ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
دنیای صفر و یک
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

به دست خط زنش نگاه می کند. زن که نمی شه گفت . زن سابقش . نوشته بود دوستت دارم . هنوز طلاقش نداده است ولی دیگر زنش نیست . کسی را که دوست نداشته باشد نمی تواند زن آدم تلقی شود . نوشته بود بیا با هم ازدواج کنیم . تاریخ کاغذ ده سال پیش را نشان می داد . نه سال پیش ازدواج کرده بودند . تا پنج سال پیش می گفت هی مسعود دیوونه من دوست دارم و او هی می نوشت و می نوشت . کارمند یک خراب شده ای شد و با حقوق بخور و نمیر زندگی می گذارندند . هی مسعود دیوونه دوست دارم و او هی کار می کرد ، کار می کرد ، کار می کرد تا رئیس شود ، رئیس می شد تا مدیر شود و او هی دوستش داشت . دوباره به دست خط نگاه کرد . نگاهش از دست خط به در و دیوار ساختمان جدید محل کارش لغزید . پرسیده بود چرا اینقدر این ساختمان بلند است ؟ رئیس جدیدش که به ناحق رئیس شده بود یا حداقل اینطوری می گفتند خندید و گفت ابهت . پرسید پنجره هایش هم باز می شود و رئیس جدید فقط خندیده بود و سر تکان داده بود . دوباره به دیوارها نگاه کرد . هی مسعود دیوونه دوست دارم ، کاغذ در دستانش سفید شد ، سرخ شد ،سیاه شد ، سرش گیج رفت ، شجاع شد و پانزده طبقه را پایین پرید .