ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
خداحافظ زیبا
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن استکان چایی را روی میز گذاشت. سیگاری برای خودش روشن کرد و گوشه لبش گذاشت .

- می دونم می دونم قرار بود ترک کنم. ولی امروز دارم دق می کنم. می فهمی لعنتی؟

چشمانش را می بندد و سر سنگینش را به پشتی کاناپه تکیه می دهد.

- یعنی این همه بیخودی بود؟ هی لعنتی با تو دارم حرف می زنما . یعنی همش بیخودی بود. یعنی دختر مردم الکی کشته شد؟ یعنی هرکس دیگه ای جای اون می تونست کشته بشه ؟!!!

با دست زیرسیگاری را نزدیک می آورد و بدون آنکه چشمانش را باز کند خاکستر سیگار را می تکاند.

- می دونی دارم دق می کنم؟ می دونی گه گیجه گرفتم؟ می دونی تنهاتر از همیشه شدم؟ آره؟ پس کو اون رگ گردن لعنتی؟ وقتی می خوای مچ بگیری میای نزدیکتر از رگ گردن می شی؟ حتما باید عربی بلغور کنم تا صدامو بشنوی.

اشکی ار گوشه چشمش سرازیر می شود و روی گونه اش سر می خورد . از نوک بینی اش روی لب بالایش می چکد. اشک را می بلعد. مثل همیشه شور است.

- می دونی تو هیچی نیستی. هیچی . یه مشت افسانه ای. یک داستان ناتمام دروغی. از همونایی که آدم رو می ذاره سرکار. منو باش که همیشه فکر می کردم میام پیشت کنار ردای آبیت می شینم و با هم خوش و بش می کنیم. من چقدر احمق بودم. تو هیچی نیستی. هیچ نشونه ای نداری. هیچ قدرتی.

چشمانش را باز می کند. می داند زیر چشمانش سیاه است. می داند خط های قطار تا پایین صورتش آمده اند. فنجانش را برمی دارد و با دست خاکستر روی مبل را پخش می کند.