ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
دیگر سئوالی ندارم.
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

" قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران ؟!

ونک ؟ آقا مستقیم ونک ؟ "

راننده تاکسی با بی میلی سری تکان می دهد و دوباره گازش را می گیرد و می رود.

" ونک ؟ ونک ؟ شماها خبر مرگتون کجا می رید ؟ مگه این ولیعصر یا مش غلامحسین یک خیابون سیخکی نیست ؟ "

نگاهی به پیاده روی سنگفرش شده می اندازد .

" سرپایینی . گور باباشون . بزن بریم "

کیف را سر شانه اش محکم می کند و نگاهی به بند کفش هایش می اندازد . پیاده روی سنگفرش شده را پیاده گز می کند .

" کون ملت پاره کردن با این سنگفرش کردنشون . طرح ملی سنگفرش کردن خیابان ولیعصر‌! طرح ملی آسفالت کردن دهان مردم "

پسری بهش تنه می زند . بلند می گوید " مطمئنم که کوری "

از بین چند دوچرخه سوار مانور می دهد . دستگاه ضبط را در می آورد و دکمه رکورد را می زند .

" 20 مرداد 88 . دارم قدم زنان به سمت ونک می رم . بدون ماشین خیابونا رو گز کردن عالمی داره. حداقلش اینه که به ترس خیابون گردی بدون ماشین دارم غلبه می کنم . اوی الاغ مگه کوری ؟ "

پسر اسکیت سوار چیزی زیر لب می گوید و می رود. نگاهی به مانیتور دستگاه ضبط می اندازد . شمارشگر دیجیتال دانه دانه زیاد می شود. یک ساعت وقت دارد حرف بزند. حس قدرتمند بودن حس خوبی بهش می دهد .

" حس قدرتمند بودن حس خوبی به آدم می دهد.  حالا می فهمم چرا خودشون رو جر می دن تا با دستای خون آلود روی یکسری صندلیها بشینن . توی این مملکت تا ببینن زنی فکر می کنن باید مفعول باشی . مهم نیست . اصلا مهم نیست. به تخمم اگرچه ندارم. مهم اینه که در یک خلسه ای غوطه ورم که خودمم نمی دونم خوبه یا بد . مهم اینه که مثل خل مشنگا دلم می خواد دیوونه بازی در بیارم یا همین الان از این چراغ قرمز رد شم تا یک ماشینی بیاد و دخلمو بیاره "

مردم پشت خط عابر منتظر سبز شدن چراغ هستند. تقاطع نیایش اسفندیار همیشه دیوانه خانه است. چراغ نیایش خیلی طولانی است و وقتی سبز می شود همه می خواهند از روی سر هم رد شوند .

" نمی دونم این پلیس های احمق نمی فهمن اگه مدت این چراغ رو کم کنن اوضاع دنیا بهتر می شه ؟!"

دو پلیس وسط چهارراه بال بال می زنند .

" برم جلو بگم آقا به جای بال بال زدن زمان چراغ ها رو درست کن ؟! "

چراغ عابر سبز می شود. همراه مردم راه می افتد . از روبه رو مردی می آید . چپ ، راست ، راست ، چپ .

" ای آقا "

مرد را هول می دهد و رد می شود .

" همه دیوونه شدن . خب خوبه. شهر دیوونه ها . به زودی خودمو می کشم راحت می شم . "

دستش را زیر گردنش می برد و با دست عرق پس گردنش را خشک می کند .

" قاصد روزان ابری داروگ خبرت کی می رسد باران ؟ "