ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
تناقض لای ورق پاره ها وول می خورد !
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

برای ب.ف

برگه ها را جلویش چید و نگاه کرد . روی هم می شدند بیست و سه صفحه ، بیست و سه صفحه متن تخصصی مدیریت که باید ترجمه می کرد .فوری کنار برگه ی سفید جلوی دستش بیست و سه را در پنج هزار ضرب کرد و از دیدن عدد حاصل لبخندی برلبش نشست نگاهی به ساعت انداخت . شش صبح بود . نه میل به صبحانه داشت و نه چایی . سیگاری روشن کرد ، دیکشنری را جلوی دستش گذاشت و شروع کرد . سه ماه بود که اخراج شده بود و هنوز کاری گیر نیاورده بود . زده بود در گوشش چون به مادرش فحش داده بود ، به مادرش فحش داده بود چون بهش گفته بود که این طرز گزارش نویسی از نظر او درست نیست و باید تغییری در این روند صورت پذیرد ، وقتی این را گفته بود چشمانش گرد شده بود و نگاهی بهش انداخته بود و با تحکم گفته بود به کار من ایراد می گیری و آن وقت بود که به مادرش فحش داده بود و دیگر هیچ چیز را نفهمیده بود جز صدای شرق محکم و کف دست راستش که حسابی خواب می رفت . بغض کرده بود ، می خواست گریه کند ولی جلوی خودش را گرفته بود ، فقط زده بود بیرون و تا توانسته بود هق هق گریه کرده بود و سیگار کشیده بود . یک روز بعد اخراج شده بود و یک هفته بعد دوستش طی تماسی پرسیده بود تو که اینقدر آرام بودی چی شد یکدفعه و باز بغض کرده بود و نگفته بود به مادرش فحش داده بود چون تنها بودند . یک هفته از آن یک هفته هم گذشت . کم کم به روزنامه ها نگاهی انداخت بلکه کاری پیدا کند ، سه هفته از آن یک هفته گذشت و کاری که مورد علاقه یا مربوط به تخصصش باشد را پیدا نکرده بود و بالاخره یک ماه از آخرین سه هفته شد که تصمیم گرفت خودش در روزنامه آگهی بدهد ، جایی خوانده بود آماده برای همه کار ولی ننوشت آماده برای همه کار ، فقط نوشت جویای کار و کمی توضیح داده بود که چنین است و چنان . دو هفته ی دیگر از آن یک ماهی که با سه هفته ی پیش از آن سنجیده شده بود نیز گذشت و کم و بیش تلفنش زنگ می خورد ، کارگر ساده ، پیتزا زن ، وسط دوز ، خیاط ! خنده اش می گرفت . اوایل می گفت نه من قبلا مدیر بودم و در ضمن علاقه ای به این کارها ندارم  نه که بلد نباشم ، کم کم خسته شد و گفت علاقه ای ندارم نه که بلد نباشم و هفته دوم از آن یک ماه که بعد از سه هفته بود گفت بلد نیستم . یک هفته ی تمام در خانه نشست و به خودش فکر کرد ، چه کاری می توانست بکند البته به جز مدیریت و جیغ زدن و فریاد کشیدن که بلد نبود و اصلا رویش هم حساب نمی کرد . شاید ترجمه . همین شد که دوباره آگهی داد مترجم متون تخصصی و همین شد که شروع شد ، برگی پنج هزار تومان متون تخصصی مدیریت و مشتری پیدا کرد ، سرش کم کم شلوغ شد . سه ماه از آن روزی که در گوش مدیرعاملش زد گذشت . نگاهی به بیست و سه صفحه می اندازد . عنوان مطلب این است " مدیریت رفع تعارض یا چگونه تفاوت عقاید را مدیریت کنیم"  ، خنده اش گرفت.

 

 

پی نوشت :

- عنوانش را شما انتخاب کنید . به بهترین عنوان جایزه می دهم . جدی !