ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
ٌصابون
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

- صابون . صا ، بون . نوشتی ؟

- صا ، بون ، صا، بون . خب .

- نوشتی ؟

- آره مامان ، نوشتم .

- چند بخشه ؟

دختربچه نیم خیز بلند می شود ، مداد را پشت گوشش می گذارد و با دستهای کوچکش بخش می کند .

- صا ، یک بخشه ، بون یک بخشه . صابون ، دو بخشه . 

- آفرین نونوش . خب بعدی . بعدی رو بنویس .  سبد . سبد .

دخترک سرش را بالا می گیرد و به سقف خیره می شود . چشمانش را تنگ می کند و آرام تکرار می کند :

- سبد . سبد .

روی دفتر خم می شود و با تردید مدادش را روی خط قرار می دهد .

-  مامان با کدوم سه ؟

- با س سیب .

- یعنی مثل صابون ؟

- نمی دونم ، بنویس مگه این درسا رو نخوندی ؟

- چرا خوندم . آخه خانوممون خیلی خوب اینارو درس نداد .

- چرا ؟

- روز سارا ، سبد ، سیب همش داشت گریه می کرد .

زن چشمانش را به دخترک که حالا کاملا روی زمین ولو شده بود و کش موهایش را باز کرده بود نگاه انداخت . دختر نیم خیز می شود و سعی می کند ادای معلمش را در آورد . دستش را جلوی چشمش می گیرد که انگار می خواهد اشکهایش را پاک کند .

- گریه می کرد ؟ سر کلاس ؟

با شیطنت لبخندی می زند .

- آره ، سر کلاس.

- نوشین از خودت داستان نساز . معلمتون هیچ وقت سرکلاس گریه نمی کنه . بنویس . کلی کار دارم.

- تو از کجا می دونی . داشت گریه می کرد .

زن با کنجکاوی به دختر نگاه می کند . نوشین بلند می شود و روی گل های قالی شروع به لی لی می کند .

-دیکته هنوز تموم نشده ها !

- یه استراحت کوچولو مامانی . خب ؟

زن مداد را لای کتاب سر درس سین می گذارد و به کاناپه تکیه می دهد .

- نگفتی چرا گریه می کرد ؟

دختر سیبی از ظرف میوه‌ی روی میز برمی دارد و گاز می زند .

- من نمی دونم .

زن با تحکم می گوید :

- بشین بخور ، آبش می چکه رو فرش .

دختر با حالت قهر سیب را روی میز می گذارد .

- اصلا گریه می کرد ؟

دختر شانه هایش را بالا می اندازد ، خودش را مشغول لی لی می کند و می گوید :

- اوهوم .

- اوهوم نه ، بله . چرا ؟

- نمی دونم . فاطمه می گفت می خواد طلاق بگیره .

- کی ؟

- فاطمه .

دختر که احساس می کند چیز هیجان انگیزی به زن گفته است با آرامی سیب را برمیدارد و گاز دیگری می زند . زن به روی خودش نمی آورد و می پرسد :

- فاطمه کیه ؟ جدیده ؟

- آره ، تازه اومده . از شهرستان . پشت سر من می شینه .

- درسش خوبه؟

- خنگه .

- ااا نگو . یعنی چی؟ حرف بدیه .

- خنگه . یاد نمی گیره . خودش همش می گه من خنگم . مشق نمی نویسه . درسم گوش نمی ده .

دختر دست از لی لی بر می دارد و رو به روی زن می ایستد . سینه اش را صاف می کند و با دستهای کوچکش شروع می کند به بخش کردن .

- ط ، لاق . دو بخشه . ط، لاق . مامان طلاق یعنی چی ؟

- فاطمه از کجا فهمیده بود خانم معلمتون می خواد طلاق بگیره ؟

- نمی دونم .

- تو ازش نپرسیدی ؟

- نچ . مامان طلاق یعنی چی ؟

- نچ نه . نچ بده . دختر اینجوری حرف نمی زنه .

