ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
تمرینی همانند زندگی
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من عاشقت بودم خاک بر سر . می فهمی ؟ همیشه بهت می گفتم . من عاشق اون چشای مشکیت بودم ، اون ابروهای کشیده ات که رفتی مثل عروسک چینیا کوتاهشون کردی و گفتی مد شده . عاشق اون موهای بلند مشکیت که  گیس بافشون می کردی و از دو ور می ریختی رو سینه هات  و بعد ، یکدفعه رفتی کوتاهشون کردی و رنگ زدی بازم گفتی مد شده .

مرد جوان روبه روی آیینه کمی جابه جا می شود ، دستانش را به دیوار تکیه می دهد و صورتش را در آینه برانداز می کند . سعی می کند به حرکت صورتش دقیق شود .

من خاکبرسر همون موقعشم نفهمیدم مد یعنی چی ؟ حالا می فهمم ، حالا می فهمم این مد چه بلایی سرم آورده و تو هی می گفتی زندگی همینه ، زندگی روشنفکری همینه و بعدش سیگار کشیدی ، هر روز که خسته وکوفته از کار بر می گشتم پای تلفن پچ پچ می کردی و سیگار می کشیدی و باز من احمق هیچی نمی فهمیدم . همش فکر می کردم تو همون مهربون خودمی که خجالت می کشیدی تو چشام نگاه کنی ، همون مهربونی که گفتی هر جا بری باهات می یام ، همون که گفتم نازی تهران زندگی سخته ، گفتی می یام هر جا بری باهات می یام . ای کاش پام می شکست و تو رو با خودم به این خراب شده نمی آوردم.

مرد در آیینه  به چشمانش خیره شد و فریاد کشید

گفتم نازی من می رم کار می کنم برات پول می فرستم . اینجا باشی خیالم راحت تره .

کمی چشمانش را تنگ کرد تا شاید قطره اشکی در چشمانش جمع شود

تو اینجا نزدیک قوم و خویشت بمونی بهتره . پاتو کردی تو یه کفش که شوهر نکردم که باز ور دل نه‌نه بابام بشینم ، گفتی طاقت دوری ندارم ، با همه نداریهات می سازم ولی باهات می یام . دستو پامو بستی زن ، دست پامو بستی . اومدیم تهران ، تو همون نازی بودی که از اینهمه شلوغی و سر و صدا به هیجان اومده بودی ، همونی که می بردمت لاله زار ذوق می کردی . وقتی خسته بر می گشتم ، چایی می ذاشتی جلوم و نه خسته بهم می گفتی . ولی فقط چند ماه نازی مهربون خودم بودی . نمی دانم فاطی جنده و سوسن پتیاره از کدوم گوری پیداشون شد که زیر پات نشستن که با این بر و رو چرا زن این عمله شدی ؟ یادته ؟ اینو دقیقا روزی که داشتی می رفتی گفتی عمله رو هم چند بار بلند تکرار کردی و خنده ای کردی از اون خنده ها که زن هرجایی ها می کنن . وقتی فاطی جنده و سوسن پتیاره توی ماشین آنچنانیشون دم در منتظرت بودن و تو تند تند رخت و لباسایی که به نظرم عجیب می یومدن رو ریختی توی ساک و فاتحه .

مرد فاتحه را کشید . چند بار بلند گفت . خوشش نیامد دوباره آرام گفت .

فاتحه .

از آیینه جدا شد و به سمت کاغذهای ولو شده روی تخت رفت . با چشم دنبال پارگراف درست گشت . کاغذها را دستش گرفت و بلند تکرار کرد .

 من اون موقع هم باورم نشد تا اینکه خبرت رو از این ور اون ور گرفتم . می دونی حالا من موندم و این شهر لعنتی کثافت که تو رو بلعید .

چشمانش را بست و جمله را تکرار کرد .

من اون موقع هم باورم نشد تا اینکه خبرت رو از این ور اون ور گرفتم . می دونی حالا من موندم و این شهر لعنتی کثافت که تو رو بلعید .

من اون موقع هم باورم نشد تا اینکه خبرت رو از این ور اون ور گرفتم . می دونی حالا من موندم و این شهر لعنتی کثافت که تو رو بلعید .

من اون موقع هم باورم نشد تا اینکه خبرت رو از این ور اون ور گرفتم . می دونی حالا من موندم و این شهر لعنتی کثافت که تو رو بلعید .

از تخت جستی زد و دوباره رو به آینه مشغول تمرین شد .

من عاشقت بودم خاک بر سر . می فهمی ؟ ...