ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
من آوازهای آدمیان را شنیده ام
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن از پنجره سرک می کشد و چشمانش در کوچه می دوند. باران مداوم از سر شب تمام کوچه را شسته است و آسفالت ترک ترک کف خیابان از خیسی و شاید هم کمی حس خنکی زیر نور بی رمق چراغ های همیشه ایستاده که در تلاش نگهداری مرز میان شب و سپیده دم هستند ، برق می زند. نگاهی به درون اتاق می اندازد . می داند چیزی با خود نخواهد برد . می داند بی سر و صدا خواهد رفت ، مثل همیشه تنها با یک دست خط بر روی کاغذی براق و سر که به هرکجا که اراده کند می چسباندش . می داند خواهد رفت ، مثل همیشه . مثل تمامی لحظاتی که نمی خواهد تسلیم شود ، نمی خواهد اسیر شود . می داند هنوز آزادی از دور لبخند می زندو او ، او نیز همانند هر انسان زنده ی دیگر لایق چشیدن طعم گس آزادی است . دوباره نگاهی به کوچه می اندازد . چراغ های همیشه ایستاده خاموش شده اند . فکر می کند شاید با یک کلید ، یک ترموستات قدیمی ، شاید هم یک دستور فرمایشی که هر روز صبح باید صادر شود و همان شب لغو شود یا بلعکس تا همه یادشکان برود که چراغ هایی هم هستند ولی ، زن هیچگاه چراغ ها را فراموش نمی کند . اولین بوسه اش را زیر یکی از همین چراغ ها تجربه کرد . یکی از همین هم شکل ها که پناهی شده بود برای غلیان احساسی و حالا می داند که باید برود . می داند که جنگ هنوز تمام نشده است ، جنگ با موی بلند ، لاک ناخن، رژلب های رنگارنگ ، جنگ با کاندوم ، با قرص ضد بارداری ، جنگ با هراس بعد از هم آغوشی ، شمردن روزهای تقویم و باز هم شمردن و شمردن آن هنگام که مردان خوابند و درهمان خوابهای رنگارنگ با دلبرکانی از دنیای دیگر عرق بید مشک می نوشند . زن می دانست که ایندفعه نیز آخرین آرامش نبوده است اگرچه به اشتباه ، شاید هم به آرزویی دوست داشت آخرین بار باشد و همین جا در میان بازوان مردی که حال در میان گل های پتو  و ملحفه با دلبرکانی از دنیای دیگر عرق بیدمشک می نوشد ، آرام بگیرد و دیگر هیچوقت فکر نکند ، فکر نکند، مدام فکر نکند که تنهاست و اصلا واژه ی تنهایی نباشد ، نباشد و هی دور شود ، هی دور شود و باز هم دور شود تا زن آرام بگیرد و احساس خوشبختی کند و آن وقت بخندد و برای مرد عرق بیدمشک درست کند و مرد راضی همانگونه که در خواب به چهره ی دانه دانه ی دلبرکان لبخند می زند ، لبخند بزند و زن از فرط شادی ، موهایش که دیگر بلند شده است و می تواند با کشی صورتی رنگ پشت سرش دم اسبی کند را افشان کند و پر مانند ، سبکبال دور خانه اش  بچرخد . پرنده ای از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرد . زن آهی می کشد ، خانه اش!  احساس می کند درک کلمه ی خانه اش با تمام وجود می تواند چه کیفی داشته باشد مثل کلماتی چون مردش ، ماشینش ، عشقش ، تیرهای چراغ برقش و بوسه اش ، بوسه اش ، بوسه اش .

