ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
این یک داستان علمی ،تخیلی ، بیخودی (همان تخمی سابق ) است .
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

خبرنامه اردیبهشت ماه وزارتخانه که پخش شد خبر از آمادگی تمامی نهادها برای انتخابات می داد . در صفحه اول جناب آقای وزیر ، با عکسی خندان و البته حق به جانب همراه با مشتی شعار در زمینه‌ی اهمیت کارکنان وزارتخانه رتق و فتق امور مملکت خودنمایی می کرد . خبرنامه تند تند و دست به دست در کل ساختمان وزارتخانه واقع در خیابان وزارتخانه منتهی به میدان وزارتخانه چرخید و همه‌ی این نام گذاری ها حاکی از اهمیت بیش از اندازه وزارتخانه رتق و فتق امور مملکت در امور مملکت می داد . عکس العمل کارکنان وزارتخانه به دو گونه بود . گروهی که اکثر آنها خانم بودند از الزام اضافه کاری های آنچنانی و به هوا رفتن داد و بیداد شوهرها و بی سروسامانی امور منزل و بچه های خود در این مدت می نالیدند ، گروهی دیگر به یاد مشکلات سیستم و رایانه ای دوره ی قبل افتادند و اینکه تا پاسی از شب مشغول ثبت سیستم و به اصطلاح مکانیزه نمودن همه چیز بودند و چشم امیدی به این دوره نیز نداشتند و البته گروهی که اکثریت تمام گروه های بالا را شامل می شد از دریافت اضافه کاری های آنچنانی و پاداش های دندان شکن و پست های زود به هنگام و افزایش حقوق های خیره کننده به وجد آمده بودند . هر روز که می گذشت در وزارتخانه رتق و فتق امور مملکت شور و هیاهوی بیشتری بر پا بود . گروهی به دنبال چاپ صحیح و البته سریع فرم های ثبت نام بودند ، گروهی مسئول تدارکات و فراهم نمودن میز و صندلی و چهارپایه و خودکار و استامپ و شناسنامه و اثر انگشت شدند ، گروهی به دنبال خرید لباس های متحد الشکل برای باشکوه نشان دادن کارکنان وزارتخانه بودند و گروهی تمام تلاش خودشان را می کردند تا به رایانه های زبان نفهم حالی کنند که امسال سال قر و قمیش آمدن نیست و محض رضای وزیر محترم و خدا درست کار کنند . هر روز که می گذشت کارکنان بیشتر به تکاپو می افتادند و در خلوت های خود چه در دستشویی محل کار و چه در خانه ، در حمام ، پشت فرمان ماشین لبخند مصنوعی را تمرین می کردند تا مصنوعی بودن آن رنگ ببازد و جملاتی چون بفرمائید از این طرف یا اینجا را امضا کنید و اینجا و اینجا و یا اینجا را باید حتما انگشت بزنید و اصل شناسنامه ، کارت ملی ، کارت پایان خدمت  همراهتان باشد رابا لحن های مختلف تمرین می کردند . همه در هیاهو بودند تا روز موعود فرا رسید . وزارتخانه ی رتق و فتق امور از تمیزی برق می زد ، کارکنان از تمیزی و شکوه برق می زدند ، همه خوشحال و سرزنده با لبخند نشسته بودند ، خبرنگاران مدام این پا و آن پا می کردند تا اولین نفر و بعد از آن سایرکاندیداها وارد شوند و سوژه ی خبری پیدا کنند . ساعت هشت در وزارتخانه باز شد . دربان وزارتخانه که او هم نقش مهمی در این حرکت داشت خبر از عدم وجود کسی در جلوی درب وزارتخانه داد ولی این خبر نتوانست روحیه‌ی کارکنان را خراب کند و آنها مصمم بر سر وظایف خود استوار نشسته و هرازگاهی ایستاده بودند . تا ساعت یک هیچکس نیامد . وزیر کمی نگران شد و از رسانه های ملی خواست تا ثبت نام برای کاندیداها را اعلام کنند که شاید مردم نشنیده باشند و خبر نداشته باشند . رسانه های ملی با تمام همت خود هر ده ثانیه یکبار تمام برنامه های خود را قطع می کرد و این خبر را اعلام می نمود . تا ساعت چهار حتی یک نفر هم نیامد و درهای وزارتخانه رتق و فتق امور مملکت بسته شد . وزیر تمام شب را نخوابید و کارکنان تمام شب را کابوس دیدند . فردای آن روز کارکنان با روحیه ای تضعیف شده و چهره هایی حاکی از کم خوابی و بدخوابی بر سر پست های خود حاضر شدند . دربهای وزارتخانه سر ساعت هشت با سر و صدا باز شد . هراس و ترس به دل کارکنان رخنه کرده بود. همه ناآرام بودند ، مرتب از این طرف به آن طرف می رفتند ، آدامس می جویدند و خودشان را می خاراندند . وزیر خود به شخصه در راهروهای وزارتخانه قدم می زد و همه را بسیج کرده بود که اطلاع رسانی کنند اما حقیقت تلخ این بود که تا آخرین ساعت روز آخر هم کسی برای کاندیدا شدن نیامد .