ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
وقت می برد تا داستان بیاید یا آن موقع من فقط بیست و پنج سال داشتم.
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

این روزها خوب لبخند زدم. خوب. چقدر دور شده ام از احساساتی که روزی شاید می شد درکشان کرد. مادرم جلوی تلویزیون گریه می کند. اشک می ریزد. می گویم مادر درد ما همیشگی است. تو که فولاد آبدیده شده ای تو چرا ؟! چیزی نمی گوید. از روی پیشخوان خم می شوم و نگاهی به صفحه تلویزیون می اندازم. نیل آرمسترانگ روی ماه لبخند می زند, مثل من ,مثل تو و دست تکان می دهد. مادرم اشک می ریزد. با تعجب نگاهش می کنم, توقع داشتم اشکی برای پارچه ی سبز رنگی باشد ولی ... گریه می کند و می گوید آن موقع فقط چهارده سال داشته است . درد مادر را بعدا فهمیدم , وقتی که الان بیست و پنج سال دارم و می دانم سالیان بعد باید بنشینم و گریه کنم و نورهای رنگی بیایند و بروند و کودکی کنجکاو به من خیره شود و من بگویم آن موقع من فقط بیست و پنج سال داشتم!

چهل روز از آن زیر بودنش می گذرد. به من نگفته بودند چون می دانستند که نمی توانم. اشتباه می کردند من توانستم و ترسیدم و باز هم ترسیدم. می دانید با خودم فکر می کنم آن قدر که من به مرگ و نزدیک بودنش فکر می کنم آیا آنها هم به مرگ و نزدیک بودنش فکر می کنند؟ قبل از جوهری شدن انگشت سبابه اش رفت . نمی دانم به حالش غبطه بخورم یا حسرت . تاریخ بیست و پنج سالگی من روی سنگ سردش حک شده است و من به این فکر می کنم که نام ونام خانوادگی ام را دوست دارم چون وقتی بچه هایت به دیدنت بیایند ناخودآگاه به سنگ من هم نگاهی می اندازند.

قرار بود نیل آرمسترانگ داستانی بشود از مادرم. شاید بعدها وقتی آدمکش وجودم دست از قتل برداشت .