مرد غلتی می زند و جیر جیر فنرهای تخت بلند می شود . کدامین چراغ بود ؟ یادش نمی آید . کجا بود ؟ باز هم یادش نمی آید . انگار چیزی از حافظه اش پاک شده است . یک بوسه بود . تنها یک بوسه ، زیر چراغی روشن و بعد چیزی یادش نمی آید . آمدند شاید هم ریختند روی سرشان ، هر طرف بودند و او نمی دانست ، نفهمید برای او آمده بودند یا برای دیگری . می دانست چیزی یکدفعه ریخت ، چیزی یکدفعه سوخت ، می دانست زانو زد ، صدای جیغ هم می آمد ، یادش نمی آید او بود یا دیگری و آن وقت دوباره چیزی سوخت ، چیزی در پشت پایش سوخت ، صدایش در نمی آمد ، دیگر از جیغ هم خبری نبود فقط چیزی بر صورتش گرم می ریخت . یادش نمی آید اشک بود ؟ یادش نمی آید . گرم بود و آن وقت چیزهایی روی سرش بارید ، سنگین ، دستش از دیگری جدا شد و هر کدام به یک سو ، کسی یا کسانی او را می کشیدند و چیزی گرم فرو می ریخت و لبهایش هنوز از بوسه داغ بود .

کم کم هوا روشن شده است . مردی نان به دست ، با عجله طول کوچه را می پیماید ، انگار که دیگر وقت ندارد . او هم وقت نداشت . او هم بعد از آن بوسه دیگر وقت نداشت ، بعد از آن بوسه دیگری هم وقت نداشت و هنگامی خودش را یافت که ساعتها نخوابیده بود ، ساعتها گفته بود نمی دانم ، نمی دانم و باز دستهایش می سوخت ، پاهایش می سوخت و نمی دانم ، نمی دانم . هر لحظه برایش هزاران سال می گذشت و او حتی جرات نداشت از دیگری بپرسد و آن وقت بود که مردی آمد . برخلاف دیگران با ظاهری آرام آمد. گفت باید چیزی بگوید ، چیزی که دیگران را خوش بیاید و او تکرار می کرد نمی دانم ، نمی دانم . مرد مهربان نگاهش می کرد و دیگر چیزی به یاد ندارد . هیچ به یاد ندارد  تا لباس سفید و میهمانی . دیگر از میله ها خبری نبود ، از فریادها ، از ناله ها ، از نمی دانم ها ، از غذاهای بد مزه، از دیگری هم خبری نبود ، از بوسه هم خبری نبود ، از پشت چراغ .

مرد در تختخواب کمی جابه جا شد و با دست به دنبال زن گشت . مرد می گفت خبری از دیگری ندارد ، همین را هم سالها بعد گفته بود . مرد می گفت فکر کردند زن بیگناه است و حالا که هر دو خوشبختند .

مرد زن را نیافت ، پتو را تا چانه بالا آورد و بازوهای پشمالواش را بیرون از پتو انداخت. مرد می گفت پرونده اش سنگین بوده است . دیگری را می گفت . زن ساکت اشک می ریخت چون می دانست خوشبخت است ! مرد می گفت کسی از دیگری خبر ندارد ، از آن قبرهای بی نام و نشان و این را خیلی سال بعد گفت و زن به حرفهای او گوش می داد و خوشبختی را هی مزه مزه می کرد ، هی گاز می زد .

زن نگاهی به مرد انداخت . رو به کوچه کرد ، هنوز همه جا ساکت بود و تیرهای چراغ برق مرتب آزارش می دادند . می دانست در همان نمی دانم ها چیزهایی گفته بود ، زن از مرگ ترسیده بود . مرد گفت تو نمی گفتی هم آنها همه چیز را می دانستند و آنها را با لفظ آنها خطاب می کرد و خودش را فرشته ی نجات زن خطاب می کرد. زن می دانست فقط هم نمی دانم ها نبود . چراغ ها آزارش می دادند ، تصویر چشمان او، آن بوسه ، آن بوسه ، آن اولین بوسه آزارش می داد . مرد می گفت تو بیگناه بودی و آنها هم ولت کردند و او هم دیگری را ول کرده بود ، دیگری زندگی را ، قبر بی نام و نشان دیگری را ، زندگی را و زن را .

زن می دانست تنها نمی دانم ها نبودند . می دانست خوابش می آمده ، گرسنه اش بوده و می دانست از مرگ می ترسیده ، می دانست دلش خوشبختی می خواسته و حالا خوشبختی را تف می کند ، تف می کند و فقط می نویسد من رفتم . زن می داند مرگ سپید است مثل پگاهی زیر تیر چراغ برق .