و به جاده‌ی خالی نگاهی می اندازد . وقتی فقط ده سال داشت اولین بار این افسانه را شنید . بالاخره روزی مردی از این جاده عبور خواهد کرد . مادرش گوشزد کرده بود که این یک افسانه بیشتر نیست چون خود او ، دختر خاله هایش و مادربزرگ زن و حتی مادربزرگ مادر زن منتظر نشسته بودند و همه بر افسانه بودن این مطلب مهر تائید زده بودند. ولی از آنجایی که او لجباز بود می خواست بداند آیابالاخره روزی مردی از این جاده می گذرد ؟ اصلا دلش می خواست ببیند مرد واقعی چه شکلی است. دوباره چشم دوخت به جاده . ته سیگارش را زیر پایش کنار هزاران ته سیگار دیگر انداخت .