ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
یار دبستانی آنها
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

تمام امروز را گریه کردم. نه از آن گریه هایی که فکر کنید یک دفعه شروع می شود و بعد تمام می شود. نه ! از آن گریه هایی که پشت مانیتورت قایم می شوی و ریز ریز آرام آرام اشک می ریزی.  از صبح تا الان کارم همین بوده است.  وقتی فکر می کنم که چرا گریه می کنم ذهنم یک خط را می گیرد و این خط مرتب شاخه شاخه می شود و آن شاخه ها مرتب شاخه شاخه می شوند و آن هنگام به خودم می آیم که دختر بچه ای پنج ساله هستم و به بستنی افتاده روی زمین با حسرت نگاه می کنم و کینه پسرک دوچرخه سوار را به دل می گیرم چون نگاه های سرزنش آمیز پدر را دوست ندارم و همین می شود که بیست سال صبر می کنم تا روزی داستانهایی بنویسم که آن پسربچه دوچرخه سوار را در آنها قربانی کنم . آن وقت اگر بخواهم برای خودم پست فطرتی را تعریف کنم بهترین مثال ها را می توانم بزنم.

دیشب به یاد نگهبان دانشکده افتادم. همانی که از طبقه اول پرت شد پایین وقتی من داشتم اقتصاد خرد گوش می دادم و اس ام اس می زدم و استاد جوان که یک هفته بعد تصادف کرد و مرد با تمام وجود سعی داشت کوفت و زهرمار اقتصادی به ما یاد بدهد. یاد یار دبستانی من افتادم که نیم ساعت بعد از پرت شدن نگهبان دانشکده توی حیاط می خواندند و آنها می زدنشان. دختر و پسر فرق نداشت و موبایل ها قطع بود و من منگ از اینکه پدر از کجا می دانست مخزن کتابخانه امن ترین جای دنیاست و آنها هی عکس گرفتند تا بعدا اخراج کنند و من از آن بالا در تاریکی نگاه می کردم که یارهای دبستانی من کتک می خوردند و من تنگ آینده ی نامعلومم را نجات می داد و خفه می شدم و یک هفته ی بعد استاد جوان که نابغه اقتصاد بود و یاردبستانی خوانده بود از زندگی دنیوی اخراج شد و خیابان عباس آباد و پنجره اتاق استادان از سر چهارراه هیچ وقت از یادم نمی رود.