زن به دخترک نگاه می کند که حالا مشغول پریدن از روی قالی به سرامیک هاست .

- اینجا دریاست ، اینجا خشکی .

و با انگشتان کوچکش به قالی اشاره می کند .

- مواظب باش غرق نشی مامان . طلاق یعنی چی ؟

- دستتو از تو دماغت در بیار . طلاق ، طلاق یه چیز بدیه . یعنی بابا و مامانا دیگه نمی خوان باهم زندگی کنن . گفتم دستتو از دماغت دربیار .

- مثل تو و بابا ؟

- من و بابات که با هم زندگی می کنیم !

- اون دفعه که دعوا کردی گفتی نمی خوام باهات زندگی کنم . یادته ؟ من مثلا خواب بودم.  یواشکی با هم حرف می زدید .

زن بلند می شود و کش سر دختر را از روی زمین برمی دارد . به سمتش می رود و بغلش می کند .

- اون شوخی بود دخترکم ، تازه تو نباید گوش وایسی .حالا وایسا موهاتو جمع کنم .

دختر آرام می ایستد . زن موهای خرمایی رنگش را دسته می کند و کش را دور آن می بندد.

- آی ، یواش ، کندی موهامو .

- فاطمه اینارو از کجا می دونه ؟

- می ره پشت پنجره دفتر معلما وایمیسته .

- کار بدی می کنه . تو هم می ری ؟

- آره . می گه اگه نیای به همه می گم بچه نه‌نه ای !

- مگه تو بچه نه‌نه ای ؟

- فاطمه می گه بچه‌ای که هی مامان مامان کنه بچه نه نه است .

زن دوباره روی کاناپه می نشیند ، کتاب فارسی را می بندد و خودش را شروع به بادزدن می کند. دخترک دست از شیطنت بر می دارد و روی پای زن که روی کاناپه ولو شده است          می نشیند. خودش را به زن می چسباند . زن گونه‌ی دخترک را می بوسد . دختر سریع با پشت دست لپش را خشک می کند .

- منو نبوس . تفی می شم . دوست ندارم . دایی هم اینجوری منو می بوسه .

زن توجهی نمی کند و می پرسد :

- مامان و باباش چی کارن ؟

- بابا نداره . می گه مرده . مامانشم ، مامانی ، مامانش از این خانوماست که ناخنای بلند داره . لاک قرمز می زنه . تو هم بزن .

- چی ؟

- لاک قرمز . فاطمه یدونه همیشه توکیفش داره . می گه از وسایل مامانش کش رفته . یه ماتیک قرمزم داره . منم لاک می خوام .

- ماتیک نه ، رژ لب .  تو چرا امروز اینجوری حرف می زنی. این فاطمه انگار خیلی شیطونه .

- می گه مامانشو دوست نداره. همش پیش مادربزرگشه . مامانش اصلا خونه  نیست .

- خب ، خب . وارد جزئیات نشو . دیکته هنوز مونده . خودم فردا به مدیرتون زنگ می زنم ببینم این فاطمه کیه .

دختر از پای زن پایین می آید و روی شکم دراز می کشد ، دفتر مشقش را جلوش می گذارد و می پرسد :

- مامان جزئیات یعنی چی ؟ چه جوری بخش می شه ؟ جزئی ، آت؟

و سعی می کند معما را حل کند .  

- یعنی چیزای ریز ، کوچک .

- چیزای فسقلی ؟

- آره ، فسقلی !

- یعنی منم جزئیاتم ؟

- چه ربطی داشت ؟

- آخه تو بهم می گی فسقلی فسقلی .

- نه تو جزئیات نیستی . نوشین بنویس هزارتا کار دارم .

- داس . داس .

دخترک ته مداد را از دهنش در می آورد ، کش سرش را باز می کند ، به سقف خیره می شود و با حالت متفکر تکرار می کند:

- داس ، داس .